X
تبلیغات
رایتل

ما دو نفر(۲)

یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 08:00

دو شعر از نازفر:

(۱)

نچیدمت

برشاخه پلاسیدی یا بر خاک

چه فرقی می‌کند

تا تو

تنها یک دست دراز کردن

فاصله بود

و من نچیدمت

میوه‌ی ممنوع !

(۲)

اینچنین که آغوش گشاده‌ای

به در بر گرفتنم

به تماشای کدام سقوط فرامی‌خوانیم؟

-ای شب مبدل-

...چقدر بزرگ شده‌ام

ناگهان

با تجربه‌ی تلخ ناتوانی

منظومه‌ی من!

این چندمین ستاره است

که خاموش می‌شود؟

...............................................................................................................................

و

غزلی از ناصر:

«دلی و حسرت درناها» همیشه آرزویم این بود

وگرنه  آرزوی  پرواز ،یک تصور دیرین بود...

 

نظرات (25)
یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 09:42
این ناز شاعر نویسنده همون نامه است؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای ی ی ول
یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 12:39
سلام خسته نباشی

من تقریبا هفته ای دوبار سر میزنم
اما زمانیکه میخوام نظر بدم نمیدونم چرا بخش درج نظر بالا نمیاد و فقط نظرات دیگران رو نشون میده بارها تلاش کردم
احتمال میدم از رایانه خودمه که مشکل داره
به هرحال
خوشحالم که اومدم
شعرها رو خوندم اما چون تخصصی در این زمینه ندارم نمیتونم نظر تخصصی بدم
فقط میگم که دستنوشته هاتون مث همیشه خوب و زیباست
در پناه خداوند باریتعالی زندگی موفق و شادی داشته باشید.
یاحق
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 12:57
با سلام
و تشکر و سپاس از حضور مهربانانه ی شما
از وب پر محتواتون لذت بردم
اشعار سرکار خانم فرناز هم با ایجاز و تصویر های روشن سر شار از حس و اندیشه ای شاعرانه است منتظر غزل بودم پس بقیه اش ؟
به روز شدین مطلع بفرمایین
با تشکر
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 15:26
سلام برشما خوبان .
ممنون از عنایتتان فقرا را مینوازید سرمیزنید .شعرها زیبا بودند.
دو شعر ترسیم یک فضا ست.یک عجز عمدی .اما اشتیاق لازمه فضای شعر اول است که.....
من با شعراولی بیشتر موافقم .شاید تاریکی غالب در کار دوم برام ایجاد هراس میکنه.
ما کلا با خاطرات ناکام بیشتر صفا میکنیم....
خلاصه ارادت ما دایمی است وعنایت شما نیز چنین باد.
یا علی مدد
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 15:33
سلام دوستان.شعرهای قشنگی هستند.فکر می کنم اولی زلال تر است.با عرض معذرت یک پیشنهاد دارم(فقط پیشنهاد است نه نقد علمی! )شعر اول را این طور بنویسید بهتر است:
میوه ی ممنوع

تا تو
تنها یک دست دراز کردن فاصله بود
و من
نچیدمت.

(سلیقه ای است نه فنی و علمی) پاینده باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست نازنین
با تو موافقم
دوری که در خوانش شماست ،با تکرار «نچیدمت »در انتهای شعر شروع و پایان کار را هارمونیک می‌کند
ولی زورم به نازفر نمی‌رسد
یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 15:52
سلام مرسی خبرم کردین...این خیلی حال داد: وگرنه آرزوی پرواز یک تصور دیرین بود
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 16:11
سلام علیکم
حال شما ؟ احوال شما ؟ خوبین ایشالله ؟
کارهایی خوبتون رو خوندم .
ایندفعه می بینم که آبجی نازفرمون غوغا کرده . واقعا هر دوکار با تمام کوتاهی ، بسیار زیبا و قصه ی بلندی پشت سر داره . به خدا نمی تونم این حسی رو که از خوندن این دوتا کار بهم منتقل شده رو بگم . یک حس دلتنگی نرم و نازک .
درست مثل گریه ی اول بچه .

**************************************
خوب ، حالا نوبیتی هم که باشه ، نوبت دوست خوبم ناصر جان عزیز هست که همیشه با حرفهای خوب و شنیدنی شون دلگرمی عجیبی بهم دست می ده .
اول اینکه باید بگم ناصر جان که یکی طلبتون . باور کن یک جورایی نه بدجورایی منو کاشتی . اومدم غزلت رو بخونم . دیدم ۲ خطه . با خودم گفتم بقیش پس کو ؟
خلاصه روی حرف ( و ) که فونت آبی داره کلید کردم . دیدم نه ، نشد .
روی ( غزلی از ناصر ) با فونت قرمز کلید کردم دیدم نه نشد .
خلاصه خمار و سرگردون دنبال بقیه این دو خط بودم که که دیدم ای وایییییییییی چه آمد بر سرم . دیدم بابا راستی راستی این دو خط خودش کلی حرف داره و به اندازه ی ۲۰ خط جا داره . واقعا قشنگه و تصویرهای زیبایی داره .
راستش کلی به خودم خندیدم . پیش خودمون باشه . خب ؟

دوستان عزیز ! همیشه براتون دعا می کنم تا همیشه عاشق برای هم بمونین و از عشق برای هم بگین . شما هم برای من و عشق ام دعا کنین . آخه از قدیم و ندیم گفتن : دعای اونایی که واقعا و راستی راستی عاشقن ، خیلی زود مستجاب میشه .

در دل شب دعای من
گریه بی صدای من
بانگ خدا خدای من
به خاطر تو بود و بس

همیشه عاشق بمونین .
یا علی مولا رخصت .
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 20:17
راستی دکتر چرا بعضی حروف رو رنگهای دیگه مینویسی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فقط برای تاکیده
ببخشید اگر «توهم لینک»!!! ایجاد می‌کنه
یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 22:23
سلام ناصر عزیز و نازفر عزیز

این موسیقی وبلاگتان را کاریش کنید که بشود قطع کرد گاهی!
خوب بود. باز هم میخوانمتان.


امتیاز: 0 0
پاسخ:
می‌شود حسین جان!
گوشه‌ی بالا و سمت چپ(روی ایمیل) ،اون چیزش !فعاله!
همین الآن امتحان کردم
قربانت
دوشنبه 26 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 14:48
سلام
شعرای ناز یخانم خیلی قشنگ بود
و البته اولی بهتر
دومی یه کمی ناهمگونه شاید نوع بیان و شایدم ...
نمیدونم
اینطور احساس میکنم
و غزل آقای همتی
یه بیت ؟!
وزنشم مغشوش بود
یعنی هرجور که زبونو ذهنمو چرخوندم نتونستم بخونم
و
...
این نوروز کیه !
فکر میکنم یه اسمم کافی باشه
و
و
و
یادداشتی که برام گذاشته بودین جالب بود
به حساب جوابیه م نذاشتم !
-
-
بروز شدین خبرم کنین
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 21:17
سلام به عزیزای بزرگوار و مهربون همیشگی
ناز فر جان کارات خیلی قشنگه
من کم با سپید ارتباط بر قرار میکنم اما کارای کوتاه و پر محتوای شما واقعا به دل می شینه
کار اولتون منو یاد کاری از آقای حسین حاج هاشمی انداخت

ممنوعه
یا غیر ممنوعه
همه ی میوه هارا خورده ام
این رژ طعم دیگری دارد

شما دو نفر به راستی دوست داشتنی هستید
یه جوری میشه حستون کرد
شاید به خاطر اینه که خیلی با احساسین
از عشق و هنر توامانی که دارین لذت میبرم
همیشه سالم و شاد باشین
فداتون نادیا
راستی دکتر جان گل کاشتی
هر چی باشه کلاسیک کارم و غزل یه بیتی هم که باشه حال دیگه ای داره
بازم فداتون
مانا باشین
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 22:18
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 00:30
سلام یادم هست کوچک که بودی یه درخت یه شاخه ی خشک و یه پرنده روی شاخه کشیده بودی .من برای سالها مینویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 12:01

آره مرسی... دیدم دیدم دیدم آن چیز فعال را!
اگر آن چیز فعال نبود زندگی چیزی کم داشت!
باز هم متشکرم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 16:16

Don't count the years
سالها را نشمار

count the memories!
خاطرات را بشمار!

یاحق


امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 19:55
سلام بر شما دوست گرامی

ممنون از حضور گرم و پر مهر شما
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 22:29
اقا سلام از حضورتان در وبلاگ تاریخ و ادبیات لرستان سپاس
در فرهنگ لرستان «لیت» انار مظهر لطافت و زیبایی است. از اینکه بی اجازه از کوچه معشوقه شما گذشتم هم عذر میخواهم. یک بار دیگر آن بیت را برایتان می نویسم به شرطی که به غیرتتان برنخورد :
چم ار سر گرین کور دیار بی / نشونه کور لیت انار بی.
امیدوارم که از مزاح من ناراحت نشده باشید.
حق نگهدار / یا علی مدد
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 28 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 01:37
سلام
ضمن تشکر وافر از شما و محبت های شما
از وب پر بارتون بهره مند شدم
پست اخیرتون خیلی لذت بردم
موفق باشین

با یک عامیانه بروزم و منتظر بذل نظر شما یا حق
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 28 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 16:37
سلام آقای همتی. نمی دانم اشتباه می کنم یا نه اما فکر می کن من همانی هستم که در نگاه اول خیلی ازم بدت آمد بعد که نظر ولی دشتی را امتحان کردی تا حدودی رایت عوض شد. خلاصه اگر شما همان ناصر همتی هستی که در دانشگاه اصفهان دوره لیسانس را گذراند که خیلی مخلصیم اگر هم آن ناصر همتی نیستی ارادتمندیم. با ما دو نفر توانستم ارتباط قابل فهمی برقرار کنم اما با بقیه خوب دیگر ... وسع کلاسم نرسید. در هر حال موفق باشید و همیشه سر شاد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مخلصانه ارادتمندیم
من دوره‌ی پزشکی عمومی را اصفهان بودم -نه دوره ی لیسانس -
گفت:
من شما رو شیراز ندیدم؟
-نه!من هیچ وقت شیراز نبودم
-ببخشید! پس احتمالاً دو نفر دیگه بودن که همدیگرو تو شیراز دیدن!!!
...
ممنون از حضور و ابراز لطفت
باز هم قدم رنجه کنید.
جمعه 30 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 12:16
با سلام دوباره. موضوع کمی پیچ در پیچ شد. من قبلا یک چیزی بنام *ملوچا* گفته بودم:

ملوچا چیزتانه
هیچ نمی گین؟
کسی چوچانده آخه لانه تانه؟
...
می ترسین
پشی یا توو آسمانم
براتان چنگ بنازن
خوشگلا
ها؟!

به هر حال چه این ناصر همتی چه آن ناصر همتی- مخلصیم- یا علی!
امتیاز: 0 0
شنبه 1 دی‌ماه سال 1386 ساعت 12:45
با سلام
ضمن سپاس و تشکر از محبت های شما

با یه پیشنهاد ...
و یه غزل از گذشته ...
به روزم و منتظر نظر ارزشمندتون
به روز شدین مطلع بفرمایین
با تشکر
امتیاز: 0 0
یکشنبه 2 دی‌ماه سال 1386 ساعت 19:58
باسلام
هر دو کار زیبا بود و خواندنی
به نظرم نچیدمت اول کمی ...
ادامه ی غزل کو؟
یاعلی
سطر گریه با شعری کوتاه....
امتیاز: 0 0
دوشنبه 3 دی‌ماه سال 1386 ساعت 00:11
سلام ناصر جان
حرف هایت این دیوانه را به فکر فروبرد. نمی دانم. باید چیزی باشد روشی راهی که وقتی به شعر می آیی و به وبلاگ های شعر آن د.ن.ه را پشت در در بیاوری. زمانی یادم است چنان روانکاوی تحلیلی اسیرم کرده بود که پشت هر حرکتی و پدیده ای هر چند ساده دنیایی پیچیدگی هایش بر سرم آوار می شد و چه ها و چه ها.... تا فراموش کنم مدتی طول کشید آن وقت توانستم حتی از قدم زدن ام بر سنگفرش پیاده رو لذتی ببرم که بشر اولیه از کشف آتش نبرد.
-
نه درمان نمی خواهم. دوست می دارم من این نالیدن جانسوز را و نیز دوست دارد یار این آشفتگی. حتی دیگر به شعر هم فکر نمی کنم. که اگر فکر می کردم آنچه در آشتار خویش می آوردم رنگ دیگری و چیزی دیگر بود. قرار من از اول با الهه خون آشام این بود که خویش را بر کاغذ بمیرانم. اگر این زبان زبان زندگی ام نباشد بریدن اش بهتر.
و شگفتی در جان ام گواه.
و حالی که می برم شاهد.
و تو که می دانی دلیل.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم حیسن جان
فکرمی‌کردم آن راه را پیداکرده‌ام ...اما ظاهراًهنوز راههای بیشتری هست که بایدتجربه کنم.
زمزمه‌ای در راه دارم که حلش خواهد کرد...
دوشنبه 3 دی‌ماه سال 1386 ساعت 06:16
سلام ناصر عزیز
به روزم با معرفی و برگردان دو شعر از رابرت هریک
در :
http://v3ndidad.blogspot.com
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 23:20
شعر ۱ از همه ی شعرات قشنگتراست ادمها همیشه یک زندگی مختص به خوددارند مثل سایه مثل بوف کور .همه ی این شعر خوب است .افرین زندگی ادمها را خودشان میسازند و چون خودشان میسازند میتوانند خوب بسازند خوشوقت باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام!
هنوز غریبگی می‌کنی آشنای قدیمی؟
گاه آن رسیده-اگر نگذشته باشد-که بشناسمت...نه؟
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد