X
تبلیغات
رایتل

BBC ،دایی و انقلاب‌اش

جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 15:12

دایی  و انقلاب‌اش

نه اعلامیه‌ای می‌رسید و نه رسانه یا روزنامه‌ای در کار بود. فاصله‌ی سیاه چادرِ پدربزرگ تا نزدیک‌ترین روستا، یک نصف روز کوه‌پیمایی و پیاده روی بود وفاصله‌ی روستا تا مرکز بخش هم همین‌طور . «کیهان» و «اطلاعات» ، بعد از دو روز به مرکز بخش می‌آمد وجز چند مقام مسؤول، به دست کسی نمی‌رسید و تازه اگر هم می‌رسید از «خبری» که همگان منتظرش بودند، « خبری» نبود. « بی بی سی» اما به گوش همه می‌رسید...مجاهد و فدایی خلق یا توده ای حداقل در این مورد ، وجه مشترک داشتند و همه هم منتظر اعلامیه‌های "امام" که از «پاریس»  ، «قُم»  را رهبری میکرد.
 داییِ کوچک‌ام، یک انقلابیِ دو آتشه  و با وجود دلبستگی‌اش به یک سازمانِ خاص ،از ارادتمندانِ پر و پا قرصِ "امام" هم بود.
یکی از دوستانِ خانوادگی پدر بزرگم ،مردِ خوش‌نام و میان سالی بود که اوایل بهار از یکی از استان‌های مجاور به دیدن آنها می آمد. با انقلاب و انقلابیون میانه ای نداشت و علاقه‌اش را به نظام پادشاهی پنهان نمی‌کرد. بحث و جدل او با دایی‌ام تمامی نداشت. شوروحال انقلابی دایی را تاب نمی آورد و با اندرز گویی‌های بی نتیجه‌اش، تلاش می‌کرد باورهایش را به جوان‌های پُر حرارت و انقلابی بقبولاند. با آرامشی وصف ناپذیر ، شمرده و سلیس حرف می‌زد .از تاریخ اتابکان لُر، اطلاعات دقیقی داشت و ذهنی آکنده از قصه‌های کهن . همواره لبخندی بر لب داشت که در اثنای بحث‌های سیاسی‌اش با دایی و دیگران، بیشتر به پوزخند می‌مانست...
کربلاییِ "شاه خواه" در ایلِ ما، همفکری نداشت اما احترامی به سزا و در هر مجلس جایگاهی در صدر داشت.
ماجرای آخرین حضورش درروستای ما هنوز ورد زبان‌ها است.
انقلاب و خبرهایش ،نقل شب‌نشینی‌های ایل بود و تنها صدای مخالف از آنِ کربلایی بود که به تازگی آمده بود. همراهش چند نفری از بستگانش هم بودند که آن‌ها هم فقط به دلیل بزرگتر بودنش با وی مخالفتی نمی‌کردند.گفتگوی آخر در شامگاهی پاییزی و به محض پایان پیک شبانگاهیِ «بی بی سی» شروع شد. می‌گفت که جوان‌ها پر شور و اهل مطالعه‌اند اما در آینه هم آنچه او درخشت خام می‌دید نمی‌بینند. پشیمانی‌شان را پیش بینی میکرد و از حرکت‌های تکانشی بر حذرشان می‌داشت .می‌گفت همین جوانکهای انقلابی ،اولین قربانیانِ تغییرِ نظام خواهند شد [ ... بیل بوشمه‌بینت! ای پیا بِرم پیه‌نه ئه‌وه‌ل نه‌سه‌ق ئه‌ر توئه‌ مه‌نی!].. با همهی متانت‌اش آن شب کمی از دایره‌ی ادب خارج شد و به «امام» خُرده گرفت و با اینکه جسارتی نا بخشودنی نکرد از طرف دایی ام مواخذه شد. دایی، سن بالا و سیادت امام را به او یاد آورشد و از او خواست حُرمت نگه دارد و ادامه ندهد. کربلایی  اما دست بردار نبود و اصرار داشت که در کمتر از 2 سال، دایی چوب انقلابی‌گری‌اش را خواهد خورد؛ وقتی با سکوت و بی اعتنایی دایی روبرو شد برخاست وآهنگ رفتن کرد. سرمای شب پاییزی ونبودن هیچ وسیله‌ی رفت و آمدی، همگان را مجاب کرده بود که کربلایی نخواهد رفت با این همه پدر بزرگ و دایی‌های بزرگترم بلند شدند و از او خواستند که دایی را به جوانی و خامی‌اش ببخشاید و بماند . اصرارها بی‌فایده بود.کربلایی شبانه راه افتاد و پای پیاده عزم رفتن کرد.
از مسیر کوهستان به راه افتاد واسب و استر پدر بزرگ را هم نپذیرفت. راهی دشوار و دراز در پیش داشت اما درنگ نکرد...
بعدها شنیدم که تمام شب و کمی از  روز بعدش را ، بی وقفه رفته بود. پس از طی مسافتی در حدود 50 تا 60کیلومتر به شهرش رسیده بود.کربلایی را دیگر ندیدیم تا وقتی که دایی به همراه پسر عمه و پسر دایی‌ام، زندانیِ انقلاب شد و طُرفه آن که نفوذ او و دیگران، از مرگ با جوخه‌ی آتش و بعد هم از حبس ابد، نجاتش داد.از آن شبِ آخر حرفی نزد .گلایه ای نکرد و کنایه ای هم به زبان نیاورد.با مهربانی دایی ام را در آغوش گرفت و دلداری اش داد.
دایی از زندان آزاد شد ولی همیشه اسیر سابقه انقلابی‌اش ماند.  «تصفیه»  شد و از عشق بی‌پایانش به تدریس ، محروم..
دایی ، امروز در آغاز میانسالی است با آن همه دانش وتسلط علمی و به رغم هوش بی‌نظیرش ،با وانت پیکان‌اش به پخش نوشابه‌هایش  می‌رسد.
به چیزی اعتراف نمی‌کند و در هیچ جای کلام‌اش، اثری از  پشیمانی نیست .رنگ رخساره‌اش اما از سر درون خبر دارد.به هیچ خشت خامی نگاه نمی کند و« جام جهان نما» هنوز هم برای او در بخش فارسی   BBCمعنی پیدا می‌کند. اگر چه تحلیل های سیاسی‌اش، آشکارا پُرمایه‌تر از بسیاری از نظرات کارشناسان بنگاه سخن پراکنی بریتانیا است، همچنان شنونده‌ی آن است.
نوستالژی «لطفعلی خنجی» ، «سید رسول فردوسی» و «حکیم زُشکی» هنوز هم از  مشترکات  من و او است.

نظرات (3)
پنج‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 03:48
دروغین نبود
انتظار بارانی
که قطره قطره باران شروعی ویرانی است
من و سیاهی جاده کنار یک رویا
شنیده ام از غوک در تابوت
هوای امشب این خاطرات
بارانی است
امتیاز: 0 0
یکشنبه 11 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 19:29
بسیار زیبا و تامل بر انگیز بود. هرچند این جدل پیر پیروز ، ما را هم به تماشا کشانده بود و پسر را امروز نادم ندیدن جام از چشم پدر کرده، ولی متن زیبا و روان شما خاطره ی من را محو خاطره ی شما کرد و رفت!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 16:37
سلام، تارنمای من با معرفی مجموعه رباعی «نواختن ویلن با اره» به همراه چند رباعی به روز است.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد