X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

رضا رحیمی

سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 23:31

سلام 

با وقفه‌ای طولانی در آستانه‌ی سالمرگ رضا رحیمی دوباره آمده‌ام. 

«با خارپشت بغضی در گلوگاه باور» نشسته‌ام و از مرگ رضا می‌گویم 

و به بهانه‌ی نبودنش حرفهای خودم را... 

این نوشته مؤخره‌ای است بر متن کامل «خود-نوشتنامه» که به زودی در دسترس 

همگان خواهد بود. 

 

روزی که «خاتمی» به سختی خود را از چنگ دانشجویان دانشگاه تهران خلاص کرد و آنها را با نفرینی از جنس خطبه های جدش – علی – به کدخدای بعدی  واگذارد ؛ کمتر کسی گمان می کرد که از « شاه سلطان حسین» جمهوری، حرفی از جنس زمان بشنود و تحلیلی دقیق از آینده به دست آورد. اما ظاهرا" این  چرخش کمیک ( شاید  کمیراژیک !) و تکرار طنز آلود، قسمتی از تاریخ ما شده است. تجربه ی دانشگاه دوران هاشمی  و تلخکش در  وزارت علوم( گلپایگانی) برای دانشجویان عصر « اص لا هیهیات ! »  در  کمتر از یک دهه فراموش شده بود . دانشجوی سیاسی و این همه سوء تفاهم ؟ ! 

 چه زود از یاد برده بودند که تا پیش از دوم خرداد 76 ، «جامعه ی اسلامی دانشجویان» جای « انجمن اسلامی» را گرفته بود .... هر آنچه اعضای این انجمن در عصر « انقلاب ضد فرهنگی  » بر سر اساتید و دانشجویان  دگر اندیش آورد ؛ اعضای آن «جامعه»  عینا" و حتا  بدتر از آن را تکرار کردند... خیال کردند که 8 سال « گُرگتازی» برادران منسوب و منصوب  «جامعتین» ! با رأی 20میلیونی  تمام شده است و کشتیبان را سیاستی دگر  آمده است....  کشتی  همان کشتی بود که  بی لنگر و سکان و قطب نما ؛ سرگشته ی امواج ، جا به جایی بی اهمیتی را در ناخدا و ملوان ها تجربه می کرد... اگر ساکنان پر شمار این کشتی ، راهی به عرشه نداشتند و پر خیل و  با حرارت ،رأی میلیونی می دادند ؛ در  میان آنهمه چشم بیدار و روح  حساس، دانشجویی نبود که از روزنی به دریای بی کرانه بنگرد یا استادی که در پی قطب نمایی باشد؟ ...بر آنان چه رفته بود؟

 و اکنون آنان را چه شده است که بی محابا کشته می شوند و کتک می خورند و باز هم در بر همان پاشنه می چرخد؟...  خدایا .... خدایا ... سواران هنوز باید ایستاده بنگرند؟...

                                مؤخره  

چو در قومی کسی بی دانشی کرد

نه که را منزلت ماند نه مه را 

نمازگزارانی که در آخرین خطبه های اکبر هاشمی رفسنجانی رگه های امید راجستجو می کردند وهنوز هم به او امید بسته اند که گره «مردم سالاری دینی» را باز کند دو دسته اند:

نخست : کسانی که همه ی سالهای دهه ی شصت و نیمی از دهه ی هفتاد را از یادبرده اند

دوم : کسانی که از آن سالها نه چیزی می دانند و نه خوانده اند. 

شاید خاراندن زخمهای بازماندگان آن سالهای ننگین بتواند به این عزیزان یادآوری کندکه نه با آتش این مرد آبی گرم می شود و نه با طناب پوسیده ی او کسی از چاه مشکلات بیرون می آید.( کرباسچی را یادتان هست؟) . اکبر هاشمی بهرمانی بیش از آن چه فکر می کنند در حصار عبای قهوه ای اش محدود شده است که حتا به آنچه بر فرزندانش – به حق – می رود اعتنایی در خور ندارد. آن چه که در  خیابان های تهران به دخترش تسبت داده شد در مقایسه با بلاهایی که بر سر دختران سعیدی سیرجانی و احمد میر علایی و مادران و همسران محمد مختاری و محمد جعفر پوینده آمد حتا قطره ای از دریا نیست. آن گاه که با گستاخی تمام، بزرگی چون« بازرگان» را به باد استهزا می گرفت، کمترین پاسخش ناسزاهای طلبه های قم در دوران افولش بود. وقتی که پیشوای او در پاسخ به نامه های مشفقانه و از سر تدبیر آن پیر دوران دیده می گفت : «یک بیچاره ای به من نامه نوشته است» و صدا از هیچ متشرع مؤمنی بر نمی خاست ، هرگز گمان نمی برد که دوران این دولت مستعجل نه پیش از اوبر دوام چرخیده است و نه بعد از او خواهد گردید.بادا که بماند و ببیند که آنچه برای بازرگان و سحابی می خواست،به بدترین شکل برای خود او در  حال روی دادن است... «مهدی» اش که در سالهای آخر دهه ی 60 و اوایل دهه  ی 70 سوار بر ماشین صحرایی اش با اسلحه ای بر کمر در خیابانهای اصفهان و کرمان جولان می داد و سالهای بعد هم آوازه ی کارهایش همه جا پیچید؛ نه در خیابانهای « لندن» که  در «حلب» و «دمشق» باید از خانه ای به لانه ای دیگر بخزد تا از مجازات برهد...

آری برادران و خواهران ! من هنوز از زنده بودنم شرمسار خویشم... نام « مجید شریف» و احمد میر علایی شریف و محمد مختاری شریف و پوینده ی شریف و همه ی کسانی که شرف اهل قلم این دیارند ، از گفتن آنچه بر من و دوستانم رفت شرمنده ام می کند؛ چرا که من زنده ام... هنوز  زنده ام و باید با صدایی گرفته و گلویی خسته و قلمی آهسته از نیام کشیده بایدبنویسم که دیگر حتا به مهدی کروبی هم امید ندارم.. گونه های کبود رضا رحیمی که همه ی آوارگی های دهه ی هفتادش و مرگ در غربتش ، حاصل عربده کشی های « اکرمی » و افاضات « قانعی» بود ؛ به آسانی در گرماگرم هیجان های دوم خرداد 76 به دست فراموشی  سپرده شد... رضا که یک بار هم در همه ی عمرش « مجاهد» نخواند و یک عمر از اتهام مجاهد بودن نرهید ، با ریه هایی بیمار ،کوچه پس  کوچه های «هزار جریب» و« سیچان» را می گشت و پوستر خاتمی می چسباند...چه امید ها !!... با چه شوری از رفرم حرف می  زد و به خاطر مردی با عبای شکلاتی، دوستی های چندین و چند ساله اش را با بسیاری به هم زد  غافل از آن که آن عبا« با طعم بادام تلخ » شیرینی بیست میلیون رأی  مردم را از یادها می برد....

دوستان من !

به باوربسیاری از   دوستانم ،این برش های گزینش شده از تاریخ معاصر ، از بسیاری حقایق خالی است

و حق هم همین است- اما عده ای نیز بر این عقیده اند که تا همین حد هم کمی تُند رفته ام و بهتر بود اندکی محافظه کاری را چاشنی کارم می کردم. فقط می توانم بگویم که آنچه در فضاهای خالی این تصویر میبینید از ترس کسی یا چیزی نیست . آنچه باید در سالهای اخیر به دست می آوردم ،به خاطر همین رک گویی از کف داده ام... هر چند هنوز زنده ام... پس دلیل نگفتن ناگفته ها محافظه کاری نیست.

گمان می کنم در بیان آنچه دیده ام  - با چشمان خودم دیده ام – امانت دار بوده ام و از این رو یقین دارم کسی در اصالت آنچه نوشته ام شک نخواهد کرد.آنان که بعدها تاریخ دهه ی شصت و هفتاد را خواهند خواند با مروری بر این متن کوتاه احساس خواهند کرد که نشستن در یک جلسه ی نقد ادبی و یا اجرای یک کنسرت موسیقی فولکلور در جاهایی از این جهان، زمانی آرزویی محال بود یا با مرارت بسیار به سر انجام می رسید ...

من در یکی از این جاها شعر گفتم و موسیقی اجرا کردم و درس طب خواندم و ...

   شرمنده ام که هنوز زنده ام ....

نظرات (5)
دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:01
سلام استاد
نبودید دلمون براتون تنگ شده بود
امتیاز: 0 0
دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 13:18
سلام دکتر
خوشحالم که برگشتی
و سرزمین ما و مردمان ما عجیب مردمانی فراموشکار شده اند

و جز امیدی واهی به آینده ای نامعلوم چه می توان کرد ؟
میتونم که لینکتون کنم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 19:15
مرسی صفت عالی ناصر.....؛ترین؛
آمدی پس لز این همه درنگ تا با موخره ی بی مقدمات تلواسه مان را به توان n برسانی.
یاد رضا رحیمی بخیر و روانش انوشه در سایه ی دادار
امتیاز: 0 0
یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 23:20
عجب مدار که تنهای روزگار شدیم
نرفته ایم ز راهی که کاروان رفته ست
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 22:42
سلام اقای دکتر
حرفهایتان همگی به حق و شنیدنیست
من هم بروزم
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد