X
تبلیغات
رایتل

من و نازی(۱)

سه‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 13:22

تقدیم به یک دوست که زندگی‌اش کابوسی است بی پایان

***

آغاز می‌شود شب

باخاکسترخورشید

در زیرسیگاری‌ات

حالا می‌توانی

کابوس ببینی بلندبلند

تاعرق سرد بنشیند

بر این لیوان خالی

و تمام قرصهای آرامبخش..

و نفسهای مقطع این رادیوی شکسته

دیگربالانیاید

غلت بزنی

درهذیان رختخواب چرکمرده

یا گوش بسپاری

به جیغ زنی

از لابلای دندانهای کلیدشده‌ی کتابها

می‌توانی همین‌جا

زمان را برای همیشه نگه داری

خاکسترشده در زیر سیگاری‌ات

نه !

سیگاری بگیران

خروسها

منتظر خورشیدند.

                                             نازفرناظم

                                           

په‌روه‌سه‌ره *

رسن در دستهایم

رو به آسمان

وزمین

مماس با پاهایم...

آن رعشه‌های شرمگاهی اگرنبود

به ماه می‌‌آویختم.

(۲)

دخیل می‌بستم

بر شاخه‌ها

و زندگی

هنوز به ظهر نرسیده‌بود**.

(۳)

سرم

به‌آسمان کشیده می‌شد

و زمین

از پاهایم آویزان بود

و بلوط پیر-که این همه را تاب می‌آورد-

بی دغدغه دفینه‌ای

فصلها را هاشور می‌زد.

(۴)

به شب که نمی‌رسید اما

می‌شد

این روز ناتمام راطولانی‌تر کشید

اگر

چهارپایه

کمی دیرتر می‌افتاد.

                                                  ناصرهمتی

* درخت بلوطی در آبدانان( به معنی« پارچه به سر» ) قرنها فکر می‌کردیم نظر کرده‌است یا جای مناسبی برای خلاصی از زندگی؛ بعدها که دفینه‌اش به غارت رفت ،چیزدیگری فهمیدیم.

** تعبیر «ظهر زندگی» از یونگ و کنایه از چهل سالگی است.

 

 

نظرات (23)
سه‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 13:42
وبلاگت بسیارجالب ومفید بود شما هم به ما سربزنید اگر برایتان ممکن میباشد وبلاگهای من را در لینکستان خود قرار دهید تا زیر سایه شما نسیمی به ما بوزد و بازدیدکنندگان شما گوشه چشمی به وبلاگ ما داشته باشند پیروز باشید به امید روزی که وبلاگهای من باعث شادی و امید شما دوست عزیز شود=>


http://www.dvp.mihanblog.com
گنج7دریا
http://www.mamno-13.blogsky.com
ورود 13- ممنوع/شرکت درجایزه800دلاری
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 15:23
سلام ...

اتفاقی به اینجا رسیدم

ولی چه اتفاق خوبی

چه مطالب زیبایی خوندم

چه حرفهای خوبی

اینجا چه ساده می شکافید و می فشانید

کل مطالبتونو دوره کردم

از شهریور تا ...

از ... تا ...

باز هم خواهم آمد

باز هم خوشحالم که دیدیمتون









موفق باشید و شایسته
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 17:32
سلام ممنون خبر دادی..هردوش خیلی خوب بود ..فصل آخر دومین شعر بیشتر
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 19:55
دکتر می تونین یک ای میل دیگه بدین تا دوباره واسه وبلاگ گروهی براتون دعوتنامه بفرستم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به وبلاگتون می فرستم
سه‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 23:45
[گل][گل][گل][گل][گل][لبخند]

(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨منتظرتونم ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)

شاد باشین
**********
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهائیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد

[گل][گل][گل][لبخند]
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 00:25
سلام

سلام

وسلام

چه می توانم بگویم - زیبا و فقط زیبا بود

چقدر خوشم اومد از اینکه از کلمه: رسن ؛ شروع کردید.

ممنون که سرزدید ومرا شرمنده نمودید - تازگیها کمیته علمی طبیعتگردی در استان راه اندازی کردیم که دوائر دولتی همسو در این زمینه عضو می باشند.
مطالب مربوط به درخطر بودن تالاب دوقلو رو در قالب نامه ای آماده نمودم و منتظر تشکیل جلسه در زمان آتی هستم
حتما از نتیجش خبرتون میکنم

سنگ صبور تنهائی هایم

در شبهای پر ستاره دلم

تویی...

هنوز در تاریکی خلوت دلم

دنبال سوسویی از نور تو هستم .

از وقتی که رفتی

خورشید خلوتم غروب کرد .

شاید روزی دیدگانم بر طلوع تودیده بگشاید

در صبح گاهی سپید .
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 01:04
سلام دکتر عزیز
سلام مرا به سر کار خانم ناظم برسانید و از قول من تبریک بگویید هر وقت اوضاع روبراه شد در مورد شعرهایشان خواهم نوشت
سر بلند باشید
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 09:52
نوروز عزیز
مرسی از دعوتت.سپیدهایت هم روسپیدت کرد.
فقط در دومین شعر (رسن) با کل فضا درگیر است.طناب.چرا که نه؟
البته سلیقه ی من است.
انوشه با دادار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
صارمی عزیز
در تنها جلسه‌ای که این شعر راخوانده‌ام نظری شبیه شما شنیدم که با آن مخالف هم نیستم اما خیال خودم این بوده و هست که «رسن» با فضای بومی شعر-اگرچنین فضایی احساس شود- قرابت بیشتری دارد.
شاید گفتنش چنگی به دل نزند ولی این شعر وامدار یک حادثه است اتفاقی که با «رسن» افتاد... ونکته دیگر ..چیزی که به اسم رسن می‌شناسیم از نظر فیزیکی هم با طناب متفاوت است (مهم است؟)
... اینها را نباید می‌گفتم نه؟!
چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 15:02
شما با محمد علی همتی (روانپزشک) نسبتی دارین؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیر آقای تو!
چهارشنبه 2 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 19:39
سلام علیک
حال شما . احوال شما .
خوبین ؟
چه وبلاگ خوبی و نازی دارین و چه شعرهای خوبی .
چه خوبه که دو تا عشق واسه هم شعر بگن . وایییییی کلی خوش به حالم شد .
ایشالله تا هستین واسه هم شعر بگین . من که حسودیم شد .
واقعا زیباست .

تو / اون / رو به دست / هر دوتا / یکی می سپارم / تا هست / زیر این / از آن صلام /س / می روی / رستاخیز / نوشاد .

با خبرم کنین هر وقت آپ کردین .
یا علی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 00:02
سلام ناصر عزیز
اولی شعر خودت خوب بود و منسجم. لیکن این روایتت را چرا به سادگی برگزار کردی. دوست داشتم با ان دوستت در تب و تاب بیفتم و دندان هایم کلید بشود. می شد از عینیت ها و اشیائ کمک بیشتری گرفت در القا آن حس.
-
با رسن هم موافق. حداقل هماوایی ها می گوید بهتر است.
.
و باقی بقایت.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 06:48
سلام!
شعرهای زیبایی هستن. مخصوصا شعر (تمنا) خیلی زیبا بود.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 10:58
سلام دکتر عزیز

ممنون از حضور و اظهار لطفتون

درست خوندین...

اصفهان شهر من است

گرچه مدتی است حس می کنم گوشه گوشه اش یخ زده است








موفق باشید و شایسته



امتیاز: 0 0
جمعه 4 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 10:14
سلام
ممنون از بازدیدتون مثل همیشه شعرهاتون حرف نداره، بسیار زیبا و پر احساس
موفق باشید.
امتیاز: 0 0
جمعه 4 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 12:25
خوشبختانه اینبار درست شد
منتظر نوشته هاتون هستم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
در اولین فرصت خدمت خواهم رسید
شنبه 5 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 12:31
سلامی گرم به خانم ناظم و همدلشون
از خوانش کار های زیبایتان لذت می برم و این مهمترین فاکتور در شعر است به نظر من
لذت بردن
مرا ببخشید که آشنایی زیادی با سپید ندارم
با کلاسیک هم البته
هر دویتان را دوست دارم چرا که در همین مدت کوتاه آشنایی بسیار مهربان بودید با این کمترین

من گاهی تفننی کار سپید مرتکب می شوم .یکی را این جا می نویسم و منتظر نقد کارشناسانه ی شما ودکتر


زر تشت من
لحن اوستایی ات را عوض نکن
زیر آسمان روسری ام
یک ستاره هم نیست
اینجا همه چیز سیاه است
من و تو در گیر حجابی هستیم
گاه آمدن سوشیانس
من هستم وتو...
که یک روسری آبی
می تواند ما را گره بزند
ارادتمند هردو ی شما بزرگان
نادیا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نادیای نازنین
برای من که شعر را بالاترین لذت می‌دانم ،ملاک همان است که تو گفته‌ای .آشنایی من با شعر سپید بیشتر از تو نیست و به همین دلیل این جسارت را به خودم نمی‌دهم که در مورد شعرت نظری بدهم جز اینکه واقعا به دلم نشست...
شعری را از سارا سیامکی در «فرودینه» برایت می نویسم تاباخواندنش باردیگر زیبایی شعر تورا زمزمه کنم....
نازفر
یکشنبه 6 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 16:29
دو تا سلام !
منتظرتون هستم .
یاعلی .
امتیاز: 0 0
دوشنبه 7 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 00:58


جلال‌الدین محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به جلال‌الدین رومی، جلال‌الدین بلخی، رومی، مولانا و مولوی (۶۰۴ - ۶۷۲ (قمری)) از زبده‌ترین عارفان و یکی از مشهورترین شاعران فارسی‌زبان به شمار می‌آید. نام او محمد و لقبش در دوران حیات خود «جلال‌الدین» و گاهی «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوی» در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن نهم) برای وی به کار رفته و او به نام‌های مولوی و مولانا و ملای روم و مولوی رومی و مولوی روم و مولانای روم و مولانای رومی و جلال‌الدین محمد رومی و مولانا جلال‌بن محمد و مولوی رومی بلخی شهرت یافته و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خموش» و «خامش» دانسته‌اند. خانوادهٔ وی از خانواده‌های محترم بلخ بود و گویا نسبش به خلیفهٔ دوم ابوبکر می‌رسد و پدرش هم از سوی مادر به قولی دخترزادهٔ سلطان محمد خوارزمشاه بود، هرچند «بدیع‌الزمان فروزانفر» از مولاناشناسان نامدار با ارائهٔ دلایل کافی این نظریه را رد کرده‌است.

مولوی در مورد خویش چنین سروده‌است:

هوسی است در سر من که سر بشر ندارد
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم

دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی
من از او به جز جمالش طلبی دگر ندارم


:::::::::::: هشتصدمین سال تولدش بر دوستداران ایران زمین مبارک باد::::::::::::::::

امتیاز: 0 0
دوشنبه 7 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 13:19
با سلام
وبلاگ سنگ های جهنم با سه شعر جدید به روز شد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 11:28
سلام عزیز
به روزم با یک بازی جدید
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 19:37
قیصر هم رفت

که عشق بود
که شاعر بود
که مرد را دردی اگر باشد خوش است
و او درد را می فهمید
یادش جاری همه ی دلها
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 9 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 13:57
قیصر معلم مهربانی و مدارا همه را تنها گذاشت . فر صتهای دوستی با او تمام شد. پرده ی تبسم معصومانه اش را جمع کردند

پنجره ی لبخند آرمانی اش را بستند .دریچه ی نگاه عمیق و راز آمیزش را مسدود کردند. مرگ اجازه نداد . مرگ دیر زمانی

بود از بردن او چشم پوشیده بود . بخاطر دل بزرگش . روح سپیدش. مرگ با هیچکس این همه مدارا نکرده بود و قیصر استثنا

بود کسی که دشمنانش هم دوستش داشتند و دوستانش... در حیاط بیمارستان دی گرد امدند .

غمگین ترین سه شنبه ی من بود . لعنت خدا به این سه شنبه ها .

آنجا بود که یکدفعه احساس کردم هنوز فرصت نیست . مرگ مهربان است اما زمان بی رحم و کشنده .مرگ زود تر از همه

خودش را به بیمارستان دی رسانده بود و تازه ما چند ساعت بعد رسیدیم . اما زمان دریده و گستاخ است . برف سفید پیری در

حیاط بیمارستان دی باریده بود بر سر دوستان قدیمی امین پور.اس ام اس ها ضربان مرگ را تند تر می کردند و تا آمدیم با او

خدا حافظی کنیم بغض امان نداد و خدا در گلو شکست .

امروز نخستین روز بدون قیصر امین پور است احساس می کنم همه چیز پیر تر شده است ما دیر رسیدیم و آیندگان دیر تر

دلم برای نسلی می سوزد که قیصر را باید تنها در کتابهایش جستجو کند و قیصر بسیار بزرگتر از کتابهایش بود .

مرگ از شب تصادف در کمین قیصر بود و مدارا می کرد زیرا زندگی روی دست و پای قیصر افتاده بود . مرگ دلش سوخته

بود برای زندگی که عاشقانه قیصر را دوست داشت و دلش سوخته بود برای نگاه ملتمسانه دوستان قیصر. مرگ غمگنانه روی

تخت قیصر ایستاد و در گوش او با مهربانی و نجوا گفت هنوز فرصت نیست این شکسته ترین و شرمناکترین جمله مرگ

بود پر از یقین و تردید بی رعایت دستور زبان پر از حکم و ترحم خواستن و نخواستن


**********نوشته از عبدالجبارکاکایی :شاعرwww.jabbarkakaei.blogfa.com


*********** ایلام،سرزمین ناشناخته ها:یاد قیصر امین پور شاعر پرآوازه ایران زمین گرامی[بدرود]
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 9 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 15:30
سلام...

به تسلیت آمده ام

رفتن مردی را که لبخندش آیینه دار غربتش بود

او که سالیانی سه شنبه ای را چشم در راه نشسته بود

و رفت

سه شنبه ای رفت که چهل و هشت سال بودنش را جویده بود و بودن جویده بودش

کوله بارش پر بود

قیصر امین پور

او که دردها را خندید و شکنجه ها را رنجید...










روحش شاد
یادش گرامی
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد