X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ادامه‌ی اعترافات ( بخش دوم جاسوس‌نامه)!

جمعه 3 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 22:22
  • من، «ادوارد اسنودن» و شیخ‌الرئیس‌دکترحسن!
    پیش پای شما با «اِدی» حرف می‌زدم، ازدست روس‌ها کلافه بود؛ می‌گفت اگر موضوع حیثیتی نبود به من زنگ نمی‌زد. خیلی کنجکاوم کرده بود. او می‌دانست که روس‌ها تلفن‌هایش را شنود می‌کنند ( گلاب به رویتان با فعل و انفعالات اِدی در مبال، آهنگ ساخته‌اند آن هم از نوع تلفیقی!البته حالا دیگر حساب دست‌اش آمده و از بدو ورود یا تُندوتُند سیفون می‌کشد یا آوازهای کاونتری می‌خواند! نتیجه خیلی فرق نکرده؛ دیروز که رفیق «پوتین» اجرای آخرش را برایم گذاشته بود نتوانستم صداهای مختلفی را که می‌شنوم از هم تفکیک کنم؛ تلفیق بود بدجور! ) به همین دلیل حدس زدم که موضوع باید خیلی مهم باشد. پرسیدم:
    - وات ایز موضوع اِدی؟
    - موز چی هست خره!
    - «موضوع» ! . . . تو هم هی لهجه‌ی منُ مسخره کن!
    - ببین ! تو چرا مثل آدم حرف نمی‌زنی؟ فارسی گفتن‌ات که نصف‌اش انگلیسیه! انگلیسی هم که حرف می‌زنی آدم یاد " وان دقیقه پلیز" بعضی‌ها می‌افته!
    - خیلی خُب ! حالا مَـتـِر چی چی هست؟

    این را که گفتم صدای خنده بلند شد؛ یک وضعی بود که نگو و نپرس! یکی روسی می‌خندید، یکی فارسی! یکی انگلیسی! این وسط چندتایی هم نخودی می‌خندیدند که فکر کنم چینی یا ژاپنی بودند! «شنود در شنود » که چه عرض کنم، خر- تو-خر بود! بی‌خیال خنده‌ها شدم و موضوع را پِی گرفتم. اصل خنده هنوز مانده بود؛ اِدی اصرار داشت که همین فردا بروم و با «بچه‌های بالا» حرف بزنم و حتا اگر شده خودِ «شیخ الرئیس دکتر حسن »را ببینم. می‌گفت که شنود گفتگوهای تلفنیِ رئیس جمهور منتخب ملت، موضوع جوک‌های همه‌ی بچه‌ها شده است ( دوستان CIA, FBI و MI 4,5,6,7 را می‌گفت) وباید در اولین فرصت شماره تلفنِ شخصی‌اش را از تلفن کاری‌اش جدا کند . از او خواستم که متنِ مکالمه‌های «دکتر» را برایم بفرستد.
    امروز صبح رُفتگر محله‌مان با یک پاکتِ لاک و مُهر شده دَمِ در بود؛ اول‌اش تعجب کردم چون روی پاکت یک تمبر یادبودِ « ژنرال جیاپ» چسبانده بودند. نوشته‌ی روی پاکت به زبان هندی بود و اسم فرستنده را هم « جُمعه تعطیل مبارک» نوشته بودند؛اما بلافاصله فهمیدم که نامه‌ی اِدی است. با خواندنِ متنِ پیاده شده‌ی گفتگوها از حیرت نمی‌توانستم بخندم؛ دستگاه‌های شنود نه فقط گفتگوهای عادی که حرف‌های «تو دِلی » ( همان گفتگوهای ذهنی ) دکتر و زن‌اش را هم ضبط کرده بود. بین جملاتِ دو طرف هم کسانی چیزهایی می‌گفتند که ظاهراً ربطی به آن دو نداشت. به گمانم خط-رو-خط شده بود؛ فقط نفهمیدم چرا بچه های «کِی.جی.بی» ( همان کا.گ.ب خودمان) آن‌ها را هم آورده بودند. شما اگر فهمیدید به من بگویید که صواب دارد :
    - سلام!
    - سلام [و زهر مار] عزیزم!
    - زبون نریز! ظهر که برمی‌گردی فلفل دُلمه یادت نره؛ بچه‌ها ماکارونی دیشب رو لب نزدند!
    - دیگه دستور؟ [ خففففففه]
    - همین! فعلاً!
    - بای ی ی ی ...
    - خدافِس! [ خوبه که فقط یه هفته نیویورک بوده! واه! واه! ... بابا تو هم گیر دادی آ!بیچاره چند سال تو «این‌گی‌لیس» درس خونده !‍]

    ( به جا بود)

    *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***

    - سلااااااام ! جانم! امر!
    - [ یعنی کی اونجا است که این وقتِ روز سر حاله؟ همیشه این موقع ها که زنگ می‌زدم می‌گفت جلسه‌ام...] یادم رفت بهت بگم؛ هایپر امروز حراج زده!
    - هایپر؟
    - «هایپر استار» دیگه!
    - خانم اونجا که نمیشه رفت! ناسلامتی من دیگه شخص اوّل مملکت ام!
    ( نا به جا . . . اوّل شخص نیست. به بچه‌های بیت بگو حاجی! این یارو فارسی حرف‌زدن بلد نیست! بدبخت سوم‌شخص هم نیست چه برسه به اوّل‌شخص!)
    - اوه! اوه!
    - چه عجب خانم! معمولاً می‌فرمودید واه واه!
    - ما هم مثل بعضی‌ها نیویورک بودیم مث اینکه!
    - [ دفعه‌ی بعد که نبردمت می‌فهمی!] آهان! از اون لحاظ ! خانم شما که نباشید ما رو اونجا راه نمیدن!
    - [ با همین زبون‌بازی‌هاش مردم ... شدن و انتخاب‌اش کردن] خیلی خب حالا! خواستم بهت بگم یه وقت فلفل‌دُلمه نخری! آخه عفت خانم می‌گفت هایپر کنسروش رو آورده!
    - چـــــــــــــــــــــــشم بانوی اوّل ! به چشم!
    - [ نیس که خودت آقای اوّلی خیر عمه‌ات!] خدافِس!

    ( یارو رسماً توهُّم زده! خودش کم بود خانمش رو هم داره بالا می‌بره! هه! بانوی اوّل! چه شکّـــرآ ! )

    *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***

    - سلام بر بانوی اوّلِ دو عالم! [ بدبخت خبر نداره که منظورم «زنِ» اوّله! کدوم زن احمقی با دومی‌اش موافقه که بخواد به اوّل بودن‌اش دلخوش باشه؟]
    - حرفتو بزن [ بِنـــــــــال! ]
    - به «. . .» بگو فردا شب براش خواستگار میاد...
    - اون که می‌خواد درس بخونه!
    - هه! هه! خانم این حرفُ دیگه نزن! جوک شده!
    - [ زهر مار ! کجاش خنده داره؟] حالا کی هست؟
    - پسر آقای «...»
    - بگو نه! ... کمتر از پسر معاون اول‌ات رو تو این خونه راه نمی‌دم!
    - بانو جان! آقای «جهانگیری» که پسر ندارند...
    - خوب [به دَرَک!] ... کاری که نداره! عوضش کن!
    - خواستگار رو می‌فرمایید؟
    - [ خاک تو سرِ ...ات کنند] ببین فریدون! تلفن‌ها دیگه کارتی شدن! دو ریالی‌هات دیگه کج نیست درست! اما مشکل دیگه اون نیست شیخنا! [ تو مُخ‌ات کجه! کی تو رو فرستاد حوزه؟!] خواستگار [ کدوم خریه] کیه؟ معاون اوّل رو میگم!
    - نفرمایید بانو! چرا آخه؟
    - یه کسی رو جاش بزار که پسر داشته باشه ... اصلاً بذار خودم با عفت خانم حرف می‌زنم؛
    - [ استخر... چی دارم می‌گم؟! استغفرالله! ] خداحافظ!
    - ...تق!
    ( یاسر! سریعاً به حاجی خبر بده! کار بیفته دست اکبر و بچه هاش بیچاره‌ایم! بعد هم ببین تو فامیل‌های آقا کی پسر دم‌بِخت داره!)

    *** *** *** ***
    *** *** *** *** *** ***
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    تهران
    آبان‌ماه 1392
    ناصر همتی
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد