X
تبلیغات
رایتل

مرگِ مردِ رمانْ خوان

دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 17:56

خودش را در اتاقِ کتابخانه دار زده بود؛ چون زن اش رمان نمی خواند!

اوایل کسی نمی دانست چرا؛ یادداشت خودکشی اش که پیدا شد، همه موضوع را فهمیدند. بیشترِ اهل محل می دانستند که زن اش در این ماجرا نقشی داشته اما فکر می کردند مساله مزاحمت های همیشگی برادرِ مهندس بوده‌است که زیاد به پر و پای زنَک می پیچید.


مهندس آریا آرین، دانش آموخته‌ی دانشگاهِ شریف بود؛ با آن که مهندسی خوانده بود، دل در گروِ ادبیات داشت و هرچند با زبان و ادبیات انگلیسی کاملاً آشنا بود، شیفتگیِ خود را به ادبیات کلاسیک فارسی پنهان نمی کرد. علاقه ی او به رمان اما از جنسِ دیگری بود؛ هر رمانی برایش حکمِ  یک کتاب مقدس را داشت. فرقی نمی‌کرد چه رمانی می خوانَد، جانِ شیفته، خرمگس، خانواده‌ی تیبو یا یک رمانِ از دانیل استیل؛ می‌گفت "رمانْ ناموسِ ادبیات است". یک جمله‌ی معروف هم داشت که معتقد بود اگر از قولِ جویس یا بکِت نقل می‌شد، در تمام کتابهای نقد ادبی به آن استناد می‌کردند : "اگر «زبان» مدیونِ شعر باشد «فرهنگ» مدیونِ رمان است". از این نوع جملات قصار زیاد داشت اما یکی از تکیه کلام هایش، که همیشه باعث خنده‌ی دوستان اش بود، کار دست اش داد. زور زده بود که هم نیچه ای حرف بزند هم عشق بی اندازه‌اش به رمان را نشان دهد: " زنانی که رمان نمی خوانند، نباید اکسیژن حرام کنند" و از اقبالِ نامیمون، با زنی ازدواج کرده بود که فکر می کرد هدایت فقط نام یک محله ی قدیمی در تهران است و جمالزاده، یک ایرانیِ مقیم سویس که صد و چند سال زندگی کرده و در غربت مرده است؛ احتمالاً اگر نام جک لندن را هم می شنید، یاد پایتخت بریتانیا می افتاد تا رودخانه‌ی می‌سی سی‌پی یا سرزمین های برف پوشِ شمالی. راست اش را بخواهید هیچ کس منتظر نبود که مهندس آرین زن اش را خفه کند اما این که خودش را حلق آویز کند هم ابداً به ذهنِ کسی خطور نمی‌کرد.


زنک لعبتی بود! کوتاه قد، سفید و -به قول مردهای ایرانی- تو پُر! بلوند بود و به شدت شوهر دوست. یک خانه دارِ تمام عیار که اگر مردَش هر ۹ ماه یک بچه از او می خواست، نه نمی گفت. رام و مطیع، مقتصد و سر به زیر. محال بود بدون اجازه‌ی مهندس آرین آب بخورد یا برای خریدن یک نان سنگک - که قوتِ غالب اش بود- از خانه بیرون بزند. اگر مهندس آرین اجازه می داد، تا زیر بغل اش النگو دست می کرد اما با یک نگاهِ شماتت بارِ مهندس،  گوشواره‌هایش را هم در می آورد و جز حلقه‌ی ازدواج که بعد از مرگِ مهندس هم از انگشت اش جدا نشد، هیچ نوع طلا یا جواهری در دست و سر و گردن اش دیده نمی شد. با آن که کشته ی دستبند و سینه ریزهای سه منی بود، وانمود می کرد هیچ علاقه‌ای به زیورآلات ندارد نکند مهندس اش در خریدن کم بیاورد و احساس حقارت کند. اگر شب تا صبح از هوسِ موهای سینه ی مهندس آرین له له می زد، محال بود از او همآغوشی بخواهد؛ می ماند تا مهندس به سمت اش بغلتد و اگر خواست بغل اش کند. چنان دلبرانه آرین را بین بازوهایش می گرفت که حتا مردی به خنگی و سردیِ او هم بی چیزی از آغوش اش جدا نمی شد.فقط رمان نمی خواند... آخ  که اگر این ایراد را نداشت، از نظر آرین کامل ترین زنِ دنیا بود. احمق!


آرین که مُرد، تا یک سال از خانه بیرون نزد. اگر صدای گریه اش نبود، هیچ کس نمی دانست مُرده است یا زنده. هر وقتِ روز که از کنار خانه اش ردی می شدی، صدای زاری اش بلند بود. زن های محل می گفتند پوست و استخوان شده‌است، تکیده و لاغر. به نان سنگک هم لب نمی زد؛ می گفت زهر بخورد بهتر است تا نانی که مهندس نگرفته! به زورِ آب و سرم زنده بود و چند لقمه غذایی که بچه هایش به زور به او می خوراندند.

⬜️️  ⬜️  ⬜️

«طوطی» کم کم داشت از ذهن مردانِ عزبِ کوچه هم می رفت. زنْ مُرده ها، طلاق گرفته ها و مجرّدهای محل، قیدش را زده بودند که ورق برگشت.

در هجدهمین ماهِ مرگِ مهندس آرین، طوطی مثل آهویی از خانه بیرون زد. عطرش که شاطر و مشتری های نانوایی سنگکی را مست کرد، با نوکِ ناخن های به دقت لاک زده اش، شروع کرد سنگ های روی نان را برداشتن. یک ربع ساعت طول کشید تا سه چهار تکه سنگ را از نان جدا کند. به کسی نگاه نمی کرد اما آشکارا سنگینی نگاه های حریص مردان را تاب می آورد. باورش سخت بود اما انگار بدش هم نمی آمد  که همزمان دَه جفت چشمِ زن ندیده، در حال تکه تکه کردن اش هستند. همه را که به شوق آورد، نرم نرمک رو به خانه اش راه افتاد. راه نمی رفت؛ می خرامید و می رقصید و عطرش را در کوچه جا می گذاشت.


طوطی را دیگر نمی شد دید؛ صبحِ خیلی زود که از خانه بیرون می زد و تا وقتِ برگشتنِ بچه هایش از مدرسه، از او خبری نبود. عصرها هم هر روز یک مرد با ماشینی مدل بالا می آمد و برش می داشت و تا آخرِ شب «شرکت» بود. طوطی دیگر آن زنِ همیشگی نبود؛ رمانْ خوان شده بود.


دکتر ناصر همتی،  روانپزشک 

دی ماه ۱۳۹۵ - ایلام 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

نظرات (1)
چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 03:16
ما فرافکنی می کنیم
فرار می کنیم
داستان می خونیم تا از واقعطت جدا شیم !
بدیهی!!!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد