X
تبلیغات
رایتل

قطاری ها (1)

سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 22:30

ــــ . . . قَـطـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار... ـــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مسافرت با قـطار همیشه برای من جذابیّت داشته است. این که در کشور من، «راه آهن» از پیشگامانِ مدرنیزاسیون بوده ولی هنوز هم از این لحاظ جزء ممالک عقب مانده ایم و به پُلِ «ورسک» چنان می نازیم که انگار آخرین شاهکار راه سازی دنیا است به جای خود؛ نوشتنِ داستانی که ماجراهایش در یک قطار می گذرد، کُلاً جذاب و خواننده پسند است و مهم تر از آن کلاس دارد ! در یک قطار - که واگن هایش بی شباهت به درشکه های عهدِ احمد شاه قاجار نیست - آن هم وقتی در حال حرکت است، جز رفتن به دستشویی و اجابتِ مزاجی متحرک! یا سرزده ( و مثلاً اشتباهی!) وارد یک کوپه ی زنانه شدن و چشم چرخاندن لای تاپ ها و دامن های کنار رفته، هیچ کار جالب دیگری نمی شود کرد. البته چرا ! کار دیگری هم هست؛ در راهروِ قطار، کنار پنجره ای باز و به بهانه ی گیراندنِ یک سیگار، می شود سر صحبت را با زنی سیگاری باز کرد.
از نظرِ من زدنِ مخِ یک زن سیگاری کار راحتی است. اصلاً وقت گیر نیست، نهایتاً در فاصله ی کشیدنِ سه نخ وینستونِ قرمز یا پنج نخ مارلبرویِ سفید و اگر طرف «چپ» بزند فوق فوق اش یک نخ سیگار برگِ کاسترویی اصل! امّا مُخ زنی از زنانِ غیر سیگاری کمی سخت تر است؛ گلاب به رویتان گاهی باید از گُـه کــره گرفت ! البته من کُلاً کــره نمی خورم اما می گیرم ! برای دورانِ پسا مخ زنی به کارم می آید! 
مشکلِ من فعلاً این ها نیست؛ آقایی است که در کوپه ی من روی تخت بالایی از سمت راست دراز کشیده است و مرا شناخته ! خیال می کند شناخته ! زن دوم ام هم همین طور بود؛ خیال می کرد مرا کاملاً شناخته و می داند چه جور مارمولکی هستم ! اما اشتباه می کرد. روزی که من و «شَمّاخ» را در کنسرت خیریه ی «پری خوشگله» دید نزدیک بود سکته کند. حالا این که خودِ او هم گفته بود می رود لـواسان تا به عمه اش سر بزند امّا همان جا شانه به شانه ی دوست پسرش راه می رفت حتماً مهم بود امّا دکترهایِ عوضی در گزارشِ آنژیوگرافیِ عروقِ کرونر و داپلر سونوگرافیِ کاروتیدِ کله اش نوشته بودند: " اسپاسمِ رگ هایِ کرونر و کاروتید، ناشی از خیانتِ همسر"! 
هه! من که از تک و تا نمی افتم ! زوم کردم روی مُنشیِ بخش و طی سی و هشت دقیقه و بیست و نه ثانیه راضی اش کردم که گزارش را عوض کند و بنویسد: " اسپاسمِ عروق سر و سینه به دلیل لو رفتن خیانت بـــه همسر" ! راست اش آن جا سیگار کشیدن ممنوع بود اما فکر کنم منشیِ رادیوگرافی گاه گاهی سیگار می کشید! بدی اش این بود که علاقه ای به مسافرت با قطار نداشت و گرنه زیارتِ امام هشتم پیشنهاد خوبی بود. دست کم من امروز در این قطار باستانی، تا حدّ تنگیِ نفس مجبور به سیگار دود کردن نبودم. 
دیروز که از خانه اش می آمدم تصادفاً از خودش شنیدم که چند سال است می خواهد برود مشهد زیارت، امّا امامِ غریب نطلبیده! داشت با دختر خاله اش حرف می زد که چند سالی است ساکن تورنتو شده. لحن اش آن قدر احمقانه بود وقتی به من می گفت "خوش به سعادت ات " که اشک ام داشت در می آمد! من طلبیده ی طُرقبه بودم برای یکی دو پُرس شیشلیکِ شاندیزِ اصل! بی نوا فکر می کرد دارم به پابوس آقا می روم!
این شانزدهمین سیگاری است که در راهرو روشن می کنم از یک پاکت «مارلبروی» بلک ِاصل. هنوز هیچ زنی برای سیگار کشیدن وارد راهرویی که من هستم نشده است . مطمئن نیستم که اگر از الآن دیگر سیگار نکشم چهار نخ مارلبرویِ بلک ،برای فاصله ی هیجان انگیزِ شروع تا پایانِ یک مخ زنی کافی باشد. دارم به کارهای جالب دیگری فکر می کنم که می شود در قطار انجام داد . مثلاً کُشتنِ همان مردکِ آشنا که در کوپه ی من ، روی تخت بالایی از سمت راست خوابیده و کم کم دارد یادش می آید که مرا کی و کجا دیده است! 

ناصر همتی
دهم خرداد 1393

( قصه ی اوّل از مجموعه ی قطاری ها )
نظرات (1)
چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 03:29
ضرب المثل از گوه کره گرفتن عالی بود
نیمه شبی خنده م رو در نطفه خفه کردم کسی بیدار نشه
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد