X
تبلیغات
رایتل

کشف یک بیماری جدید توسط من و درمان آن به دست پروفسور سمیعی

دوشنبه 13 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 11:18

«کور صدایی یا کور صوتی»

در لطیفه‌ای از جمهوری دمکراتیک آلمان سابق، یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می‌کند. او می‌داند که سانسورچی ها تمام نامه‌ها را می‌خوانند. به دوستان اش می‌گوید: " بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه‌ای که از طرف من دریافت می‌کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده بود، بدانید که هرچه نوشته‌ام درست است امّا اگر با مرکب قرمز نوشته بودم، بدانید که سراپا دروغ است."

یک ماه بعد دوستان اش اولین نامه را که با خودکار آبی نوشته شده بود دریافت می‌کنند: 

 "اینجا همه چیز عالی است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان و آپارتمان ها بزرگ و گرم اند. سینماها فیلم های غربی نمایش می‌دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی می‌بینی. تنها چیزی که نمی‌توان پیدا کرد «مرکب قرمز» است."


از: به برهوت حقیقت خوش آمدید | اسلاوی ژیژک

ترجمه‌ی : فتاح محمدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 و اما در موردِ بیماریِ کورگوشی (که به آن کورصوتی یا کور صدایی هم می‌گویند) مختصر عرض کنم که شبیه کوررنگی است. تا همین لحظه که این متن را می‌نویسم، بیماری کورصدایی در هیچ یک از منابع پزشکی کهن، از جمله قانونِ پورِ سینا و الحاویِ رازی، تا کتاب هاریسون ۲۰۱۷- معتبرترین منبع طب داخلی در جهان- و درسنامه‌های گوش و گلو و بینی و مغز و اعصاب توصیف نشده است. در انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر، زمانی که من حرف های سیّدِ محرومان و شیخِ نئولیبرالها را از رسانه‌های مختلف می‌شنیدم، نسبت به سلامت دستگاه شنوایی ام دچار تردید شدم.

این طور به نظرم می‌رسید که اصوات «قرمز» را «آبی» می‌شنوم اما با کمالِ سادگی باور می‌کنم! مثلاً وقتی سیدنا دکتر ابراهیم رئیسی می‌گفت یارانه را ۵ برابر و همزمان رشد اقتصادی را ۱۰ برابر می‌کند، باور می‌کردم اما از آن جا که من یک مرفهِ بی درد بیش نیستم و مسائل اقتصادی هرگز برایم اولویت نداشته است، توجه نمی‌کردم و پای منبرِ شیخ الرییس دکتر حسن می نشستم و زمانی که ایشان به «دولتِ پولدار و تفنگدار و سپاه قدس دار و قرارگاه دار» حمله می‌کرد، خر کیف می‌شدم و فرجامِ حصر و انجامِ برجام را از یاد می‌بردم. 

نشانه‌های کور صدایی در من روز به روز بیشتر می‌شد و کم کم داشتم به آن عادت می‌کردم که اسنادِ سر سپردگیِ سیدِ کاشی به دربار و همکاری اش با سفارت آمریکا درآمد. داشتم به آن هم بی اعتنا می‌شدم که محسن میردادمادی از سندی به دست آمده از لانه‌ی جاسوسی صحبت کرد که مذاکراتِ بهشتی مظلوم را با نمایندگانی از کشور ایالات‌متحده در گیرودارِ انقلاب، فاش می‌کرد. هنوز از گیجیِ این تناقضات رها نشده بودم که فرصتی پیش آمد و در یکی از سفرهایم به آلمان، توانستم با پروفسور سمیعی دیدار کنم[ آریایی نیستی اگر صلوات نفرستی ]. 


 موضوع را با جناب پروفسور درمیان گذاشتم؛ فرمود که جراحیِ گوش در حوزه‌ی تخصصی ایشان نیست و من بهتر است به جناب دکتر فرهادی مراجعه کنم. با هر بدبختی ای بود جناب پروفسور را قانع کردم که خودش مسئولیت کار را به عهده بگیرد. برای پروفسور توضیح دادم که دکتر فرهادی، اگر هم پزشک حاذقی باشد - که ظاهراً هست- از نظر سیاسی آدم بی بو و بی خاصیتی است و چنان از چشم ام افتاده که اگر از کورصدایی بمیرم هم خودم را دست او نخواهم داد. 

خسته‌تان نکنم؛ من الآن کاملاً خوب شده‌ام. نشان به آن نشان که در روزهای گذشته، تمام حرف های شیخ الرییس در سیستان و بلوچستان را با لحنِ قرمز می‌شنیدم. فونتِ بیشترِ نوشته های کیهان و شرق و اعتماد و تمام مطالبِ وطن امروز و جوان و هر نشریه‌ای را که به نحوی با محمد قوچانی مرتبط است، قرمز می‌بینم. تمام حرف ها و نوشته‌های امیر محبیان، استادِ کل جناب رائفی پور، دکتر پروفسور حسن عباسی، رحیم پور ازغذی، مصطفی تاج زاده، میردادمادی، دکتر مسعود پزشکیان، عارف، سعید مرتضوی و سعید قاسمی و همه‌ی لاریجانی ها ( به غیر از حاج شیخ صادق که اسم مبارک ایشان بدون شک از سماء آمده است و در صداقت شان تردیدی نیست) قرمز است.

در موردِ دیگر افراد، هم حضور ذهن ندارم و هم پُست های تلگرام محدود است و هم این که بنده‌ی شرمنده زن و بچه دارم وگرنه افشاگری ای می‌کردم که فرقه‌ی زنبیلیه هم نکرده است. 


الاحقر، دکتر ناصر همتی آبدانانی، طبیب امراض نفسانی و خود مبتلا به مشکلات آنچنانی؛ منتقد حسن روحانی و ملتمس دعای حاج شیخ صادق لاریجانی.

۱۳ آذر ماه ۱۳۹۶ 

آیا چهل سال مغالطه کافی نیست؟

شنبه 11 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 09:20

نقدی بر یکی از شیوه‌های پاسخگویی در ایران که متاسفانه بیشترِ مردم را هم قانع می‌کند. 

مثال شماره‌ی ۱: همراه با کسی که جایگاهی بالاتر از شما دارد در یک اتومبیل نشسته‌اید؛ همزمان که چراغِ هشدار نشان می‌دهد «سوختِ ماشین در حالِ تمام شدن است» متوجه کثیف بودنِ شیشه‌ی خودرو می‌شوید و از آن مقام محترم - راننده، راهنما- می‌خواهید برف پاک کن را روشن و شیشه را تمیز کند. رو به شما می‌کند و با شماتت می‌پرسد :


-" الآن مشکلِ ماشین ما اینه؟"

مثال شماره‌ی ۲: خبرنگارِ بی‌سواد و نان به نرخِ روز خورِ تلویزیون ج.ا.ا هستید؛ طرفِ مقابل شما احمدی‌نژاد است که ظاهراً بنا است در صورت انتخاب شدن، به موی بلندِ جوان ها یا مدل لباس شان گیر بدهد و در مورد حجاب زنان سخت‌گیری کند. وقتی همین را از او می‌پرسید، سوال شما را جواب نمی‌دهد؛ رو به دوربین می‌گوید:

- "الآن مشکل مملکت ما اینه؟ یعنی الآن مشکل کشورِ ما موی سر خانم ها است؟ ما باید اقتصاد کشور را پیش ببریم."

عینِ بُزِ اخفش سر تکان می‌دهید و هیچ هم فکر نمی‌کنید که مگر نمی‌شود همزمان هم اقتصاد کشور را پیش بُرد و هم به مشکلِ حجاب اجباری پرداخت و درباره‌ی آن بحث کرد؟ اصلاً این ها به جهنم؛ بالاخره ایشان قرار است گشتِ ارشاد را جمع کند یا نه؟ چرا این سوال را جواب نمی‌دهد؟

مثال شماره‌ی ۳: از پخشِ یک کلیپِ حیوان آزاری در فضای مجازی آزرده خاطر شده‌اید و از کشورهای غربی ( همان بلاد کُفر) و حقوق حیوانات در آن ها حرف می‌زنید؛ ناگهان ۹۹ درصد ملتِ غیور، یقه‌تان را می‌گیرند که: 

-"مگر در این کشور حقوق انسان ها رعایت می‌شود که شما انتظار دارید حقوق حیوانات رعایت شود؟"

شما هم می‌ترسید بگویید: ملت! رعایت این دو، منافاتی باهم ندارد و یکی «شرط»یا «مقدمه‌ی» دیگری نیست؛ به پیر نیست! به پیغمبر نیست!

مثال شماره‌ی ۴: در یک جمع روشنفکری در مورد حقوقِ زنان حرف می‌زنید؛ الاغی از میان جمع یقه‌تان را می‌چسبد که:

-" مگر در این مملکت حقوق مردان رعایت می‌شود که... ؟"

  و شما به همان دلایل، باز هم خفه می‌شوید!

مثال شماره‌ی ۵: این بار طرفِ مقابل شما یک مرجعِ تقلید است و پرسش شما از «حضورِ زنان در ورزشگاه ها». جناب آیت‌الله العظمی مکارم شیرازی - انارالله برهانه- با یک پرسش شما را خجلت زده می‌کند: 

-"مگر مشکلِ کشور در حال حاضر حضور زنان در ورزشگاه است؟"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 احتمالاً شما خواننده‌ی محترم، مثل اغلبِ ایرانیان- و متاسفانه خبرنگاران - در تمامِ این موارد از سوال یا خواسته‌ی خود پشیمان می‌شوید؛ با شرمساری سرتان را پایین می‌اندازید و از این که "در شرایط خطیر و برهه‌ی حساس کنونی" چنین درخواست نامعقولی داشته‌اید، خود را سرزنش می‌کنید و مقام محترم هم که با مغالطه‌ای آشکار، هم از پاسخ گریخته و هم شما را شرمنده کرده است، به امید خر کردنِ شما در چهار سال بعد، همچنان به «شما گوسفند پنداریِ» خود ادامه می‌دهد. شما هم البته روی ایشان را زمین نمی‌اندازید؛ چهار دهه است همین گونه رفتار کرده‌اید؛ نشان به آن نشان که همین حالا دارید به نویسنده‌ی این مطلب ناسزا می‌گویید چون صریح و بی‌پرده می‌نویسد و سادگی تان را به رخ تان می‌کشد!


نکته‌ای که سال ها است از آن غفلت کرده‌اید این است ملت:

در هیچ کدام از این مثال ها، برآورده شدنِ خواسته‌ی شما، مانعی بر سر راه امور دیگر نیست و منافاتی با نیّات، برنامه‌ها و اصولِ «پیشوا» ندارد؛ در مورد مثال شماره‌ی (۱) اگر راننده ( مرجع، رییس‌جمهور و...) برف پاک کن را روشن و شیشه را تمیز کند، فاصله‌ی شما با پمپ بنزین که بیشتر نمی‌شود. 

از طرفِ دیگر شما که ادعا نکرده‌اید دارید در مورد اساسی ترین مشکل ماشین، کشور یا نظام پرسش مطرح می‌کنید که مرجعِ پاسخگو، با چنین شیوه‌ی غیر اخلاقی ای شرمنده‌تان کند. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ.ن ۱: برای رو کردنِ یک مغالطه‌ی آشکار، ۵ مثال زده‌ام ولی  امید ندارم که بیشتر از ۵۰ درصد خوانندگان موضوع را درست درک کنند؛ ببخشید امّا هوشِ ایرانی تان توی سرتان بخورد!

پ.ن ۲: شان حضرت آیت‌الله مکارم اجلّ از آن است که پاسخ این بنده‌ی شرمنده را بدهند اما فقط اگر یکی از مقلدین ایشان بدونِ مغالطه جواب مرا بدهد، من نه تنها از سهم خودم در پرونده‌ی جناب «مدلل» می‌گذرم و ایشان را حلال می‌کنم که همین امروز خُمس مالِ نداشته‌ام را هم به دفتر حضرت مکارم پرداخت می‌کنم. 

پ.ن ۳: می‌دانم که لحنِ این نوشته غیر معمول است و ممکن است به خواننده‌ی محترم بَر بخورد؛ عذرخواهی می‌کنم اما لحنم را تغییر نمی‌دهم؛ خاک پای مردم ایران هم هستم.

پ.ن ۴: والله، بالله، تالله قصدم فضل فروشی نیست؛ خواستم یک نمونه از شیوه‌های فریب و انحرافِ افکار عمومی و فرار از پاسخگویی را برملا کنم؛ همین. 

«ناصر همتی»

حراج! حراج!

یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 18:36

از تار و کمانچه، تا رودکی و مهرگان؛ همه را تقدیم می‌کنیم! 

جایی حکایتی می‌خواندم از یک استادِ ایرانیِ فرنگ رفته که مضمون اش را می‌نویسم:

راوی نوشته‌بود برای تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه سوربون، به فرانسه دعوت شده بودم؛ به دیدنِ استادی رفتم. اولین چیزی که در دفترِ او نظرم را جلب کرد، پرتره‌ی زیبایی از پورِ سینا بود با نوشته‌ی کوتاهی در زیر تابلو: 

"ابو علی سینا، فیلسوف، پزشک و شاعر بزرگِ عرب." 

از استاد پرسیدم که آیا خودش باور دارد که پورسینا عرب است؟ گفت: «تو اولین ایرانی ای نیستی که چنین سوالی از من می‌پرسد؛ سی سال است از دانشجویانِ معترض ایرانی می‌خواهم پرتره‌ای از بوعلی به من بدهند که او را ایرانی معرفی کند تا آن را به جای این یکی آویزان کنم؛ به محض چنین درخواستی، سوال شان را فراموش می‌کنند و می‌روند.»

۱) مدتی پیش در رسانه‌ها خواندیم که کشورِ جمهوری آذربایجان، سازِ «تار» را در یونسکو، به عنوان یک سازِ آذربایجانی به ثبت رسانده و از آن جا که صدای تار با «کمانچه» خوشتر است، می‌خواهد این ساز را هم ضمیمه کند. مبارک شان باشد.

۲) هفته‌ی پیش از بخش فارسیِ بی‌بی‌سی شنیدم که کشورِ جمهوری تاجیکستان، پرونده‌ی ثبت جهانیِ «جشن مهرگان» را در یونسکو به پایان برده و این موضوع مراحل پایانی اش را می‌گذراند. برادرانِ تاجیک ما قبلاً رودکی، بوعلی و کلی مفاخرِ دیگر ایران زمین را هم به نام زده بودند. این یکی هم مبارک شان باشد.

۳) از مفاخری چون نظامی گنجه‌ای؛ جلاالدین محمد بلخی (مولانا، ملای روم مشهور به مولوی) و ناصر «خیسرو» تا چهره‌های مشکوکی مثل «سید جمال‌الدین افغان آبادی» بگذریم؛ همین مانده پای عثمانی‌ها و برادران افغان هم به قضیه باز شود. «مولانا» هم مبارک همان کشور با لیاقتی که از «قونیه» به اندازه‌ی نصفِ فازهای «پارس جنوبی» درآمد کسب می‌کند.

خسته‌تان نکنم و حرف‌ام را - که تلویحاً زدم - به صراحت بزنم که شما هم زودتر ناسزاهاتان را آماده کنید:


یک) ملتی که لیاقت ندارد نامِ پدرِ شعر فارسی را روی یک تالار حفظ کند، حق ندارد از ایرانی بودنِ رودکی حرف بزند. رودکی یک شاعر تاجیک است.


دو) ملتی که لیاقتِ حفظ و نگهداری و تکریمِ مقبره‌ی شمس تبریزی را ندارد، بی جا می‌کند از ایرانی بودنِ مولانا حرف بزند. مولانا «رومی» است، نه ایرانی.


سه) ملتی که چهارشنبه سوری را با انفجارِ نارنجک به گند می‌کشد و یک جشن باستانی را، از لجِ حکومت، به فاجعه‌ای ملی تبدیل می‌کند، با چه رویی می‌خواهد دو روز دیگر در یونسکو به عجز و لابه بیفتد که جشن مهرگان اش را به نام نزنند؟ مهرگان از همین امروز یک آیینِ متعلق به کشورِ جمهوری تاجیکستان است.


ناصر_همتی.

۲۸ آبان ماه ۱۳۹۶- اصفهان 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: نام و کنیه و القاب مولانا، همه‌را نوشتم تا کامران نجف‌زاده کیفور شود و باز هم فکر کند بینِ چهار الی شش تا! آدم خیلی گنده داریم که همه‌شان هم یکی یک مثنوی معنوی و دیوانِ کبیر نوشته‌اند. سیّدنا فرمود من در قیامت به فزونی شما بر امّتانِ دیگر افتخار خواهم کرد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

( تعداد کل: 127 )
   1       2       3       4       5       ...       43    >>