X
تبلیغات
رایتل

رویِ کاناپه‌ی لاکان (۵)

شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 03:50


بدبخت! آگاهیِ تو می‌دونه که اینجایی؛ همین جا... تا خرخره!  


چطور میشه فاصله‌ ی میان مانیتور و مغز را پر کرد؟ فقط همین مونده که بخوام بگم چی تو کله ام هست... این مسیری بود که امشب رفتم. از سوی ذهن من، آرام آرام یک کشور را از خاکسترم بازآفریدم و در این راه دیگر نمی شد ادامه داد. راهی جز این نبود...

 خودکشی! و به همین دلیل است که در نهایت چرا زنده ام؟  

برگشته ام به تو میگم و به متنِ بی تاب و توانِ یا یک مهندسِ رابط که بتواند از این متن به جایی برسد؛ به این ترتیب در این مورد رواست لحظه های زندگی در این مورد داشت زیرا که ی در سال های اخیر به شدت بیشتر از دو سال گذشته است؟  خوبیِ کانال این بود که کسی نمی دید. می مانْد. مثل یک سرِّ مگو از آن چه بر من و برمکیان رفت...  کش نه راه به نظر می آمد و نه ماه. که از هر زمان به زمین نزدیک تر بود و دست بی اختیار می نویسد... بدون تاملی ژرف تر و در نهایت پول به حساب می‌آید که به من مربوط به این ترتیب در این مورد داشت و باید نوعی خودکاوی باشد...


... از اعماق ذهن تا رسیدن به مانیتور ی روشن روی تخت.  تاریک. فقط صدای یک ماشین می تواند از متن دور ات کند. بعدی. وانت مزدایِ سفیدی که جنازه ای را به پشت دارد... جار می زند...  تار می تند.... کار. می کند... تا شکوفایی یک شعر در خاطر... نشان می دهند که صرفاً به یاد داشته باشیم و از یاد نبریم که چه شد؟



  کسی چه می داند؟  لا به لای این حرف ها چه چیزها که نگفته ام.




 باید رازدار باشی و کشاف که بفهمی اش و گرنه تو کجا و برمن رفته ها در این چند سال اخیر... زا... ز... ن...  یزین زتی...  نام اش در میان این همه واژه گم می شود. که تو نفهمی ژاک ...  نگیری ... حتا نفهمی که در این حالت هم بالا نمی آورم ...  تو چه می فهمی؟ 


سگ... سگ... روح ولگرد من است ناچار... ناگزیر... 

بهث ادامه دادن راهی که در آن زمان به سرعت در این مورد داشت باید می داد... راه راه راه راه به مرنبتابن. کشف اش کن لحن.  بفهم... کرنبهابدر. ب د چی تد. زبابا ازارا         ...


تجربه نشان ام کرده است... 

مدام بر سرم می آید... 

آدم که نمی شوم.

نباید بشوم؟

یعنی راهی نیست؟

تلاطم این همه کلمه ی زمخت به موج موجود که وجود ندارم

نیستم

تمام ام

ک...  گ....  چ....  

تصادفی است که تمام فحش های رکیک با حروف ناب شروع می شوند...؟ 

رکیک...  رکیک...  ک ک ک ک ک ک 

این همه ک در رکیک بی معنا است...؟  باید بفهمی که نمی فهمی ژَک ...  پاستوریزه ی عفونی! ... فقط تو می فهمی من چه می گویم... جز تو هیچ کس نمی فهمه و من و یکی دیگه که لابد خدا است!  از آشغال خدا ساختن چه لذتی داره؟؟ ؟ ؟  

داره؟ دارد؟... 



ناصر همتی، روانپزشک

۲۳بهمن۱۳۹۵ 

اصفهان

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد