X
تبلیغات
زولا

حکایت آن چراغ

دوشنبه 10 دی‌ماه سال 1386 ساعت 22:46

 

                      گزاش یک مورد PTSD!

نه! عجله نکنید! این یک «case report» نیست.. البته هست اما ازانواع طبی خالص – که در اثنایش پدر انترن و رزیدنت را در می آورند -  نیست. پی نوشتی است بر شرح شیدایی های دوران دانشجویی.

اگر دوران دانشکده را به یاد داشته باشید میدانید که تنها کلاسی که همیشه در آن حاضر بودم کلاس ژنتیک پزشکی بود،در آن تالار نیم دایره ای؛ تنهامکان امنی که که می توانستم «سهیل» را حدود یکساعت و نیم و به شکلی « بیلبورد» ببینم!(شدت تابلوئیت دید زدنم آن قدر «ضایع» بود )... بی وقفه و تا سرحد کلافه کردن آن دخترک بی نوا.

ازدواج « سهیل»خانم!با یکی از نزدیکترین دوستانم پایان ماجرا نبود... آغاز دوره­ای بود که با جنون و شعر وموسیقی درآن خانه ی دانشجویی « امیر حمزه» ماجراهای دیگری هم در پی داشت.

ما چهار نفر بودیم. با دوست جمخانه ایم که تنبور را اول از او آموختم. آپارتمان ما طبقه ی همکف خانه ای سه طبقه بود. سالن، با پنجره ای بزرگ از حیاط نور می­گرفت و تنها اتاق ما هم پنجره ای رو به حیاط داشت... و هیچ یک از پنجره ها «پرده» نداشت. جمعِ جوری بودیم . تعدا د سازهای خانه ی دانشجویی ما گاهی دو برابر تعداد خودمان بود. شعر هم که بی دریغ می آمد وروزهای تلخِ « پُست سهیل » را قابل تحمل تر می کرد.

حدود شش ماه از ازدواج سهیل می گذشت – اهل بخیه می دانند که  برای گذراندن یک دوره ی« grief» این زمان خیلی کم نیست -  و کم کم با نبودنش، در حالِ کنار­آمدن بودم.  تکنیک سنتی «جای گزینی» هم البته در این حال بی تأثیر نبود وحضور اسمر مرهمی بود.... اما...(یا به قولی آمممما) ظاهرا" دوران در به دری ها تمامی نداشت:

بی خوابی - مشکل چندین ساله ام - در آن اپیزود دپرسیون تشدید شده بود و نزدیک به سه ماه آزارم داد  ولی به آرامی رهایم کرد تا جایی که بیشتر شب ها، حتا با چراغ روشن هم به راحتی می خوابیدم. کمتر پیش می آمد که در طول شب، کسی چراغی روشن کند اما، چند شبی می شد که بین ساعت های 3 و چهار صبح این اتفاق می­افتاد. اوایل فکر کردم کار بچه ها است و به همین دلیل دیگر در سالن نمی خوابیدم . این جا به جایی هم مشکل را حل نکرد و باز روشن شدن ناگهانی چراغ ، آن هم در آن ساعات از خواب بیدارم کرد. بالاخره یک شب بلند شدم که به دوستانم چیزی بگویم... شکایتی ، تذکری و اگر جواب نداد، خواهشی! اما در کمال حیرت دیدم که در خانه ی ما چراغی روشن نیست و این روشنی نابهنگام از خانه ی رو به رویی است که آن طرف کوچه ، در طبقه ی دوم و مشرف به ما بود. خوب ! مشکلی نبود! «پرده»،  مشکل را حل  می کرد. به این وسیله – که زمانی فکر می کردم زائد و تجملی است- فکر کردم و با بد بختی خودم را تا صبح خواباندم... اما ظاهرا" مشکل خود من بودم:

صبح فردا،وقتی دوستانم بیدار شدند ، در جواب پیشنهاد من شلیک خنده بود که به آسمان می رفت! منزل رو به رویی، خانه ی سهیل خانم شده بود ! !

