X
تبلیغات
رایتل

اعتماد

جمعه 20 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 21:17

دلم  به پنجره باز اعتماد نداشت

به اصل آبی پرواز اعتماد نداشت

 

هزاربارشکست و دوباره عاشق شد

ولی هنوز به اعجاز اعتمادنداشت

 

تمام عُمربه پایان عشق اندیشید

اگرچه هیچ به آغاز اعتمادنداشت

 

تمام داروندارش ترانه بودوسرود

ولی به طبع غزلسازاعتمادنداشت

 

...

تمام عمردرون قفس ،نفس می زد

پرنده ای که به پرواز اعتماد نداشت

                                                             کاهن(ناصرهمتی)

                                                         اصفهان ۱۳۷۳

 

نظرات (14)
جمعه 20 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 22:09
فکر میکردم این مصراع فقط برای من اتفاق افتاده:
هزاربارشکست و دوباره عاشق شد

امتیاز: 0 0
جمعه 20 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 23:14
دکتر یه وبلاگ گروهی داریم که همکاران نوشته های کوتاه و شعرگونه شون رو اونجا می نویسن: خط خوردگی صحیح است
http://medlog.blogsky.com/
اگه مایل باشید خوشحال می شیم اونجا هم گاهی بنویسین
امتیاز: 0 0
شنبه 21 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 12:42
سلام نوروز جان
دغدعه هایت را در حوزه ی موسیقی به کمال می پذیرم.
غزل هفتاد و سه ای اما تازه ات را هم که به یاد مکی زاده ام انداخت ! خواندم. بیشتر با ما باش.
زنده باشی
امتیاز: 0 0
شنبه 21 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 17:59
تمام عُمربه پایان عشق اندیشید

اگرچه هیچ به آغاز اعتمادنداشت
...
و این مصراع هم مطمئنا رای من سروده ای عزیز... می داانم.
. می دانی که همیشه در شروع این جور حوادث در تقدیر من آدمده است که به پایانش بیاندیشم.
بگذار قطعه ای خواندنی برایت نقل کنم :
آخرین جمله های افلاطون در Symposium، میهمانی که به سپاس و ستایش و وصف عشق اختصاص یافته بود.
اما چرا من از این قطعه خوشم آمده است؟ و لذتی که می برم از شرابی که سقراط مزه فلسفه اش می کندبیشتر است.

"...سحرگاهان وقتی ارستودوموس به بانگ خروس برخاست دید که دیگران یا مجلس را ترک گفته اند یا در خواب اند. از آن میان فقط سقراط و اریستوفانس و آگاتون هنوز بیدار بودند. پیمانه بزرگی از شراب در دست داشتند، می نوشیدند و به هم رد می کردند و سقراط برای آنان سخن می گفت.
ارستودوموس میان خواب و بیداری آغاز سخن را نشنید. تنها چیزی که به یاد داشت این بود که سقراط می کوشید تا مخاطبان خود را معتقد کند که در حقیقت تراژدی و کمدی یکی است.
آن دو دیگر نیز خواب آلوده و مست ناچار با سقراط موافق شدند!
چون آفتاب برآمد، سقراط آن دو را خوابانید و برخاست و به راه افتاد. در باغ لئوکن سر و تن بشست، روز را طبق عادت گذراند و شب به خانه بازگشت."
دیدی؟؟؟؟؟!!!
آخر عشق به یکی بودن کمدی و تراژدی رسیده است.... ای سقراط حرامزاده!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حسین جان سلام
از نقل های معروف در مورد کمدی و تراژدی تا امروز با آن گفته مشهور مارکس حال می‌کردم... تکرار وقایع و اشخاص و ... . این تکه اما حال دیگری داشت.
در مورد لینک... عنوانی که ترجیح می دهم والبته پیشاپیش بابت اش سپاس دارم این است « یک روانپزشک» اما انتخاب تو را - هر چه که باشد - می‌پذیرم... نمیدانم شاید « خود افشایی» مرا تو باید کامل کنی !
راستی ! از همان وقتی که خبرم کردی تاحالا بیشتر از ۱۰ بار آمده‌ام کامنت بذارم ولی باکس نظرات باز نشد که نشد...
نازفر؟ بله ! همدلم است .( با کلمه همسر کمی مشکل دارم).
شنبه 21 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 22:53
باز هم سلام
لطفا اگه مایلید جزء نویسنده های خط خوردگی صحیح است باشین ای میلتون رو بدین تا دعوتنامه براتون بفرستم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همکار نازنین !
آی دی من نامم را افشا می‌کند و فعلا از ارائه‌اش معذورم.
سعی می کنم در کامنتها چیزهایی بنویسم...
ممنون وباز هم ... ممنون از دعوتتان.
یکشنبه 22 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 09:29
سلام همشهری.ممنون از لطفتون.راستش رفتم و آرشیو شهریور رو خوندم.تا حدود زیادی شما رو درک می کنم.اما شعرهاتون استخوان دار و بسیار زیبا هستند.شما را حدس می زنم کی باشید ولی مطمئن نیستم!خوشحال میشم بیشتر در ارتباط باشیم.پایدار و پاینده باشید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست نادیده سالهای دور!
ممنونم از هم حسی و همراهیت. . .این ناشناختگی احتمالا بیهوده است اما به آن دلخوشم و بر آن -فعلا- مصر. همانگونه که در یادداشت «شرمساری» نوشته ام چیزی ننوشته‌ام که نیاز به لاپوشانی یا حاشا داشته باشد اما «خرد معاش» و «غم نان» هنوز برحذرم می‌دارد از «خود افشایی» بیشتر...
پایار بای...
یکشنبه 22 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 12:30
سلام دوست من!
ممنون از بازدیدتون و اظهار لطفی که داشتین،شما قلم خوبی دارید و بسیار سطح بالا مینویسید، اطلاعات عمومیخیلی زیادی هم دارید، متاسفانه بنده زیاداوقات فراغت ندارم و صرفاً روزنامه وار نگاهی به مطالب وبلاگتان انداختم، بخصوص آرشیو شهریور، قصهی شیرینی را داشتید تعریف میکردید، حیف وقت داشتم آن را کامل بخوانم،
موفق باشید
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 19:39
قضیه داره امنیتی می شه دکتر!
هرطور شما راحت باشید خوشحال می شیم
موفق باشید
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 00:09
سلام
ممنون که سرزدید و از اینکه محبت کردید و لینک نمودید باعث مسرت حقیر است
خود را کوچک تر از آن می دانم که در این تارنمای پرمحتوا و آموزنده نظری ارائه نمایم.
بس خوشحالم که به من سرزدید
راستی اگه موضوعات و بایگانی را مشاهده نمایید درباره آبدانان مطلب خواهید یافت زیرا که تمام ایلام سرزمین مادری من است.
دوباره از اینکه به تارنمای من سرزدید ممنونم
باز مشتاقانه منتظر ردپایی از شما هستم.
در کمال خوشحالی لینکتان کردم.
در زیر سایه حق
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 11:41
اما قفس اسیرش کرده... حتی اگه پرواز رو با تموم وجود طالب باشه...
هی...


پ.ن: کامنت‌ها رو خوندم... در جواب به دکتر دژاوو گفته بودین ایمیل‌تون نام‌تون رو افشا می‌کنه...
برای دعوت‌نامه فرستادن به یه ایمیل نیاز هست٬ برای فعال‌سازی وبلاگ... لزومی نداره ایمیل اصلی‌تون باشه که... کافی ِ یه ایمیل با اسم مستعار تو یاهو بسازید تا بتونن دعوت‌نامه رو براتون بفرستن... تازه می‌تونید آدرس این ایمیل رو تو وبلاگ‌تون هم بذارین تا اگر خواننده‌هاتون نیاز داشتن براتون ایمیل بزنن بتونن ازش استفاده کنن...
قبول ِ؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 15:03
قشنگ بود مدتی بود نیومده بودم... راستی تو جدی روانپزشکی؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 17:26

سلام
ناشناس نیستی اما با من غریبه گی می کنی حرفاتو خوندم زخمامو خاروندی اما
این دوستت دارمها تقاص رنج اسماعیل میان سالیه که روزی زمین رو شخم می زد و دنبال گوشی برای شنیدن و دلی برای تپیدن می گشت اگه دلی برای فروختن داری توچال و درکه هم بازار بدی نیست و فریدون هم می تونه کنار مزرعه پدری اش بیل بزنه و ترانه هاتو بخونه دنیا بزرگتر از عشقهای بیست سالگی منه باور کن دیگه خطوط نقشه جغرافی رو تشخیص نمی دم تهران یا ایلام فرقی برام نداره هنوز دارم زمین رو شخم می زنم و دنبال دل شکسته می گردم. اما شغال دنیا چنان از شغال خالی شده که احساس تنهایی می کنم.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 18:58
سلام قربان
از اینکه آمدید و صمیمانه نوشتید مرسی
اشار زیبایی دارید
خوش به حالتون
بیت آخر اعتماد من و یاد شلد روح منزوی انداخت


چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

من بی اجازه شمارو لینک میکنم
شاید نو روز باعث بشه وبلاگم بهاری بشه
ارادتمند تون
نادیا
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 20:41
همون صبح برای خود مریم هم این حرف‌ها رو گذاشتم... اتفاقا جواب هم داده...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد