X
تبلیغات
رایتل

زنده‌یاد

چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 23:53

قصه‌هایی که ننوشته‌ام

یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 23:38

فیلترِ سیگارم را که توی کوچه انداختم یاد مراجعِ آخرم افتادم که سپور محله‌مان بود اما در دوسال گذشته یک بار هم ندیده بودم اش. از رومئو به اتللو تغییرِ نقش داده و «خانه گمان» شده بود. 

 

زندگیِ یک سپور چیزی برای اسطوره شدن ندارد. صبح خیزی اش - از دولت قرآن نیست - و دیر خوابی اش، جبری است. یا باید از گرسنگی غش کند تا رسانه‌ای شود - و سوژه‌ی ...سناله - یا دو میلیارد پول را دست نخورده به صاحب اش برگرداند تا قهرمانِ ملی شود و از فردا با اکراه جارو بکشد. زن اش را که کتک بزند - چون مشاور فرهنگی رییس‌جمهور نیست - رسوایی در پی دارد و مهریه ای که باید از اوین به حساب خزانه بریزد.


اهمیتِ اتفاقاتِ زندگیِ یک سپور برای مردمِ دیگر، چیزی است شبیه اهمیتِ ماه گرفتگی در سیاره‌ی «مشتری» برای ساکنانِ زمین؛ اگر به ضرب و زور تئوریهای فیزیک و نجوم نشود ربطی میان این کسوف و گرمایش زمین یا خشکسالی در نیوزیلند یافت، برای کسی مهم نیست که کدام قمرِ مشتری گرفته‌است. همین است که زندگیِ سپورها برای مردم عادی هیچ اهمیتی ندارد اگر یک روزنامه نگار یا رییس‌جمهورِ کشور یا یک روانپزشک «واکنش سازی» نکند و از آن نگوید یا ننویسد یا با لباس نارنجیِ اتو شده، کنارش عکس انتخاباتی نگیرد.


این ها را به خاطرِ خودم می‌نویسم که اگر یک روز مطب نروم یا سراغِ بیمارانم را در بخش نگیرم نگرانم می‌شوند؛ نق زدن یا ناسزاهای ناگفته شان را به گفت‌وگویی همدلانه تبدیل می‌کنند یا سکوت. حالا اگر سپور محله یک روز صبح از خواب بیدار شود و زن یا فرزندش را بیمار ببیند و نرسد، نتواند کوچه را از گندِ من و دیگران پاک کند چه؟ معلوم است که نبودن اش را همه می فهمند اما به دلیلِ نبودن اش فکر می‌کنند؟  


بعد از این بی ربط گویی ها -مثلاً مقدمه - نوبتِ «ریموند کاروِر» شدنِ من است ! باید بگردم؛ سرتاسرِ خیابانِ پاسداران را خوب نگاه کنم و به خودم بقبولانم نبشِ کوچه‌ی رندان یا پیاده‌روِ شمالی تمیزتر است و از آن داستانی بسازم با پیرنگِ عشقی ناکام که مثلاً در خانه‌ی قدیمیِ وسطِ باغ، روزی دختری از جوانیِ رفتگر دل برده است. رفتگر، جمعه ها حتا، از اولِ خیابان شروع می‌کند به جمع کردنِ برگها و ته سیگارها و جلدِ رها شده‌ی پفک و بستنی - و محض اروتیک شدنِ فضا و ضدِّ حال به اخلاقِ عمومی- چندتایی کاندوم. تعدادی را می ریزد تویِ جوی و بقیه را داخلِ گاری اش تا به خانه ای برسد که شرح اش رفت و آن جا را دوبار، سه بار، چهاربار هی جارو کند و چوب کبریت ها را با دست از روی زمین بردارد و با کاردک بیفتد به جانِ چارچوبِ درِ بزرگ و برچسب های لوله‌بازکنی و حجامت. بارها جوی آب را وارسی کند که برگی جا نمانده باشد [ گورِ بابای ذهن خواننده که همین حالا فکر می کند جوی آب را از وسط اش نمی شود تمیز کرد وقتی چند متر بالاتر، آب دوباره هرچه شلوار مشکی های کم حوصله ریخته اند، با خودش خواهد آورد!] و دست آخر با حسرت برود سر وقتِ بن بستِ اعیان و زباله‌هاش و جلویِ خانه‌ی دکتر الف و حاج ب و کربلایی جیم را در حالی که به بوعلی و خدا و پیغمبر فحش می‌دهد بروبد. 


حالا که وقتِ گره افکنی در ماجرا است و تعلیق و پارادوکس یا صدور نظریه و لاطائلاتی از این دست، ناچارم ماجرا را ناتمام بگذارم چرا که به خاطرِ یک وسواس همیشگی و خِسَّتِ ستون های تلگرام و محدودیتِ تعداد کلمات هر پُست، جایی برای این لوس بازی ها نمی ماند. از این ها مهم تر اصرارِ من برای نوآوری و ژانرسازی و اظهار فضل و دستِ آخر امضایی با پیشوندِ «دکتر» و پسوندِ «روانپزشک» - که یعنی جز نسخه نوشتن و بلغور کردنِ پسماندهای فروید و دوانلو یا گلاسر و یالوم به چندین هنرِ دیگر هم آراسته ام و چیز نوشتن بلدم - بیشتر دست و بال ام را می بندد.

 گذشته از این ها هر چه فکر می کنم نمی دانم از میان این همه گره که در زندگیِ سپور قصه ی ما است، کدام را باید انتخاب کنم؟ این که زن اش هم با وجودِ پای لنگ و دردِ کمر، نان های بیاتِ نانواییِ نبش بلوارِ جمهوری را به «صمون»هایِ گرم و تازه‌ی سر کوچه‌شان ترجیح می‌دهد؛ یا گرم گرفتنِ غیر عادیِ بقال با او، هیچ کدام به کوریِ گرهی نیست که ذهنِ من دارد می سازد.

زمانی دخترِ حاج احمدعلی را من هم می خواسته ام که حالا زنِ یکی از باغبان های پارک «قلارنگ» است. فکر می‌کنم به شعری که شاید این گره را کورتر هم بکند:


می شد زندگی کنم با زنی

و یک ماشینِ

 چمن زنی

هر روز با بویِ علف تازه

نو می شدم

و زنی سال ها 

 - هر روز -

مرا به خاطرِ عطر تنِ سبزه ها می‌پذیرفت

عطری که من به رهگذران می‌دادم

و او تا همیشه به من...


خوب است که این ها را دارم به مانیتور می گویم و نه به کاغذ سفید؛ یکی از عادت های سپور خواندنِ کاغذهایی است که توی کوچه می بیند.



ناصر همتی،  ایلام 

۱۴تیرماهِ ۱۳۹۶

عنوان قصه را بعداً عرض می‌کنم

پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 15:13

✍ حضورِ ملازمان تان عرض شود که بنده نوشتنِ بدون ایده را این طور شروع می‌کنم: اوّل مداد نقره‌ایم را بر می‌دارم با چند تا کاغذ کاهی و یک زیردستیِ پاپکو. بعد می‌نشینم روی «سه قُل»ِ قدیمی و دود گرفته‌ی مادربزرگ که با یک تکه کارتُن، شبیه یک صندلی لهستانی است، جان به در بُرده از جنگ جهانی دوم و گیر افتاده در خیابان های تهران. حلقه‌ی نقره‌ای یاقوت نشان ام را انگشت می‌کنم! ساعتِ طلایی ام را دست می اندازم! و قبل از نزدیکی با مخاطب، سیگاری می‌گیرانم و صبر می‌کنم تا ایده‌ها یکی-یکی از راه برسند. بعد همه‌ی این ها را - جز سیگار - کنار می‌گذارم و می‌نشینم پشتِ لپ تاپ و شروع می‌کنم به ادامه‌ی تایپ! یاد صحنه‌ی معروفی از یک فیلم وودی آلن می‌افتم آنجا که در «پول را بردار و فرار کن» اسلحه‌ی کمریِ رفیق تبهکارمان زیر باران کف می‌کند. 


راست اش بچه‌تر هم که بودم، یادم نمی‌آید به این صحنه خندیده باشم. اولین بار که این صحنه را دیدم، همزمان که داشتم به حماقتِ وودی آلن فکر می‌کردم، از بلاهتِ اطرافیانم هم لج ام گرفته بود که به این تمهید مضحک هِر هِر می‌خندیدند (حماقتِ وودی آلن را همین طوری گفتم که اطرافیانم ناراحت نشوند). یادم هست که روی موکتِ قرمزِ « کَن» وقتی به بهانه‌ی گرفتنِ امضا وودی آلن را نگه داشته بودم، از او یک وقت ملاقات خواستم.


- ببخشید! چرا باید دعوت شما را قبول کنم؟ 


- اگر گِی نباشی وودی، دلیل بهتری ندارم... امّا نه! صبر کن! من چند تا از جمله‌های معروف تو رُ به فارسی ترجمه کردم و به یکی از اونا هم کُلّی خندیدم. 


- خوب که چی؟


-قانع نشدی خره؟


-تو انگار حال ات از من هم بدتره!


- زنِ من اصفهانیه...  دو تا پسر دارم (بازوی اش را سفت چسبیده بودم)


- ول کن آقا ( عصبی به نظر می‌آمد، نمی‌فهمیدم چرا)


- من یه روانکاوم وودی! الآن ام رُ نبین! چشم ام که به موکتِ قرمز می‌افته، سانچوپانزام میشه سوپر ایگو و شروع می‌کنه به مسخره کردن دون کیشوت ام. البته دلایل دیگری هم هست مثل لبِ بالایی ناتالی پورتمن و... 


- گفتی روانکاوی؟  ( بی نزاکت حرف ام را قطع می‌کرد)


- ها! روانکاو ... تازه شاعر هم هستم!


- امشب ساعتِ یازده وقت داری؟


- راست اش امشب با استیون قرار دارم؛ بعد هم باید ژولیت را ببینم. مرگِ کیارستمی افسرده‌ش کرده و دیگه نمی تونه تو فیلم های پ[اپک]ورن بازی کنه. 


- فردا چطور دُکی؟ حوصله‌ داری صبحونه رُ با هم بخوریم؟


- هوم؟ من اهل صبحونه خوردن... 


- قبول کن دیگه (مردک لُپ ام را می‌کشید) 


-وقت ندارم...  نه وودی ! با جیمز میلر برای ناهار قرار گذاشته‌م... باشه یه وقت دیگه


-یه کاری اش بکن ناصر ( اینجا آستین کُت ام را محکم چسبیده بود)


- اسم منُ از کجا می‌دونی؟


- همین الآن برَد رد شد وُ بهت سلام کرد؛ متوجه نشدی؟


- آها!  فهمیدم ...  حوصله‌شُ نداشتم!


- خوب چکار می کنی؟ ساعت هشت خوبه؟ کافه‌کافکا

- دقیقه‌ای چند میدی ووودی؟ شرمنده ها! من هم مثِ خودت حرفه‌ایَ م 


- اول تو تقاضای ملاقات کردی آ! 


- ببین! اول و دوم نداره؛ قرار نیست که با هم هارد به هارد کنیم! 


- منظورت آرد به ...

 

- خفه شو وودی! من می‌خوام این داستانُ تو ایران چاپ کنم!


- خیلی خوب! خیلی خوب! ... صبحونه رُ مهمون منی. برای هر یک دقیقه هم چهل و شش دلار میدم. دوانلو هم همین قدر می‌گیره...  شیش دلار بیشتر از یالوم.


- چهل و شش دلار؟ باشه... به‌نظرم باید یه دو-سه ساعتی برات وقت بذارم... مشکل ات خیلی جدیه! زمان می‌خواد... 


- اما من که هنوز چیزی درباره‌ی مشکلم نگفتم!


-نیازی نیست وودی! همین که روی موکتِ قرمز این همه حرف می‌زنی علامت مهمیه! در ضمن عینک ات را هم می خوام. 


- عینک امُ ؟ بدون اون درست نمی‌بینم... ببین...


- نیازی بهش نداری وودی! چشمات گرفتارت می‌کنه اون هم تو کَن... در ضمن اگه یه بار دیگه این طور به ناتالی نگاه کنی، امکان نداره بهت وقت بدم! 


- بسازُم خنجری نیش اش ز پولاد؟ 


- نه وودی! نیازی به این همه خشونت نیست، عینک اتُ به من بدی حلّه!


همان جا عینک اش را گرفتم و راه افتادم سمتِ خروجی سالن؛ «وودی» هم بعد از چند بار سکندری خوردن، سوار لیموزین شد و رفت هتل. 


با این که هم داریوش آشوری دعوتم کرده بود و هم رضا قاسمی، ترجیح دادم زیرِ پُلی همان اطراف اتراق کنم. لپ تاپ را باز کردم و مثل تمام اوقاتی که هیچ ایده‌ای برای نوشتن ندارم، نوشتم: 


 حضور ملازمان تان عرض شود که... 




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ] «با وودی آلن رویِ موکتِ قرمز»... بله!  فکر کنم این عنوان خوب باشد!




۱۸ امرداد ۱۳۹۶ 

ایلام

ناصر همتی

( تعداد کل: 124 )
   1       2       3       4       5       ...       42    >>