به قول« فرشید منافی » :  فکر کن !  میان این همه آپارتمان در  یک کلان شهر، سهیل و شوشویش، عدل، خانه ی بالای سر مرا بگیرند و هر شب هم ...واین گونه بود که من «retraumatized   » شدم و «­اسمر»­لازم !. 

...............................................................................................

1)مرگ بر ادیسون!

2)PTSD:اختلال استرس پس از سانحه

3)Grief:سوگ،داغدیدگی

4)اگر قرار باشد دهنتان سرویس شود، احتمال یک صدهزارم هم قطعا"رخ می‌دهد!

5)البته بعضیها ساعت چهارصبح به قصد تهجد و نافله‌ی شب بیدار می شوند.

نظرات (32)
سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 09:41
دوباره رفتم «دانشکده (۱) » رو خوندم...

عجب!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 10:14
سلام نوروزم
مرسی از دعوتت.
خاطره ات خیلی نزدیک است با اتفاقی غیر موهوم دکتر غزیز
شاذ و دیر زی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 13:35
اوه! دکتر! جالبه. اینکه این مساله رو در حضور همسر محترم ابراز می کنید خیلی قشنگه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 14:51
سلام

میخواستم بگم آیا می‌دانید که

حدود 15 تا 17 درصد از جمعیت کشور یعنی نزدیک به 12 میلیون نفر زیر خط فقر

مطلق زندگی می‌‌کنند

اگه دوست داری بشتر بدونی راجع به فقر به من سر بزن

این پستت واقعا محشر بود

پاینده ایران

جاری و جاوید باشید



امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 16:03
البته یکم خنده دار بود برای من بیشتر شبیه یادگیری اصطلاحات پزشکی بود...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 20:42
سلام.فضاچه طبیعی تصویر شده البته برای من که اونجارو دیده بودم تجدید خاطرات هم شد.خیلی لذت بردم .راستی تا دوسال پیش سلیمان ویکسال پیش رجب رو دیدم
با همان .......
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 21:34
متاثر شدم چون عمیقا درکتون کردم..این دوره سوگ ۶ماهه مال تو کتابهاست دکتر!
واسه من ۵ سال بود!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 22:43
سلام

بسیار عالـــی موفق باشید

اگر قرار بود به دوستانتان یک کتاب هدیه دهید، چه کتابی بود ؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 23:22
قبل از اینکه بگید اومده بودم و نوشته رو خونده بودم دکتر. مثل بقیه نوشته‌هاتون. کلا نوشته‌های روانپرشکها واسم جالبه .
خیلی جالب بود!! و از اون جالب تر خودگشودگی شماست... به قول دکتر دژاوو واسم خیلی تعجب‌برانگیزه که در حضور خانومتون این طور راحت می‌نویسید و واسم سوال بود که ایشون از این ماجراها خبر دارند...
اما در مورد نظرتون٬ من همون پست رو ده بار نوشتم و پاک کردم وبالاخره فرداش با کمی تغییرات گذاشتم. علت پاک کردن مکرر تصمیمی بود که مکرر عوض می‌شد و حتی هنوز هم نیاز به اصلاح داره...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 12 دی‌ماه سال 1386 ساعت 00:00
سلام سی پل ویخچال به روز شدند
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 12 دی‌ماه سال 1386 ساعت 09:32
کو بقیه ناصر خان!؟ ما تحمل نداریم دکتر جان اینقدر با قلب ما بازی نکن!
(رومانتیسیسم بد چیزیه)
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 12 دی‌ماه سال 1386 ساعت 13:06
با سلام
از لطف و محبت شما سپاسگزارم
مطلب زیباتونو خوندم و لذت بردم ولی آخرش نفهمیدم سهیل مرده یا زنه !!!
دکتر جان اگه جسارت نباشه و حمل بر بی ادبی نشه این مطال زیبا رو هر چی از اصطلاحات پزشکی و رولنپزشکی دورتر کنین زیباتر و جذاب تر میشه و برد بیشتری تو ذهن سایرین پیدا میکنه البته خودتون استادین و این و از شاگرد کوچکتون به دل نگیرین
موفق باشین و سر بلند
به روز شدین مطلع بفرمایین
با تشکر
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 12 دی‌ماه سال 1386 ساعت 15:05

همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود؛


تا غمها و اشتباهات گذشته را رها نکنی نمیتوانی در زندگی پیشرفت کنی.


یاحق
امتیاز: 0 0
جمعه 14 دی‌ماه سال 1386 ساعت 00:40

سلام

وای این سهیل هم فضیلت سحرگاه رو درک کرده بوده ها!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سحر به خیر!
خوبی؟
سحر جمعه‌ات خوش
به قول راهی... نه!
همه‌شو تعریف کنم بهتره:
آخرین روز جلسه های امیر قلی امینی بود و طبق معمول خبر تعطیلی جلسه‌های شعر.
ح.ع هم که فکر می‌کرد این آخرین جلسه ی نقد شعر دنیاست و عنقریب اسرافیل با سرنایش-نه از سر گشاد-سر‌می‌رسد،مخ و مخچه‌ی ل.م بی‌نوا را کار گرفته بود.«راهی» و آن سده‌ای بامرام! هم سخت در پی چاره بودند که جلسات از هم نپاشد یا جایی برای جلسه‌های جدید ...
بعد از حدود یک‌ساعت و نیم بحث بی‌فایده ،راهی سیگاری گیراند و رو به ح.ع کرد:
«ببینم !ما داریم دهن خودمونو سرویس می‌کنیم!تو هم دهن مارو سرویس می‌کنی؟»
حالا حکایت ماست حسین جان..
من که دارم دهن خودمو ...تو هم ؟
تشنه‌لب از این دنیا نری ...صلوات بفرست...
...
جمعه 14 دی‌ماه سال 1386 ساعت 11:43
سلام همراه مهربان
بعد ز مدتی تاخیر بالاخره فرصتی دست داد و دل خون دل نوشته با دلنوشته ای با عنوان « می خور رو »بروز شد و دلخون بی قرار دوستان چشم براهتان دوخته است ...بیا ای همدل و ساز کن سخن دل را که بی تاب دل نوشته های عطر افشانت هستم ای زیبا دل..
http://delnevshth.blogfa.com/
امتیاز: 0 0
جمعه 14 دی‌ماه سال 1386 ساعت 12:39
فدات شم. ناصرم.
خب برای من خیلی مهمه که:
"سحرم دولت بیدار به بالین آمد " و
" سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد!" و
"چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی" و .....
من تا وقتی نچشیده بودم هیچ از آن فیض عظمی بهره ای نبرده بودم!
حالا شده ام مصداق آن که گفت
"قدر مجموعه گل! مرغ سحر! داند و بس.
-
فدای تو.
راستی سحرخیز باش! تا کامروا شوی!


امتیاز: 0 0
جمعه 14 دی‌ماه سال 1386 ساعت 22:17
یک عمر دلم به پای تو سوخت و ساخت

یک عمر گذشت تا تو را خوب شناخت

ای عشق گمان مکن که بازنده منم

در بازی ما کسی برنده ست که باخت !

سلام عزیزان
خواندم .
عاشق بمانید .
یا علی مولا رخصت .
امتیاز: 0 0
جمعه 14 دی‌ماه سال 1386 ساعت 22:47
بانوی هزارترانه

چرا چشمات پره اشکه؟

بگو اون بلور تن رو کی شکسته

بانوی حماسه های جاودانه

بگو بغض اون دو چشمات

تو کدوم آینه نشسته

بال پروازتو بانو

بگو دستای کی بسته؟

تو تبلور فسانه

تو حقیقت مسلم

بار سنگین کدوم غم

پشت طاقتت شکسته؟

تو طنین نازک ململ اون صدای برفیت

میدونی یه دنیا حرفه؟!

[گل]
امتیاز: 0 0
شنبه 15 دی‌ماه سال 1386 ساعت 13:43
سلام دکتر جان
من که چیزی نفهمیدم
راستی جسم و روحم هر دو بهم ریخته
با همکارانتون در تماسم
اما بی نتیجه
ارادت داریم قربان
امتیاز: 0 0
یکشنبه 16 دی‌ماه سال 1386 ساعت 14:19
با تو از حوالی دل
عبورت را سرمه می خواست
چشمانم
هر از گاهی چند
که دلتنگ می شوی مرا ....
به روزم تشریف نمیارین
امتیاز: 0 0
یکشنبه 16 دی‌ماه سال 1386 ساعت 16:31
دلیل عشق حقیقی ست عشق های مجاز
سلام
وبلاگ سینا علی محمدی راه اندازی شد
www.parehkhat.blogfa.com
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 دی‌ماه سال 1386 ساعت 11:38
درود!

دیروز رفتیم علیرضا را به خاک سپردیم و آمدیم...

با دو تا مطلب بروزم!

منتظرم و بدرود.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 دی‌ماه سال 1386 ساعت 18:47
پست جدید معرفی کتاب منتشر شد
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 دی‌ماه سال 1386 ساعت 23:18
سلام

ایام شهادت ابا عبدالله الحسین >ع< بر رهروان صادقش تسلیت باد

با یک مثنوی بروزم و منتظر نقد و نظر شما

یا حق
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1386 ساعت 00:23
سلام داشتم منصرف می شدم آخه وبلاگت خیلی دیر باز می شه

ایام شهادت ابا عبدالله الحسین >ع< بر رهروان صادقش تسلیت باد

با یک مثنوی بروزم و منتظر نقد و نظر شما

یا حق
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1386 ساعت 11:40

ظهر عاشورا حسین باید کشته بشه! طبق معمول! تشه! غریب ! و خسته!
جون چه حالی میده!
*******
نذر کردم ! عهد و پیمان و شرط بستم!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1386 ساعت 21:17
ناصرم سلام
روانپزشک خوشگلم چرا تحلیل فرویدی؟! از احلیل حسینی!؟
-
نوید یک جرقه ی تازه شعری بود درست موقعی که داشتم وبلاگت را برمی رسیدم. که زد. شقشقه ای که شق کردمان و هدر نرفت اما مغزم را قر کرد و بی قرار... گذاشتم در گوشه ای ذهنم تا روز موعودش که برسد شق و رق تر نوشته کنم.
-
مشکل دو تاست که یکی می شود و هیچ نمی ماند!
چطور می شود سر حسین را برید با لذت؟! فیزیک نوشتار اجازه می دهد معشوق نه! شمر زیبایم را صدا بزن دوباره با تیغ دلاکی فروید!
-

امتیاز: 0 0
شنبه 22 دی‌ماه سال 1386 ساعت 08:55
نه دکتر نوروز... اگه تو جنگل بودیم این طوری نبودیم... یه نگاه به زندگی‌هامون بندازین...


(پرشین‌بلاگ امکان جواب دادن به کامنت‌ها رو نداره... این ِ که اینجا مزاحم شدیم...)
امتیاز: 0 0
شنبه 22 دی‌ماه سال 1386 ساعت 19:16
سلام رفیق عزیزم نوروز
با غزلی بروزم.

انوشه در سایه ی دادار
امتیاز: 0 0
شنبه 22 دی‌ماه سال 1386 ساعت 23:42
سلام سی پل با چند شعر عاشورایی به روز شد
ممنون که سرمی زنید
امتیاز: 0 0
یکشنبه 30 دی‌ماه سال 1386 ساعت 23:49
امتیاز: 0 0
پاسخ:
؟
چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 03:20
منم یکی رو دوس دارم به چه زبونی بگم .... ولی خب عشق همینش ترسناکه....چنین ماهیتی وجود نداره.ساخته خودمونه.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد