X
تبلیغات
رایتل

دفینه

سه‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1393 ساعت 23:36


 
کمی بیشتر از نیم متر کنده بودیم که رسیدیم به یک گونیِ آرد ! پُر بود و سفت و ناشیانه چال شده بود؛ لابُد باعجله. زمین - مثل کشتزاری شخم خورده - نرم بود و آسان کنده می شد با بیل.


- " جـــنــازه ! "


«مُـراد» بود که با صدایی خفّه فریاد می زد. دایی برگشت و با انگشت اشاره کرد که خفه شود . ترسیده بود مراد. دایی خم شد و با یک تکان گوشه ای از گونی را بیرون کشید. درِ گونی باز بود و دوخته نشده. کـتـاب ها مثل کــاه چپانده شده بودند توی گونی. یکی را برداشت و زیر نور چراغ قوّه نگاه کرد. امضای «موسا» را شناخت که عادت داشت صفحه ی اوّل کتاب های اش را امضا کند و بنویسد کتاب را کِـی و کجا " ابتیاع " کرده است! چقدر به این ابتیاع می خندیدیم! و حال و روز آن روزهای موسا گریه آور بود در «دیزل آباد». او زودتر بقیه دستگیر شده بود و معلوم بود که کتاب ها را خانواده اش چال کرده اند.


- " ول اش کنید بریم! ممکنه کسی سر برسه ! "

باز هم مراد بود با صدای خفه و تودماغی اش. مادر مخالف بود که گونی کتاب را به همان شکل رها کنیم. دایی هم قبول نکرد. شروع کردیم به خاک ریختن و لگد کردن کومه ای که از خاکِ نمناک درست شده بود . دوباره کیسه ها و کارتون های کتاب را کول کردیم و به خانه برگشتیم.
کیسه ای که من به دوش می کشیدم سنگین و پُر نبود اما در برگشت چند دقیقه ای از مادر، مراد و دایی عقب افتاده بودم. به خانه که رسیدم دایی و مراد به جان باغچه افتاده بودند. به فاصله ی کمی از درختِ توت به سرعت خاک را کنار می زدند. فهمیدم که در بازگشت تصمیم گرفته اند کتاب ها و نوارهای کاسِت را در باغچه ی کوچک مان دفن کنند.


گوشه ای نشستم و کِــز کردم؛ شاهد پنجاه و شش نفری که دوستشان داشتم؛
دایی ، 

مراد، 

مادرم

         و 
         «   پنجاه و سه نفر» (*) 

_______________________________


( * ) نام کتابی از «بزرگ علوی» که قاطیِ کتاب های دیگرم زیر خاک مدفون شد.
__________________________________________________


بخشی دیگر از " خود -افشایی" ؛

 در ادامه ی قصه ی کتابسوزانِ دهه ی  شصت.

« ناصر همتی » . . . تهران پاییز 93

نظرات (2)
یکشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 00:22
دکتر درود خدایان بر شما باد
به سید صلاح الدین قسم نه به سید اکبر قسم ( ای بابا من که مذهبی نبودم) هیچی نفهمیدم. مخ من هنگ کرده ( فارسی را پاس بداریم) باید Restartبشم.( لعنت به این انگلیسی)
امتیاز: 0 0
یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 15:12
ادامه این متن را کجا میتونم بخونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شاید در رمانی که خواهم نوشت
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد