X
تبلیغات
رایتل

روی کاناپه‌ی لاکان -۲

دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1395 ساعت 17:34

این روزها همه جا حرفِ گور-خواب ها است؛ نشریات و شبکه های اجتماعی برای نالیدن و نِق زدن، در رقابتی فشرده و تنگاتنگ، چند ایرانیِ رو به موت را از قبر بیرون کشیده اند و در مسابقه‌ی گریه-انگیزی و اشک-خواهی، دستِ روضه‌خوان های حرفه‌ای را از پشت بسته‌اند. چند قدم آن طرف تر، عده‌ای هوسِ کافه گردی کرده‌اند؛ با نشریه‌ای سراپا نوستالژی و ...سناله، یاد کافه نادری و هدایت افتاده کم مانده فرهنگ کافه نشینی را به دوران هخامنشیان برسانند. 

این یادداشت کاملاً شخصی است. می‌خواهم از دنیای خودم بنویسم. دنیای کسی که طهران را، کوچه به کوچه اش را می پرستد و تا سرحدِ مرگ از آن بیزار است... تهرانِ سراپا تضاد... تهران... طهران...تهران. به قولِ عارف عزیزم: "طهران یک بی..."

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــْــْـ


نزدیکِ سی سال است فارسی می‌نویسم و بی آن که فارسی زبانِ مادری ام باشد، به نثرِ شهری، خصوصاً نوع قجری-تهرانی اش وفادار مانده ام. بهتر بگویم، اسیرش شده‌ام. از ظرافت های این نثر و قابلیت های بی بدیل اش، خصوصاً در طنزپردازی و هزل و هجو، لذت می‌برم و در حدِ بضاعت، سعی در گسترش این قابلیت ها داشته ام.

شاید به نظر بی ربط بیاید اما از دیدِ خودم این طور نیست؛ من با وجودِ دلبستگی ام به زبان فارسی و شیفتگیِ غیر عادی ام به نثر امروزیِ این زبان، که بی شک وامدارِ تهران و مردم آن است « هیچ رَقَمه» با زندگی مدرن از نوع تهرانی اش، خصوصاً در مقوله ی حال به هم زنِ «غذا» حال نمی کنم! با چنارهای ولیعصر معاشقه می‌کنم؛ باغهای فرحزاد و کَن را دیوانه وار دوست دارم؛ از رانندگی در اتوبان های تهران، حتا از ترافیکِ مزخرف اش! لذت می‌برم اما از کافه‌ها و رستوران های این شهر متنفرم. این درست است که من از اساس با «خوردن» مشکل دارم اما مشکلم با «فود-کورت»های تهران! احتمالاً فقط به این دلیل نیست. شاید فکر کنید ذائقه ی غذاییِ من کاملاً روستایی است و فقط در زمینه‌ی پوشش و کلام، ادای فارسی‌زبان های تهرونی را در می آورم؛ اما این طور نیست. مشکل من با غذا ربطی به رژیم شهری و روستایی ندارد. من ذاتاً به قولِ کوردها «دژخوراک»ام.

امشب باید این موضوع را پی بگیرم. چرا همیشه از چیز خوردن در ملاء عام - رستوران هم برای من همین حکم را دارد- بیزار بوده ام؟ چرا همه‌ی اداهای روشنفکری و آدابِ زندگی مزخرفِ «نویسندگی-در تهران» را با جان و دل پذیرفته ام. با هرزگی های این نوع زندگی کنار آمده، حتا دستِ کسانی چون...  و... را از پشت بسته‌ام اما از کافه گریزانم؟ بعد از ۱۵ سال زندگی در پایتخت هنوز نه می‌دانم کافه‌ی نادری یا کافه «شوکا» کجا است و نه دوست دارم بدانم.


سال اول دبیرستان بودم. سال ۱۳۶۵. در اولین روزِ ورودم به دبیرستان، یک نوشته با خطِ بسیار زیبای محمد پیرانی (استادِ فعلیِ انجمن خوشنویسان ایران و فعال فرهنگی - دانش آموزیِ آن زمان) توجه ام را جلب کرد:


⏹ مسابقه‌ی هفته: این حدیث از کیست؟

       "الاَکلُ فی السَّوق مِن دِنائه" 

(خوردن در بازار از پستی است)

همان لحظه نزدیک بود تمام آن چه در طول زندگی ام، بیرون از خانه خورده بودم، بالا بیاورم. به محض این که به کلاس درس رسیدم، سرم را بین دست هایم گرفتم و به تمامِ پستی های گذشته‌ام فکر کردم؛ پستی های خوردنی، نوشیدنی! وحشتناک بود! 

کمی بعد نمی‌دانم کجا و به چه مناسب، اوصافِ ایرانیان را از زبان هرودوت می خواندم. طبق معمولِ پدرِ تاریخِ حرامزاده، اغراق در بیانِ آداب دانی و نزاکتِ ایرانیان، لُبِّ مطلب بود. این که ایرانیان بلند-بلند حرف نمی‌زنند، در اماکن عمومی قضای حاجت نمی‌کنند و حتا از خوردن در حال حرکت یا در مقابلِ چشمان دیگران ابا دارند و آن را عملی قبیح می‌دانند. بعد از نبی اکرم (ص) هرودوت، همه ی آن چه را خورده بودم، کوفتم کرد! 

تازه داشتم این دو خاطره ی زهر مار را فراموش می‌کردم که . . .  بگذریم. خانواده نشسته! 

حالا سال ها است با شاه که نه، با پرنسس ها فالوده خورده‌ام! با شازده های آس و پاسی که -راست یا دروغ- نسب به فرمانفرما و قوام و عَلَم می رسانده‌اند، اسپرسوی دوبل نوشیده‌ام اما هرگز در هیچ کافه‌ای و با هیچ همدمی حال نکرده‌ام. در عوض دلم لک زده‌است برای قدم زدن در گورستانِ آبدانان با محمد پیرانی و مخفیانه سیگار کشیدن و "نرم نرمک اشکی افشاندن" به یاد هر چه که گذشته‌است و بدَش هم حسرت انگیز. چنان رو به تباهی و نکبت در حال حرکتم که گند و کثافتِ گذشته هم برایم نوستالژیک شده‌است. آن موقع که تا سیب گلویم در لجن فرو رفته بودم و آرزوی مرگ داشتم، بهشت برینی داشته‌و بس که احمقم، نمی فهمیده‌ام!  مرسی ژاک؛ گم شو!  




ــــــــــــــــْـْْـــــــ

ــــــــــــــــــــــــ

یازدهم دی ماه ۱۳۹۵

ناصر همتی، روانپزشک 

اصفهان

نظرات (2)
شنبه 18 دی‌ماه سال 1395 ساعت 02:20
طلور بهشت واقعی است .فقط طلور با آب و هوای زیبایش و مردمان خونگرم و متفکرش . همیشه به این فکر می کنم چرا طلوری ها از سایر نقاط آبدانان با هوش ترن . آیا آب و هوا وجغرافیا در هوش تاثیر دارد ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس از مهرتان
لطف دارید
دوشنبه 27 دی‌ماه سال 1395 ساعت 11:30
عالی بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاس بهار عزیز
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد