X
تبلیغات
رایتل

مـــادرِ 2 دخــتـر

جمعه 23 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 00:08



تجربه های خط آهن جنوب (2)
( مـــادرِ 2 دخــتـر ) 

حدودِ سه هفته پیش سعادتی دست داد و من برای دومین بار در زندگی ام یک مسافرت رؤیایی داشتم. بله! درست حدس زدید! من یک مسافرت ریلی داشتم اما این همه ی ماجرا نبود.
کوپه ای که درآن بودم شماره ی 14 بود و در خوش یُمنیِ این عددِ مقدس همین بس که وقتی وارد آن شدم دیدم که سه هم سفر من هرسه زن اند؛ یک مادر حدوداً چهل ساله و دو دخترش. این که چطور چنین سعادتی به من رو کرده بود، یک سری دلایل صوری داشت. این دلایل از بس بی اهمیت اند بهتر است به آن ها اشاره نکنم. مثلاً این که هم فروشنده ی بلیط در دفتر مسافرتی و هم رئیسِ قطار اسم مرا ( رضوان) با یک نام زنانه اشتباه گرفته بودند، چه اهمیتی داشت؟ هیچ! از دید من همه چیز به برکاتِ آن عددِ مقدّس بر می گشت.
در قصه های کوتاه، غیر معمول نیست که یک نویسنده ی بــزرگ، در میانه های کار، اندرزهایی مفید برای حیاتِ سعادتمندِ خواننده صادر کند و یا با یک جمله، پایه های یک نظامِ فلسفیِ نو را پی بریزد. من هم از این قبیل عادات دارم و همیشه حدیثِ مشهور " زکاة العلم نَشرُه " را سرلوحه ی زندگی ام قرار داده ام. همین حالا که مغز شما آماده ی یک حقیقت علمی – فلسفی و اخلاقی است دارم همین کار را می کنم اما از آن جا که ذهن تان درگیر مادرِ 2 دختر ( یا یکی از دختران او) است بگذارید اوّل آن ها را معرفی کنم. سنّ تقریبی مادر را که گفتم ، دخترها هم به نظرم 19 و 24 ساله بودند. این که با اطمینان نمی توانم بگویم دلیلی دارد که خواهم گفت اما قبل از آن باید بگویم که سن واقعی آن ها 18 و 22 سال بود؛ سنّ دقیق شان را بعداً از «مادرِ 2دختر» شنیدم . دختر بزرگ تر – منظورم دختری است که زودتر به دنیا آمده بود! – کمی کوتاه تر از دومی بود. از نظر علمی این موضوع ابداً غیر معمول نیست؛ بالاخره قد نهایی دو خواهرِ همشیر ارتباطی با ترتیبِ تولّد ندارد و این امکان وجود دارد که فرزندِ کوچک تر بعد از دوران بلوغ از فرزند بزرگ تر بلند قد تر شود. این از حکمت های الهی است! ظاهراً دخترِ بزرگ این را نمی دانست چون در نیم ساعتِ اوّل، چهار بار تأکید کرد که می خواهد روی تختِ پایینی بخوابد چون بزرگ تر است!
من مأخوذ به حیاتر از آن هستم که همان ابتدایِ آشنایی بخواهم خودم را معرّفی کنم و پُز تحصیلاتم را بدهم وگرنه به او می گفتم کی هستم که این قدر برای اثباتِ بزرگ تر بودن اش به زحمت نیفتد، هرچند فکر نمی کنم که تأثیر زیادی می داشت. پس از سومین تأکیدِ دخترِ بزرگ تر بود که به فراست دریافتم او یا درس اش را تمام کرده است و یا علاقه ای به ادامه ی تحصیل ندارد. چنین فرضی – در صورت صحّت- برای من که قصد ازدواج داشتم، مسئله ی مهمی بود.
اصولاً من بر این باورم که پُشتِ هر مرد موفقی جز یک باسنِ پُر مو، زنی هست که همزمان چند نقش را برای او ایفا کرده است: همسر، مادر، دختر – و حالا که قافیه جور است – دافِ تک پَر ! ( دانستنِ این نکته ی بسیار مهم برای شما خواننده ی مشتاق و خصوصاً جوانِ طرفدارِمن، بی نهایت حیاتی است امّا آن چیزی نیست که از قبل منتظرش بودید، آن حقیقتِ مسلّم را در ادامه خواهم گفت).
راستی! حرفِ باسن شد، خوب است همین جا بگویم که چرا حدسِ من در مورد سنِّ دخترها نادرست بود؛ جسارتاً یکی از تخصّص های من، فهم سنِّ زنان از روی فرم، سایز و استایل باسنِ آن ها است. در موردِ مادرِ 2 دختر و خودِ 2 دختر امّا پیش از آن که فرصتِ ارزیابی کارشناسانه پیدا کنم و - بدونِ قصدِ لذّت - باسن شان را ورانداز کنم، هر سه نفر نشسته بودند .این اصلاً خوب نبود! در یکی از کتاب های خطّیِ کتابخانه ی مرحومِ مرعشی، خوانده بودم که : " نگاه کردن به باسنِ زن ها اگر برای تشخیصِ سنّ شان و به قصد ازدواج باشد از نظر شرعی بلامانع است در غیر این صورت گناه کبیره بوده، مستوجب حدّ است" . ( حدّش را یادم نیست اما فکر کنم مثل خیلی چیزها قابل خریدن بود) . خُدا- خُدا می کردم که یکی از همسفران ام کتاب شریفِ «حلیة المتقین» را همراه داشته باشد تا شاید بتوانم حدیثی در بابِ استحبابِ نگاه به باسن زنان برای راستی آزمایی احوالاتِ سجلّی شان پیدا کنم که دختر کوچک تر بندِ قبا گشود و بی اعتنا به تاکیدات خواهر بزرگ تر، خود را انداخت روی تخت پایینی و آه بلندی از سر خستگی – یا بی حوصلگی – کشید. هنوز پنج ثانیه از آه اش نگذشته بود که خمیازه ی ملیحی نیز به آن اضافه کرد، از آن خمیازه های دهان بسته ای که اگر حرکتِ پره های بینی، بند را آب ندهد می شود به پوزخند، لبخند غمگین، شکرخند و چند اکسپرسیونِ فاسیالِ دیگر تعبیرش کرد. تا این لحظه همه چیز به نفع دختر دوم بود، او در مسابقه ی هیجان انگیزِ تصاحبِ من، سه بر صفر از خواهرش جلو افتاده بود. گشودنِ بند قبا، خوابیدن روی تخت و خمیازه کشیدن ( خصوصاً همین مورد آخر!) هر سه حاکی از اشتیاق و میل مفرط به همآغوشی در دختر جوان بود (اگر شما زن اید و در حال خواندنِ این قصه و در همین لحظه خمیازه ای پشتِ لبان تان دارید، دست نگه دارید! من در این لحظه که دارم متن قصه ی مادر 2 دختر را می نویسم، متأهل ام و در ضمن همسرم را هم خیلی دوست دارم) ؛ امّا از این نشانه ها که بگذریم، چون دختر کوچک تر بسیار زیباتر از اوّلی، خوش قامت تر و – ظاهراً- باهوش تر بود، اگر هم آن خمیازه ی دلکش را نمی کشید می توانستم با نقلِ لطیفه ای علمی –تخیلی در باب اهمیّتِ نوروفیزیولوژیکِ خمیازه همزمان بخندانم و به خمیازه برسانم اش. این یکی دیگر از تخصّص های من است.همان طور که در حال شمردن نشانه های آمادگیِ ازدواج در دخترک بودم، به دلیلی که هرگز نفهمیدم مادر 2 دختر از جایش بلند شد و به سمت درِ کوپه به راه افتاد.
در زندگیِ انسان لحظاتی هست که یک رُخدادِ به ظاهرِ معمولی و کم اهمیت، سرنوشتِ انسان را تغییر می دهد. شاید عدّه ای این امر را نشانه ی جبر بدانند و از دلایلِ فقدانِ اختیار در آدمی؛ اما بدون تردید، توجهِ دقیق به اسباب و علل امور، وجود اختیار را در بشر نشان می دهد . رخدادی که آن شب تمام اتفاقاتِ بعدی را تحت الشعاع خود قرار داد ظاهراً – فقط ظاهراً – تصادفی بود. «مادرِ 2دختر» بدون دلیلی آشکار بلند شد و به سمت درِ کوپه رفت؛ در کسری از ثانیه، پیش از بیرون رفتن از کوپه، به عقب برگشت و چادرش را به دختر بزرگ تر داد و دوباره به سمتِ در راه افتاد. همین رفت و برگشت و درآوردن چادر کافی بود که در یک لحظه بتوانم باسنِِ باشکوه اش را ببینم. باور کردنی نبود! همه ی تئوری هایم در زمینه ی سنّ و باسن و ربط این دو به هم ریخت! باسنِ آن زن در 18 سالگی متوقف شده بود! غیر ممکن بود که در شرایط دیگر و بدون برخوردِ چهره به چهره بفهم ام آن دو، فرزندان این یکی اند. چیز دیگری که در آن مکاشفه ی آنی فهمیدم به حدیث سنّ و باسن برمی گشت؛ پی بردم که آن حدیثِ کذایی در بابِ استحباب و حرمتِ نگاه به باسن، جعلی بوده است! مگر می شود یک انسانِ وارسته و پاک، در مورد مسئله ای غیرعلمی حدیث بگوید؟ حتماً آن حضرت می دانسته است که سنّ واقعی بعضی زنان را فقط به کمک کربنِ 14 می شود فهمید! آن چنان مستغرقِ شهودِ معنوی ام بودم که نفهمیدم کِی و چرا دختر بزرگتر هم از کوپه بیرون رفت! تعدادِ نشانه های میل در دومی به هشت مورد رسیده بود؛ چه اهمیتی داشت؟ ! حالا تو بگو هشتاد! من زنِ زندگی ام را در قطار تهران-اندیمشک یافته بودم.
به عنوان یک مردِ دانشی، اعتقادی به تناسخ ندارم اما گاهی که به آن فکر می کنم به خودم می گویم من یا در صورتِ قبلی ام «مارمولک» بوده ام و یا در چهره ی بعدی خواهم بود! دلیل اش را نمی توانم به صراحت بگویم امّا احتمالاً یکی از آن دلایل را در ادامه ی داستان درخواهید یافت.جوان تر که بودم یکی از تکنیک های من در آشنایی با زنان شروع دیالوگی با این جمله بود:
- " خدای من ! چهره ی شما چقدر برایم آشنا است! من کجا شما را زیارت کرده ام ؟ نمی دانم! اما مطمئنم که جایی همدیگر را دیده ایم"
در مورد «مادرِ 2دختر»، فرصتِ گفتن این جمله از دست رفته بود. حماقتِ من در نشانه شناسیِِ آمادگیِِ 2 دختر باعث شد که این دیالوگ برقرار نشود؛ باید یادآوری کنم که برای حداکثرِ اثر گذاری، این جمله را باید به محضِ دیدنِ زن، بدون مکث و یا وقفه ی میان کلمات و با تمامِ سرعت بیان کرد. 
یادِ تکنیک دیگری افتادم که کمی شبیه به این است؛با این تفاوت که این یکی از ابداعات و ثبت شده به نامِ خودِ من بوده، جز من تا به حال هیچ کس آن را به کار نبرده است . طیِ سال ها زندگی در تهران، دریافتم که فلان استادِ موسیقی یا بهمان بازیگرِ سینما، نویسنده، شاعرو یا هر چهره ی مشهور و محبوب، در همه ی مناطق 22گانه ی تهران منزل دارد! درست درهمان زمان که در «نظام آباد» می چرخد، با دخترش در «ونک»، با پسرش در پارک «قیطریه» و با همسرش در «سعادت آباد» دیده شده است! همه ی این معجزات نه به دلیل طی الارض بود و نه توهّم بینایی در مشاهده گَران! علّت این است که در مردمِ این شهر ( خصوصاً در میان جوانان تهران) تمایلِ ابلهانه ای وجود دارد که هر آدمِ معروفی را اگر نه برادر، پسر عمو، دختر دایی و یا داماد، دستِ کم همسایه ی رو به رویی خود معرفی کنند! بسیاری از جوانان تهرانی ( به ویژه پسرها) مدّعی اند که هر آدم مطرح و کله گنده ای را می شناسند و اتفاقاً همین هفته ی پیش در محفلی ( عروسی بیشتر ) او را دیده، با او حرف زده و به سلامتیِ هم، یکی دو پیک نوشیده یا یکی دو بست کشیده اند!
از شما چه پنهان که تهران نشینی - و استعداد ذاتی ام – باعث شده بود این صفتِ رذیله در من هم شکل گرفته چند باری به این بلاهت دچار شوم! البته لازم بود! بعضی اوقات واقعاً جواب می داد! امّا این را هم صادقانه بگویم که هیچ وقت روشِ گفته شده را برای شروعِ ارتباط با زن ها به کار نبردم؛ تنها در آن شبِ اَبزورد برای اولین و آخرین بار مِتُدِ پیش گفته را به شکل Double Blind اجرا کردم!وقتی «مادر 2دختر» برگشت، دخترِکوچک تر، که همچنان در حال تلاش بود، نگاهی خشم آلود به من انداخت و با نا امیدی از کوپه خارج شد. 
حالا من و مادرِ 2دختر، رو به روی هم نشسته بودیم؛ بدون تردید این وضعیت، بهترین آرایشِ دو جبهه ی متمایل به همآغوشی در تاریخِ سفرهای ریلی بود! آن قدر ذوق زده بودم که نتوانستم ازرایج ترین شروعِ ممکن برای حرف زدن به خوبی استفاده کنم :
- " چهره ی شما خیلی آشنا است! همه اش فکر می کنم که پیش از این شما را جایی دیده ام اما نمی دانم کجا؟"

- " این را خیلی ها به من می گویند! راست اش من هم داشتم به همین فکر می کردم! " 

فاجعه بود ! آن قدر که دو- سه دقیقه بین ما سکوتی آزار دهنده حکمفرما شد. یک آن احساس کردم که همه چیز تمام شده است و باید منتظرِ برگشتنِ دختر دومی و از سر گرفتنِ شمردنِ نشانه ها باشم. به همین سادگی فرصتِ اولین ضربه را از دست داده بودم. در حال سرزنش کردنِ خودم بودم که پرسید :
- " ببخشید! می تونم بپرسم شغلِ شما چیه؟ فضولی نیست ها! بالاخره چند ساعت با هم هستیم و باید حرف بزنیم" !
- " خواهش می کنم، من روان پزشک هستم"
- "روان شناس منظورتونه؟ " 
- " نه ! روانپزشکی یکی از تخصص های پزشکیه، به قول عوام «متخصص اعصاب و روان»" 
- " چه جالب! "
- " از چه نظر ؟"
- "هِی ! سال ها پیش با یک آقایی دوست بودم، آن وقت ها دانشجوی پزشکی بود ."
- " یک عشق قدیمی... درسته ؟ "
- "میشه گفت... یک عشقِ بی سر انجام! موضوع مال 23-22 سال پیشه؛ البته دورادور خبرش رو داشتم که می گفتند روانشناس شده ... ببخشید! روانپزشک "

معرکه بود! داشت در بهترین شرایط پاس گل می داد.

- "الآن ببینید می شناسیدش؟"
- "نمی دونم! مطمئن نیستم ! الآن لابد با ریش پروفسوری و یک کراوات قرمز یه جایی داره با کسی حرف می زنه"
- " شاید هم با شما! ... اسم دوستتون چی بود؟"
- " کـــارِن ... چه طور مگه ؟ "
- " کارنِ همتی؟ "
- "بله ! خدای من ! از کجا فهمیدید؟ نکنه می شناسیدش؟ "
- " کاملاً "
- " اوه ! یادم نبود که همکار شما است"
- " نه عزیزم! «کارن همتی» من ام!"

بُهت زده بود! یا ذوق زده! نمی دانم اما به طرز عجیبی هیجان زده بود!
- "کارن ! دیوونه ! این خودتی ؟ واقعاً خود تویی؟ " 
- " خودِ خودم ام عزیزم... من ام ! کارنِ رنج کشیده ی تو..."

به طرز احمقانه ای همه چیز خوب پیش می رفت. خوب ؟ نه ! بی نظیر بود! من در اوج بودم و تنها نگرانی ام این بود که نکند اسمِ خودش را از من بپرسد؛ هرچند می توانستم فراموش کردنِ نام اش را نشانه ی روان شناختی مُهمی جلوه بدهم که از عشقِ پاک و افلاتونی حکایت داشت امّا وقت کم بود و من ترجیح می دادم به جای تئوری بافتن و خلقِ ِفی البداهه ی واقعیات روانشناسی ، روی چیزهای مهم تر تمرکز کنم.

- " چه دنیای کوچیکی ! درست وقتی که اصلاً فکرشُ نمی کنی، تو جایی که ابداً انتظارشُ نداری! "
- " درسته! دنیا خیلی کوچیکه اما برای من این کوپه ی چهار نفره، همین الآن، از همه ی دنیا بزرگتره!"
- " هنوز هم دوست ام داری؟ "
- " من توی دوست داشتن تو گیر کرده ام... هنوز آخرین روزی که دیدم ات به شب نرسیده! می دونی ؟ برای من تاریخ تو همون روز متوقف شده! همه ی ساعت ها روی همون ساعت خوابیدن!"

( ابله ! اگر بپرسد که آن روز چه روزی و آن ساعت چه ساعتی بود چه جوابی داری؟ رسماً داشتم زر می زدم!)

- "داری شعر می گی؟ شاعر هم بودی و من نمی دونستم؟ "
- "شاعر؟ نه عزیزم ! من دزدِ شعرهای چشم توام!! "
- " وای! محشره ! اینُ قبلاً شنیده بودم، با صدای خسرو شکیبایی فکر کنم"
- " کاملاً درسته! همه چیز! جز این که این شعر رو آقایی به اسم عبدالملکیان ازم دزدیده و به اسم خودش چاپ کرده؛ بعد هم داده به خسروشکیبایی که بخونه! از وبلاگم برش داشته بود بی انصاف! هیچ اسمی هم از من نبرده"
- " جدی می گی ؟ شعر تو بوده؟ "
- " بگذریم! الآن دیگه مهمّ نیست! یک اثرِهنری وقتی واردِ ناخودآگاه جمعی می شه، دیگه متعلق به خالق اش نیست"
- " مرگ مؤلف و این حرف ها دیگه؟!"
- " نه! امّا مهم اینه که اون مؤلف در ذهن تو زنده است و خودش هم الآن رو به روی تو نشسته"

*** *** *** 
از اتفاقاتِ بعد از این خزعبلات، چیز زیادی یادم نیست. همه چیز به سرعت پیش رفت و تمام شد. حتا یادم نیست که در ایستگاهِ بعدی، چه کسی کنار گوش ام گفت " آقا زیپِ شلوارتون بازه " ! و نمی دانم دکمه های پیراهنم را درست و کامل بسته بودم یا نه! چمدان لباس هایم در کوپه جا مانده بود و اثر انگشتم بر تنِ زن . . .
... زنِ احمق! می توانست آن جمله ی آخر را نگوید! یا دستِ کم همان وقت و درست زمانی که من و او در رخوتی وصف ناشدنی روی ابرها قدم می زدیم . می توانست خودش را از من و مرا از خودش نگیرد و آن وقتِ شب، در ایستگاهی نیمه مخروبه وهراس آور در سرمای 34 درجه زیر صفر گرفتارم نکند ...

- " می دونی کارن ؟! مهسا، دختر بزرگم، از توئـــــــــه ! " 

_____________________________________________

_____________________________________________

ناصر همتی
دوازدهم خرداد نود و سه 
تهران
________________________________________
*) هرگونه تشابه اسمی عمدی و ناشی از مرض است!

**) شعر مارا که عبدالملکیان دزدید! داستان ما را اگر بردید، نام ما را هم ببرید لطفاً !

 

نظرات (5)
جمعه 23 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 13:17
واااااای نوشته هاتون عالیه.
میشه منو لینک کنی؟؟
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:26
سلام
اگر شعر ما را بررسی روانشناسانه نمی کنید
باطنزی مشترک باحافظ به روزم
[گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چرا که نه
چهارشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:25
درود فراوان به شما بزرگوار فرهیخته و ادیب گرانقدر جناب آقای دکتر همتی
به روزم
دعوتید به تارنمای کشکول رئیسی
منتظر میمانم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود و سپاس سید عزیز
حتماً خواهم آمد
جمعه 7 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 14:48
سلام به دوستان شاعر و علاقه مندان به شعر!
بی مقدمه بگویم: یک نفر به نام نسیم امانی چند تا از سروده های مرا به اسم خویش در سایت شعر نو منتشر کرده است! از دوستان عزیز می خواهم که با اطلاع رسانی به شاعران این رفتار زشت و ضد ادبی را محکوم نمایند! نشانی سایت مذکور:
http://www.shereno.com/37048/39034/314489.html
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود ماندانای عزیز
انتحال آفتِ کمی نیست در دوران رونق اختلاس
چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 03:27
پانویس ها عالی بود خیلی خندیدم
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد