X
تبلیغات
رایتل

روی کاناپه‌ی لاکان - ۱

دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1395 ساعت 17:31

اوَّلین باری که با یک زن بیرون رفتم دقیقاً یادم هست چون اولین زنی بود که می‌دیدم ماءالشعیرِ تلخ را با وَلع می‌نوشد. برایم عجیب بود! وقتی گارسون برای گرفتنِ سفارش آمد، انگار که دارم گرانترین خاویارِ بازار را با شامپاین سفارش می‌دهم، با گردنِ افراشته و در کمالِ غرور گفتم:

- برایِ من یک ماءالشعیرِ بدون طعم لطفاً! 

-سرکارِ خانم؟ 

-برای من هم؛ با یک بُرش کیک شکلاتی. تلخ لطفاً! 

-رُز!  تو واقعاً می‌تونی؟ دوست داری یا موضوع، رو کم کنُی و این چیزها است؟

-نه عزیزم! من واقعاً نوشیدنیِ تلخ دوست دارم. امروز گرم بود وگرنه قهوه‌ی تُرک سفارش می‌دادم.


تابستانِ سال ۱۳۷۰ بود. اصفهان. لعنت به اصفهانِ دوست داشتنی. شهرِ زیبای پلید! مثلِ یک «روسپیِ بزرگوار» قابل احترام است و درعینِ حال نفرت‌انگیز! من با اصفهان، هیچ ام و همه چیز! شهرِ همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌های من است اصفهان! 


بعدها چیزهای عجیب تری دیدم؛ زنی که برایم خودنویس های گران قیمت می‌خرید و به من پولِ توجیبی می‌داد! زنی که سیگار می‌کشید. زنی که عاشقم بود. زنی که شراب می‌خورد. زنی که تریاک می‌کشید. زنی که نماز شب می‌خواند و روزه می‌گرفت. زنی که دختر جوان و زیبای اش را با من همراه می‌کرد تا شانه به شانه اش در دانشگاه قدم بزنم تا اعتماد به نفس پیدا کنم! زنی که برایم شعر می‌گفت و با اصرار جوراب هایم را می‌شست.


زنی که رانندگی می‌کرد! با ماشینِ خودش دَمِ بیمارستانِ دکتر مصدق دنبالم می‌آمد... ماشین داشت!! زنی که ماشین داشت و من، دانشجویِ یک لاقبایِ شهرستانی را با آن لباسهای مزخرف که هر کدام را از کسی به عاریت گرفته بودم، به دوستان اش معرفی می‌کرد!


فهرستِ این تجربه‌های عجیب، بلندتر از این ها است؛ شاید احمقانه به نظر بیاید اما من، بعد از آشنایی با زنان سیگاری و اهلِ نوشیدن، هنوز هم از دیدنِ زنانی که به سیگار کشیدن ام کاری ندارند، حیرت می‌کنم! «ل» اولین کسی بود که برایم فندک خرید. خودش سیگار نمی کشید اما اصرار داشت سیگارهای مرا روشن کند. روشن کردنِ فندک را بلد نبود اما دوست داشت از بی دست و پایی اش کِیف کنم و بخندم.

من هرگز مردِ خوشبختی نبوده ام؛ هیچ وقت فرصت - شاید هم ظرفیت - نداشته‌ام که زنان را بفهمم. راست اش می ترسم بگویم اصلاً زن ها را نمی‌شود فهمید. معلوم است که دلیل ترسم این نیست که فکر می‌کنم زن ها فراتر از فهم من اند؛ نه! فکر می‌کنم زن ها چیزی برای فهمیده شدن ندارند. 

به طرزِ عجیبی احساس می‌کنم با هیچ زنی نمی‌شود عمیق بود. زن، طرف مقابل اش را - هر کسی که باشد، مرد یا زن - همیشه در سطح نگه می‌دارد. 


نمی‌دانم از شروعِ این یادداشت تا حالا چند دوست را از دست داده‌ام... برایم مهم است؟ حتماً. دو احساسِ همزمان دارم و کاملاً ضد و نقیض؛ هر دو هم به یک اندازه قدرتمند: کاش همه‌ی کسانی که دوستم دارند، رهایم کنند/ کاش هیچ کس را نرنجانده باشم و هیچ کس رهایم نکند! (از الآن پنج دقیقه وقت دارید که روی این احساس‌ها اسم بگذارید. طبقِ «دی.اس.ام»ِ۵ فقط!  به روز باشید!) نمی‌دانم!  شاید هم کسی را از دست نداده باشم!


 آخ! 

این جا و اکنون، بیشتر از هر وقتِ دیگر یادِ «فیسبوک» می افتم. بازخوردهای فوری و بی‌واسطه. صریح. و چنان که من دوست دارم: مکتوب. حرف هایی که با فکر نوشته می‌شد و دیگر نمی‌شد پس گرفت.


خوب.  کافی است. دیگر تمرکز ندارم. نایِ نوشتن هم ندارم.  ذهنم خالی است. می‌دانم. درست فکر می‌کنید!

حق با شما است! 



ششم دی ماهِ ۱۳۹۵؛  ایلام 

ناصر همتی

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیحِ اضافه: 

حرفم درباره زن ها، در تقابل با مردها نیست؛ به عبارت بهتر اگر می‌گویم زن ها سطحی اند، معنی اش این نیست که مردها عمیق اند. این را باید زن ها قضاوت کنند اما نه درتقابل با نظرِ کسانی مثل من. ضمن این که این نظرِ نیم ساعت بعد یا فردای من هم نیست.

نظرات (4)
سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 13:33
سلام . گاهی اوقات یک متن میتواند چقدر قدرت داشته باشد ، که هم به وجدت بیاورد ، هم عصبانی ات کند هم باعث شود نظر بدهی برای منی که همیشه در سکوت خوانده ام . داشتم از میزان خودافشایی درمانگر از دید گلاسر میخواندم که یادم به وبلاگ شما امد و باز شروع کردم به خواندن. چقدر این جمله زنان سطحی میتواند غم را درونم نشان دهد ، غمی که از خشم بزرگ تبدیل شده به ماری و گوشه ی قلبم چنبره زده و هر از گاهی با مواجهه های اینچنینی نیشم میزند. برای منی که نه میتوانم این جمله را بپذیرم و نه میتوانم نپذیرم . کاش این سطحی بودن معنا میشد در برابر عمیق بودن . کاش این مردان عمیق تعریف داشتند . کاش برای منی که مثل شما درمانگرم و نوشته ام و دردهای وجودی خودم را تجربه کرده ام و در عین حال دنبال هویت خودم در هیچ کافه ای نگشتعه ام و ادای روشنفکری ام را با کتاب های سارتر و هایدگر و کامو و دیدن ٤ تا فیلم سینمای اروپا فریاد نزده ام ، این مردان عمیق تعریف میشدند. عصبانی ام کرده اید و این حق نوشته ی خصوصی شماست و شاید از خودم عصبانی تر که نمیتوانم در حق این زنان سطحی از دید شما دفاع کنم. این همه عصبانیت برای چه ..
برای منی که زبان شما حرف های نگفته ام را مینوشته اینجای کار سخت است ....
امتیاز: 1 0
پاسخ:
حرفی نمی زنم فرشته ی عزیز
فقط می گویم ممنونم.
ممنون که می خوانی ام
سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 13:50
دکتر جان صادقانه اش این است که تمام روز در گوش خودمت زمزمه کنی و رنج بکشی از چیزی که فکر میکنی هستی، بعد بیایی اینجا و ان کلمه را یک زبان اشنا انگار کوبیده باشد در صورتت . خب درد دارد دیگر ! چقدر خوب که من مراجع شما نیستم وگرنه چه احساس بدی داشتم زمانی که روبروی شما نشسته بودم و فک میکردم شما فکر میکنید من سطحی و احمق و ....
برایم مهم نیست که در اتاق درمان همه چیز فرق دارد و احتمالا مرا بی قید و شرط میپذیرید و هزار چیز دیگر ، برایم مهم است که توی انتقالم هر وقت بخواهم سیگارتان را با فندک طلایی روشن کنم ، سقوط میکنم .
پناه میبرم به همان کتابهایی که میگویند درمانگر خودافشایی نداشته باش، پناه میبرم به درمانگر همیشه مسکوت خودم که حالا فکر میکنم نکند او هم پشت ان همه ریش و ان عینک ته استکانی اش جوری به من نگاه میکند که انگار من سطحی ام و با من هرگز نمیتواند زیادی عمیق شود ، پناه میبرم به سرخی چهره ام از سیلی شما .
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام فرشته ی خوب
ممنون
فقط ممنون که می خوانی ام
هرچند عصبانی ات کرده ام
جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 15:07
از خودم عصبانی ام فرشته
حق نداشتم این گونه بنویسم و برنجانم ات
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 23:36
منم هیچ مردی رو نمی فهمم
واقعا هیچ احساسی نسبت به مردی که مدعی عاشقی منه ندارم
فکر کنم این فقط یه نیازه.... نیاز به توجه.... نیاز به رابطه جنسی .... نیاز به تحت حمایت بودن.... این ابلهانه س!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد