چهل سالگی
خارپُشتی از میان بوتههای گَوَن گذشت
با زخمی بر پوزهاش
و خرگوشی از لا به لای علفها به تاخت
در فاصلهی میان دو بلوط با
گلولهی کلاشنیکُف
به لنین پیوست!
...................................................................بَدا به حالت خضر!
رها
از سنگینیِ َبّرهای نورس
که بوی ادرارش از گردن تا نافم پیچیدهبود
بالا میرفتم.
ایکاش
زندگی را هم لا به لای صخرهها
در همان کوچ بهاره
رها میکردم
.................................................بَدا به حالت خضر!
خِش و خِشِ خزیدنِ سنگینِ
مارِ تابستان، با شکمی برآمده
روی تنها تکهی سیمانی حیاط
با تمهیدی سینمایی، به مادرم قطع میشود:
با هیزُمی در دست
و سرِ لهشدهی مار ، پیشِ رو
.............................شاید تو درمَشکِ آبِ آنروزمان تُف کردهبودی!
دست نمیزنند
هو میکنند
و کیسههای پُر از پوست تُخمه را
روی زمین، در مغزم خالی میکنند.
چهل سالِ مضحک
از « پَل کولیت*»تا «ناحیهی دو منطقهی چهار تهران»
سلولهای «هیپوکامپ**» را خفه کردهاست
.......بَدا به حالت خضر !
این اطناب،مُخِلِّ اعصابِ شماست /و پایان بندیاش/ هیچ رَقَمه هَپیاِند نخواهد بود/ نه جدا کردن سطرها و نه تنظیم حرفهای فاصلهی میان کلمات /شعرش نمیکند/ ای خواننده!/ این منم که تکلیف تورا روشن می کنم /بله! پیام این شعر در همین سطرهای آخر/ قی شدهاست /آن برّه برای پنج سالگیام سنگین بود /در میان صخرهها رهایش کردم /و آسوده خاطر و سبکبار/ به کوچ بهارهی سال 57 پیوستم /حالا هم /هروقت عشقم بکشد/ گوسفند پیر روی گردنم را زمین میگذارم.
امّا......................... بَدا به حال ِ تو ... خضر !!!
* پَل کولیت : جایی در کبیر کوه که چهل سال قبل در آنجا متولد شدم.
**هیپوکامپ: ناحیهای از مغز که مسئول ذخیرهسازی خاطرات و محفوظات است.
دکترناصرهمتی ؛ تهران؛ 1390
............................................................................................
...........................................................................................
شعر دوم از کارهای جدید نازفر است... بدون عنوان :
آتش میگیرم
و واژهها سطل به دست میآیند
اشک میریزم
و واژها چتر به دست میآیند
ویران میشوم
و تو
تنها واژهای هستی که
آینه به دست داری
نازفر ناظم
۱۳۹۰