X
تبلیغات
رایتل

ما اشغال شده ایم

جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 00:54

                                      دومین  اشغال  

25بهمن89، تقاطع خیابان آزادی و نواب ؛

موجودی به شکل یک انسان مذکّر، به دو رهگذر که شانه به شانه­ی هم  

راه می­روند( شعار نمی­دهند؛ سنگ­پرانی نمی­کنند؛ به سمت آزادی

 نمی­روند و مسیر حرکت آنها، توحید است) اشاره­می­کند.ابتدا  مردِ 

 سپید­ ­موی را به باد کتک می­گیرد و بعد که زن به حمایت از شوهرش  

قصد پادرمیانی دارد، توسط همان شخص ،با مشت و لگد  زیر دست و 

 پای او له می شود.

مرد ،که توان حمایت از همسرش را ندارد، با سر و صورت خونین ،له شده  

و ناتوان فقط نگاه می­کند. به محض اینکه ناظران سعی می­کنند دخالت  

کنند ، خیل همکاران مرد مهاجم ،مردم را با باتوم و گاز اشک­آور متفرق  

می­کنند.

چیز عجیبی در صحنه نیست.

ما مردمانی اسیریم در کشوری که بعد از 1300سال ، دوباره  اشغال شده است.ما، ملتی اسیریم در کشوری تحت اشغال. ما مردمی هستیم که این بار در عین مسلمانی،« موالی» مسلمانانی دیگر شده­ایم. سکوت بر ما واجب شده است و همین که زنان و دخترانمان را در مکه و مدینه به بردگی نمی­فروشند باید شکرگزار باشیم و البته خراج­گزار!...

پرسش اما این است :

-                    حقانیت اسلامی از چه جنسی است؟

-                  این کدام احساس غریب است که به عده­ای حق راه رفتن در سکوت         هم نمی­دهد اما عده­ای دیگر را محق می­داند سوار بر موتور  عربده بکشند فریاد بزنند و  به تهدید چشم بدرانند؟

-         این گُرگتازی اگر «فتح­الفتوح» اسلامی دیگری نیست ؛ از چه جنسی است؟ 

آیا جز این است که به عنوان  اهالی یک کشور تحتِ اشغال، ما مردمانی ناسپاسیم ؟...

نظرات (19)
جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:08
حقانیت اسلامی؟؟؟
واژه غریبی ست! از دین نان و آب شان تأمین میشود و دیگر هیچ!
آره ما توسط یه سری مزدور مسلمون اشغال شدیم
امتیاز: 0 0
شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 20:54
سلام دکتر عزیز
همیشه از اومدنت شاد میشم حتی اگه بگی بدترین شعر ی بود که خوندی
اومدنت و نظرت برام مهمه وقتی ایراد گرفته میشه یعنی کسی با دقت خونده و این یعنی اهمیت دادن و ازاینکه بهم اهمیت میدی ممنون
دلم خیلی برای دوستای قدیم تنگ شده
مانا باشی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 19:07
درود بر همه تون
روزگاریست که دلتنگم و ...
اکنون که وبلاگتو خوندم دلتنگ تر شدم! اما نه برای خودم بلکه اینبار برای همه! برای واژه ها و ...
بی خیال ...
امتیاز: 0 0
جمعه 6 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:13
دوست خوب و هم دردم سلام
رنجنامه های تو را که آراسته به ادبیات زیبایی که خود بخشی از هنرت هست را دنبال می کنم، نکته ایکه ذهن مرا مشغول کرده این بیت شعر است که حتی در فرهنگ عامه ما جایگاه ستوده ای دارد:" مردی نبود فتاده را پای زدن" اما گویا امروز مردی و مردانگی هم مانند بصیرت معنای دیگری یافته است. امروز با زر وزور و تزویر انسانهای شریفی را به زمین گرم می کوبند و دهانشان را هم می بندند تا مبادا حتی از درد ناله کند و عده ای نیز بخاطر خوشایند کد خدا میریزن بر سر این بد بخت..... حتی اونایی که دستشون نمیرسه هم بخاطر رضای "خدا" نه ببخشید "کدخدا" یک فهشی لیچاری بار میکنند که مبادا از غافله غنایم عقب بمونند.
اگر کسی در این برهه آرزوی مرگ کند یا حتی دق کند نباید بقول امیرالمومنین خورده گرفت. اما باید امید وار بود و امید وار کرد ودعا کنیم که قدرتی ما فوق بشر غم از چهره این مردم مستآصل و غم زده بزداید.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:31
برا یخوانش بیا
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 14:22
سلام
از روزی نشانی کلبه اندیشه ات را دریافت کردم هرروز بی نشانیم را در آن جستجو می کنم. حتما به یاد داری که همین نزدیکیها آمدم و از زخم روح و روانم برایت گفتم. برایم نسخه ایی پیچیدی تا خشم فرو خورده ام درونم را متلاشی نکند.
در اندیشه کسانی بودم که در سوگواره این ایام ُتنهایی را در کنجی تاریک به تجربه نشسته اند و در آرزوی پروانه شدن این جرم نابخشودنی را می نگرند که من هم به جرم گسستن پیله گرفتار بدیمنی و بد شگونی جغدها و کلاغ های پیری شدم که همه عزت و افتخار و غرورشان را در خاکروب پست ومقامشان جستجو می کنند.

امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 20:40
سلام
نمی دانم بخش نظرات این وبلاگ را آقای دکتر همتی می خوانند یا نازفر عزیز. به هر حال من یکی از دوستان دوران راهنمایی نازفر هستم (مدرسه فرزانه)، مدتها از این دوست نازنین بی خبر بودم تا امروز اینجا یافتمش. از قول من سلام زیادی به او برسانید، مشتاق دیدارش هستم .
شاد باشید
امتیاز: 0 0
شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:25
ok .dr .this perfect. 30u
امتیاز: 0 0
یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 17:52
واقعا درد آور است و حقیقی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 23:18
جانا سخن از زبان ما می گویی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 12:10
سلام
هر روز سری به دلنوشته هایت میزنم شاید توصیف زخم مشترکمان را از زبان یک پزشک متخصص به تماشا بنشینم. نوشته هایت مرحمی است بر بغض فرو خورده ام . هرگاه با هیچ دلیل و منطقی توان مقابله با این جماعت نادان مصلحت زده را ندارم به نوشته هایت ارجاعشان میدهم.

جلسه ایی رفته بودم که سخنرانانش عده ایی مصلحت زده نادان بودند . در کمال ناباوری شنیدم کتابهایی مانند قدرت ذهن راز تجسم خلاق .... و نویسنده هایی مانند چوپرا پاندرا پائولو و...جز شیاطین فرقه های نوظهور شیطان پرستان محسوب می شوند.
یعنی من یا شیطان دوستم یا شیطان پرست.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 14:03
سلام
سالی سبز و سرشار از شادابی برایتان آرزو دارم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 16:28
اینج نه خبری از حقیقت است نه بویی از حقانیت به مشام میرسد
فقطو فقط مشکلات یک دکتری را نشان میدهد با علایم سایکو تیک
که نه خود خبر دارد و نه دوستانش
لیک تمام آنچه را میبیند به خیالش درسترین حرف استو مقصود
بگویم که اشتباه فرض کرده اید اشتباه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 15:35
تو
پنجره ی شعرهایم را
گشوده ای
ومن هنوز
به انتظار آمدنت
نشسته ام
لااقل
حالا که
درخت شعرهایم
به گل نشسته است
بیا به دیدارم...

: : : : : : : : : : : : : : : : :

به روزم و منتظر آمدنتان.
امتیاز: 0 0
جمعه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 01:13
سلام

...و این گونه رنگ دلت شسته می شود

بی آن که کسی اندوهت را

ورق بزند

منتظر نقد و نگاه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 18:32
دکتر جان سلام

من هم دلم واسه اون روزای شاید خوش تنگ شده ... سخته دوباره پیش بیاد...

گرفتار روزمرگی و یاس این روزها و فکرنان و بنزین و هزار کوفت دیگه... چه باید کرد
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 18:38
سلام دکتر جان

عصایت

بی تکیه گاه ماند

و خیابان همراهی ات نکرد به خانه برسی


به روزم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 01:39
سلامی دوباره
کاشکی شما تو فیسبوک پیج داشتین دکتر.
من اونجا شما رو سرچ کردم که خود فیسبوک منو به وبلاگ شما رسوند!
دوس دارم فیسبوک هم ببینم شما رو.
امتیاز: 0 0
جمعه 14 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 01:10
درود !!!!!!!!!!!
بسیار زیبا و حق بود
آنچیزی که در دل همه ی ما بود و ما نمی توانستیم به زبان بیاوریم
به کمال بر زبان آوردی
بسیار پر محتوا


خوشحال میشم به ما هم سر بزنی
از طرف من بچه ها رو ببوس و به خاله هم سلام برسون

ن.پیرانی
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد