X
تبلیغات
رایتل

رویکرد نومینالیستیک به انقلاب

شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 19:15
روایتی نومینالیستیک از« انقلاب» 
 
   ( یک رویکردِ صدرایی – کواینی)

[ توضیح این‌که متنِ زیر هیچ ارتباطی‌باسالگرد انقلاب‌بهمن 57 ندارد]

مکتبِ اصالتِ تسمیه در ایران ، از صدرای شیرازی آغاز نمی‌شود ولی بر اساس شواهدِ متقن، در آثار شیخ مفید به اوج خود می‌رسد ( در تراژدی معروف شهر قصه، آن جا که از قول رئیس دادگاه می‌گوید :
" اتل و متل تـســمیــه ؛ جلسه دیگه رسمیه" ) .

«
الف »

نخستین حرف از کلمه‌ی انقلاب ، که در رایج‌ترین کاربرد مدرسه‌ای‌اش نشانی از کتاب و کتاب خوانی داشته‌است؛ در یک دگردیسیِ کاملاً طبیعی، به ابزاری تبدیل می‌شود که « ما» و «دوزخیان » را ازهم تفکیک و میان آنان خط‌کشی کند . بسته به این که شروع یا ادامه‌ی راهبری یک حرکت از «بنارس» باشد یا «ولادی وستوک» ؛ دامنه‌ی حرکت و دقتِ تفکیک (Discrimination) این ابزار، متفاوت خواهد بود. زمانی که دوزخیانْ حد نگه دارند و بخش‌های بیرون از گلیم‌شان را – داوطلبانه – تحویل دهند؛ تغییرِ شکلیِ این وسیله، برای ساکنین دوسویِ خط کش، چندان محسوس نیست و تمییز دو گروه حداکثر در حد« خودی و غیر خودی» یا « شهروند درجه‌ی یک و شهروند درجه دو» است. اما اگر این میزانْ از حدْ شناسیِ قلمروِ فردی و گروهی، از سوی جماعتِ « بَرمایان » رعایت نشود، تغییر ابزار مذکور، هم «شکلی» و هم «ماهوی» است.
« چماق» که در فلسفه‌ی سیاسی غالباً «هویج» را همراهی می‌کند، در هر انقلابی – حتا انقلاب زمستانی – از مهم‌ترین وسایل فرقان حق و باطل است . ظاهر این ابزار ممکن است ناظر « بی بصیرت» را به مرحله‌ی « فالیک» ببرد و در همان مرحله نگه دارد ( برخلاف دستگاه «راست پنج گاه» در این جا برگشتی در کار نیست . این نوع تعامل ،در دانشِ رایانه، به رویکردِ "فقط هــــارد" مشهور است ). رگرسیون اخیر، هیچ نسبتی با ژانرِ «الفیه-شلفیه» ندارد هرچند به گونه‌ای ، مقدمه‌ی آن است .
[ در موومان پنجم همین متن، نرسیده به بندِ مربوط به حرف" ب " ( دورانِ پسا-احلیل که در بعضی لغت‌نامه‌ها از آن به عنوان « Bottle Age» یاد می‌شود) این بحث را اندکی "باز" خواهیم کرد. در مورد فعل اخیر، باید گفت که هیچ مرزی وجود ندارد. حتما می‌دانید که «قلب» هر انسان، تقریباً به اندازه‌ی مُشت گره‌کرده‌ی او است. «گشایش» مورد اشاره در بیست و هشت کلمه قبل نیز چنین است . اهل نظر[بازی] می‌دانند که مثالِ «قلب» با مبحث انقلاب رابطه‌ای " پا-لا-پای" دارد و ورود آن به این پرانتزِ طویل، بی حساب و کتاب نیست ] ( ببخشید! آن قبلی« قلاب» بود پرانتز این یکی است).
«ن»
از لحظه‌ی سقوطِ آخرین پادشاهِ سلسله‌ی صفوی تا امروز، حرفِ «نون» در «کسبی‌خانه»ی ادب فارسی، نقش یک خانم رئیسِ کارکُشته را بازی کرده است.
در منابعِ معتبر تاریخی آمده است که شاه سلطان حسین، زمانی از نوشتن "ن" نستعلیقِ خود فارغ شد که افاغنه وارد عمارت «عالی قاپو» شده بودند. شاه رقیق‌القلب، پس از آن که لیقه را درحِبر کرد و حِبر را در مِحبَر! تاج را از سر خود برداشت و به سرکرده‌ی افغانان (که از قضا «محمود» نام داشت) سپرد، خطاب به او گفت:
" فرزندم! این تاج و تخت تا این زمان از آنِ من بود . اکنون خداوند مُقَّدر فرموده است که این درگاه از آنِ تو شود . در ضمن دست‌شویی سمتِ راست و نمازخانه سمتِ چپ است. برای «دخول» به اندرونی هم صاف و مستقیم بروید .الله معک "
"زبان مادرمرده ی فارسی شکر است" برخلاف آن‌چه به نظر می‌رسد، ضمایر مفعولی را بیشتر از وجه فاعلی آن‌ها می‌پسندد. چنین می‌نماید که «کردن» در این زبان، تحت تأثیر ساز و کار دفاعیِ «جابه‌جایی» ( Displacement ) جایگزینِ فعل ِ "دادن" شده است و احتمالاً به همین علت است که ایرانیان در فهم تاریخ خود دچار سوءتفاهم شده‌اند. از آغاز تاریخ تا کنون ( ساعت 22و45دقیقه‌ی بیستم بهمن 1391) این کشور در حال از دست «دادن» بوده‌است. ( اگر اجازه بدهید همین جا باید بگویم که تنها هوشمندیِ ایرانیان در جریانِ ( Rape )های مدخوله در تاریخِ کشورشان "از تک-و- تا نیفتادن" است ! حتا همین حالا، کافی است آن‌چه در خیابانِ تاریخ ، برایمان بوق می‌زند و جلو پایمان ترمز می‌کند ، غریبه – به‌خصوص از نوع غربی‌اش - باشد ؛ ابداً در سوار شدن درنگ نمی‌کنیم. این حقیقت را دو نفر به خوبی دریافتند: سعد بن ابی وقاص و صدام حسین. نکته این جاست که بعد از سوار شدن به راننده می‌گوییم : من دمِ دروازه‌ی تمدن پیاده می‌شوم. از آن به بعد را خودمان خواهیم رفت! ) .

«ق»


قافِ انقلاب ، قله نیست ، قعر است. در «انقلابِ زمستانی» ، زمین در «حضیضِ مداری» خود قرار می‌گیرد . این نکته را از شافعی و حنبلی پرسیدن، نتیجه‌اش انقلابیْ دیگر خواهد بود که حضیضِ آن از دگرگونیِ 5779هم پایین‌تر خواهد رفت. در چنین معانیِ دقیقی ،چشم مسلح مُکَلّاها، به اندازه‌ی نعلین علما هم نمیفهمد حتا اگر مسلح به اَدَواتِ رصد باشد . این امر، همان ترجیح بلا مرجحِ تعهد بر تخصص است که در کمتر از چهار دهه، می‌تواند ملتی را در دخول به دروازه‌های تمدن به جایگاهی رفیع برساند.

«ل»

بر اساس روایتی از شیخ حروفیه، ملالغتی الصَّرفی ، (لام) حرفی است وقیح و دخولِ آن به الفبایِ زبانِ عربی، به یقین توطئه‌ای از سوی «ذبیح بهروز» و شاگردانش بوده‌است. اگر هم این حرفِ سخیف از آغاز، در لغت فصیح عرب وجود داشته ، با توجه به فقدانِ افعالِ شنیعِ وطی و لواط در ممالِک محروسه، لاجرم تنها توسط جماعت نسوان استعمال می‌شده است . زنده یاد « مهدی اخوان ثالث» در شرحِ "خصوص الشکم و ماتحتها " ذیلِ عبارت "پایاپای" نوشته است:
" مخفی نماند که «معامله» در معادلاتِ تعاملیِ اهلِ لغت، از ابتدا به صورتِ پــالاپـــای بوده‌است . به دنبالِ فتوایِ شیخُ الشیوخ «ملا لغتی الصرفی النقطی» مبنی بر منعِ استعمالِ افعالِ شبهه ناک، به «پایاپای» تطور یافت . واللهُ اَعلم بِالصواب"
در هرصورت ،مرد مسلمان، همان‌گونه که از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‌شود ، لایِ سوراخ‌هایش هم چیزی نمی‌رود .
«الـــــــــــــف»
در باب حرف رشیدِ « الف» ، بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند.از همان زمان که حضرتِ رسالت پناهی، به تألیفِ قلوبِ مؤمنینِ قریشْ مشغول و ارکانِ دولتِ ساسانی، در حالِ «تعلیف» در مراتعِ تیسفون، از تأثیرِ شیرِ شتر ، بر قوه‌ی باء ( و به روایتی " باه" ) غافل شده‌بودند؛ اعجاز این حرف در متون اسطوره‌ایِ اربابِ الفیه‌شلفیه روشن شده‌بود. این حقیقتِ تاریخی که اهلِ جوش و برش ( معادل‌هایی برای ازدواج و طلاق ، که مورد تصویبِ فرهنگستانِ «علی مُحصل مادغانی» قرار گرفته است) به قرار دادنِ چیزی درون چیز دیگر هم کار داشته، آن را بی‌مجوزِ خود، حرام کرده بودند؛ به دلیلِ اُلفتی بود که با الف داشتند. البته در پایان سده‌ی چهاردهم هجری شمسی ، استعمالِ حرف الف از انحصار برقع و دستار بیرون آمد و بزرگان علم‌الاقتصاد – که در بلادِ کفر، ولو بالصین و البریتانی تلمذ کرده‌بودند – از استعمالِ حقیقیِ «الف» در عقبه‌ی خود به استشهاءِ مَجازی آن روی آوردند . همین قضیه نیز در بادی امر از مناهیِ مؤکد بود و بعدها اقرب‌بالصواب دانسته شد . پویایی تَفَقُّه در ممالکِ محروسه، از «رودرنج» و «خای‌بیار» شروع شد و به لایِ ذکور و اناث ختم گردید.

«ب»

از بدو خلقت تاکنون ( مستفعلن، مستفعلن)
حرفِ «ب » با رنج و حرمان ( فاعلاتن ، فاعلاتن )
پُشتِ سرِ الفی ایستاده است که اگر وی ( یعنی «ب») نبود ، به «را»ی معکوس، شباهت می‌یافت ! [ برای تصورِ «ر» معکوس که با الفِ مقصوره هم‌نشین است ، باید نمایشگرتان را وارونه بفرمایید. اگر از محصولات مرحوم مغفور «استیوجابز» استفاده می‌کنید ، این تمهید، شما را کُفری خواهد کرد و بهتر آن است که خود وارونه شوید!]
الف که تا پیش از حلولِ لیبیدو در حرفِ «ب» و تبدیل آن ،به «با» ، مقصورة الحروف بود ، به محضِ همسایگی با «با» به بلندای خود غره شد و ادعایِ الوهیت کرد. او که تا آن زمان به قدر گـــــــــــــــــــاو سامری هم چیز نمی‌دانست، خود را عقلِ کُل پنداشت و بر صدر نشست ( اکثر مورخین، هنوز هم از "گوساله"ای می‌گویند که سامری به بنی‌اسرائیل قالب کرد. به نظر علمای معاصر، آن گوساله طی اعصار گذشته به حول و قوه‌ی پروردگار، بزرگ شده و اکنون می‌توان از آن به عنوان «گاو» یاد کرد ) .
نفوذ ( Penetration) این حرف، در ذهن و زبان مردم ایران موجبِ سردرگمیِ لوریا، ویتگنشتاین و نوام چامسکی و منجر به این شده بود که بعد از گذشتِ 4 دهه از دگرگونی 7957 ، مردمِ این کشور – حتا آریستو کَت‌ها( Aristo-cats) – هم نمی‌دانستند که فاعلِ فعلِ " کردن " در میانه‌ی زمستانی که قرار بود سَر بیاید ولی کشــــــــــــــــــــــش آمد ، چه کسی بود و بالاخره :
" ما انقلاب کردیم یا انقلاب مارا " ؟


     دکتر ناصر همتی
               تهران
         یازدهه ی ف جر
         بهمنِ نود و یک

(نقلِ قول و ارجاع به این مطلب تنها با ذکر منبع، اخلاقی است.) 
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد