رویِ کاناپه‌ی لاکان (۶)

شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 03:49

ایستاده ام 

وسطِ هر شعری که می نویسم 

پناه ببرم 

از شرّ ِ خودم جز شعر 

جایی ندارم 

آه اگر مجذور نبودم از رادیکال تر شدن

همین جا

درست وسطِ همین -مثلاً- شعر

می کشیدم پایین!



-دکتر! 

- پیشانیِ هر چه دکتر و درمانگر! 

-دکترررررررررر!

-ها؟ چِت مرگه؟ 

-بگیر بخواب! 


 تکنیکِ تازه ی من است این 

گفت‌وگوهای میانی

گیرم که نخ نما، من که ندیده ام

توارد هم نیست 

اصلٱ هست

بابا من دارم حرفِ خودم را می زنم



-دکترررررررررر 

-ای تو روح پدرِ هر چی دکتر... اگر گذاشت ... 


-مریض دارید


-چند بار باید به شمابگویم «مراجعه‌کننده» نه مریض!


-[زر نزن] چشم آقای دکتر! مراجعِ هفته‌ی پیش اومده همون که به دکتر کارل راجِرز [ مثل خودت به دردِ لای جرز می خوره. نه می کنی نه پولِ درست و حسابی میدی] ارجاع داده بودید هروقت امر کنید بگم بیاد داخل


-بگو بیاد تو


از این زنک خوشم می آید. نه! بحث انتقال متقابل و این ها نیست. خوشگل است حتی المقدور اما موضوع این نیست. بار اول که آمده بود همراهِ زنِ برادر شوهرش بود. از آن نمایشی های سردمزاج که در مهمانی و خیابان قورت ات می دهند اما در رختخواب انگار بستنیِ سالارند که بخواهی بعد از یک کیلو مسقطی کوفت کنی. چله ی زمستان. گفته بود :

-شمیم!  تو میگی کی با این جور مردها می خوابه؟ اصلٱ مگه میشه؟ تو زنِشو دیدی؟

و من خوش خوشانم شده بود. همان سال های دهه هفتاد که تازه شروع کرده بودم به تخمِ غزل گذاشتن، تکیه کلام ام بود:


-رامین!  تو میگی این ها رو کی می کنه؟ اصلٱ مگه میشه؟

-کوره نق ات بووِر! حتماً نینه ی بانِ تاخچه و اَرایان کوتِن! خو که نیان دی ...

-کی؟

-کورّیلِ زرنگ نه په خمه ی لی چی تو


بعد تصمیم گرفتم که پخمه نباشم. اولین شاهکارم تعویض زیدِ دانشگاه آزادی ام بود با دوتا از دوستانِ بَشّار که دانشجوی دانشگاه اصفهان بودند. می گفت زیادی امّل اند. چانه می زدم سه تا می داد. اما آن وقت ها حریص نبودم. خدا بده برکت.



چه می گفتم؟  

تداعی ها شُل شده اند. 

این یک علامت است! 

عقایدم می پرند

این هم یک علامت است

یک هفته است نخوابیده ام درست

این هم...

یکسره در حال نوشتن ام 

حالا چرا این سطرها را زیرِ هم می نویسم؟ 

خیال کن این هم یک تکنیک است.

دنبال چیزی هستم برای تمام کردن


-دکتر؟  شما و خودکشی؟ 


- نه احمق...  منظورم تمام کردنِ متن بود


-یه راه پیشنهاد کنم؟


-بگو!  زودتر فقط


- مریض...  ببخشید!  مراجعه‌کننده اومده.


-کی هست؟


- طلا... زنِ برادرشوهرِ شمیم. 



ناصر همتی،  روانپزشک 

۲۴بهمن۱۳۹۵

اصفهان

نظرات (1)
چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 03:00
خودکشی.... خوبه.... راه خوبیه برای به استهزاء گرفتن تقدیر!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد