X
تبلیغات
رایتل

رویِ کاناپه‌ی لاکان (۴)

شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 03:51


تنها، تهران، شهرِ کتاب مرکزی 



بیستم بهمنِ ۱۳۹۵ است. ساعت ۱۴ و ۲۷ دقیقه. چهارشنبه است؛ یک چهارشنبه ی کاملاً معمولی که حتا بختِ این را نداشته‌است آخرین چهارشنبه ی ماه باشد یا سالروز تولد یا مرگِ کسی. بدبختانه روزِ زن هم نیست که برای زنی که اصلاً  "اهل طلا و زلَم زیمبوهای مسخره" نیست، فرهیخته بازی در بیاورم و کتابی بخرم. اگر چه فرقی هم ندارد! بعد از ۱۵ سال، امروز اولین روزی است که نه منتظرِ زنی هستم و نه زنی انتظارم را می کشد. نمی توانم روزی مزخرف تر از  امروز را در ذهنم تصور کنم. اگر هموروئید ( اسمِ «بواسیر» در اداره ی آگاهیِ شاپور و ساختمان ِ نیروی انتظامی در وزرا) داشتم و  امروز وقتِ عمل جراحی ام بود هم، این روزِ تباه، تا این اندازه چندش آور نبود.

روی نیمکتی نشسته‌ام کنار مجسمه‌ی پیرمردِ کلاه به سر که عصایش را کنده و برده‌اند ( قدیم ها در طهران عصا از کور می دزدیدند). بیچاره دست هاش خواب رفته. شبیه یک بیمار اسکیزوفرنیای کاتاتونیک، خشک اش زده و دارد ادای کسی را در می آورد که به عصایی تکیه داده و دارد فکر می کند. احتمالاً زمانی آدم ِ فرهیخته‌ای بوده و برای زن های فرهیخته، کتاب های شعر می خریده است. شاید هم خیال می کرده «مردی است از مریخ» و باید برای «زنی از ونوس» کتابِ روابط مثبت بخرد تا طرف اش در رختخواب،  تعدادِ گیره های پرده ی اتاق خواب را نشمارد وقت همآغوشی. سر-تا-پا آبی پوشیده است. پایین را نگاه می کند و چشم هایش را بسته است. پیدا است از آن حرامزاده های محترم است که از وقتی زن اش با سرایدارِ مسجد فرار کرده و رفته است فرنگ، به هیچ زنی راه نداده است. درست تا زمانی که چشم اش به این زن فرهیخته خورده و توبه شکسته است.

البته طبیعت دارد کار خودش را می کند ژاک! می دانی؟ همین لحظه که من به به خودم و زن های شهر کتاب مرکزی فکر می کنم، پسرم نیما، جای دیگری در همین تهرانِ مخوف، در حالِ تکرار گذشته‌ی من است. تا حالا از او برایت نگفته ام. عیناً خودِ من است؛ به جای سروتونین، نور اپی نفرین، دوپامین و گلوتامات، فقط تستوسترون دارد. راهی که من از  ۲۰ سالگی پیش گرفتم، او از ۱۲ سالگی شروع کرده است. همین کمی امیدوارم می کند؛ هر چه باشد،  اشتباه های مرا زودتر مرتکب می‌شود و ممکن است در ۴۵ سالگی به رستگاری نزدیک تر از امروزِ من باشد. یک چیز دیگر هم هست؛ من غزل می گفتم و تنبور می زدم تا تنها نمانم و او ویولون می نوازد و متن های پست مدرن می نویسد.

ژاک! 

تو چه می فهمی که استیصال یعنی چه؟ خیرِ سرت تراپیست باشی و ببینی پسرت دارد گذشته‌ات را بی کم و کاست تکرار می کند و هیچ گهی نتوانی میل کنی! می فهمی اصلٱ؟  نه!  تو فقط گوش می کنی... تاریخ تو روسو را دارد، به سارتر می رسد و فوکو را روی سرش حلوا حلوا می کند؛ من چه؟ در ابتدای میانسالی اگر ناصر خسرو، جهانگیرخان یا حد اقل آل احمد نشوم، باخته ام. هه! بخند مردک! توِ ابله خیال کرده ای به امیدِ تراپی ات دارم روی این  کاوچْ زر می زنم؟ نه! نه احمق! من به حرف دخترت عادله فکر می کنم که شاید خودم را پیدا کنم... البته بین خودمان باشد، چرت می گویم... تو که می دانی؛ خود را یافتن و در جستجوی معنا زندگی کردن برای من حکم جوک های جنسی را هم ندارد، حد اکثر چیزی است شبیه قصه های نصرالدین و جحا! گفتم کمی بخندی... تو البته نمی خندی چون روانکاو باید مبهم باشد، خودش را افشا نکند، هیچ احساس و هیجانی نشان ندهد... بدبخت!


[دستی روی شانه ی پیرمردِ آبی پوش می گذارم.  سرد است. سرش را بلند نمی کند. شاید روزی همدم زنِ سرخ پوش میدان فردوسی بوده است و معشوق اش. بیچاره ها در انتخاب لباس فقط کمی اشتباه کرده‌اند وگرنه در آستانه‌ی دربیِ ۸۴ می نشستند پای سریالِ معمای شاه و به یاد ِ ستار و ابی، لبی تر می کردند... این ها را البته به ژاک نمی گویم، بقیه ی حرف هایم را شاید کمی بفهمد، این حرفها را ابداً...]

 جلسه‌ی امروز هم تمام شد. من به اندازه‌ی دویست و چهل هزار تومان سبک تر شده ام. اگر یک ورق بیزاکودیل می خریدم و می خوردم، هم سبک تر می شدم و هم دویست و خورده ای برایم می ماند... شاید  گریه هم می کردم... شاید... 



تهران،  بهمن۱۳۹۵ 

ناصر همتی،  روانپزشک

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظرات (3)
شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 20:42
فارغ از هیاهوی تلگرام و اینستاگرام اینجا تنها جاییه که میتونم بهترین نوشته هایی که تا حالا خوندم رو دوباره مرور کنم و هربار امیدوار باشم که یه متن جدید آپ شده باشه. مرسی که هنوز مینویسی.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 10:38
زیبا
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 02:24
سلام تا اینجا خونده بودم اومدم سراغ بقیه ش....
راستی گفتم قرار بود منم تراپیست بشم ؟البته فقط تراپیست ؛نه پزشک.پارسالم کنکور دادم.مجازشدم روان شناسی عمومی.انتخاب رشته نکردم.از روانپزشکا و روان شناسا بدم میاد در حد تنفرااااا . از رفتارهای تصنعیشون متنفرم. چند موردیشون سرم اومده . دو مورد روان شناس حزب اللهی سرم اومده که فاجعه بود.دو مورد هم روان پزشک با رفتار تصنعی. و تجربه یه چیزی رو بهم نشون داد که یه روان شناس یا روان پزشک نمی تونه برای آدم یه دوست باشه چون طبق رشته ش همیشه وانمود می کنه رفتار دوستانه ای داره و این غلط اندازه. اگه یه جوری می نوشتین که اسم خودتون نبود راحت تر نبودین؟؟معذب نیستین دانشجوها یا همشهری ها یا بیمارانتون اینجا رو ببینند؟قطعا پاسختون منفیه و خواهید گفت من تو خشت خام دیدم چیزی که باید می دیدم رو .لابد مشکلی ندارم که می نویسم دیگه.... یه واقعیت بگم ...وبلاگ پرشین بلاگی با نام افرا وبلاگ دیگر منه .اون بُعد شسته رفته و مودب من. اینجا اون id سیاه بدترکیب واقعی من می نویسه در" خرنبشت"!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بسیار سپاس نسیم افرای عزیز

اسم وبلاگ من خود-افشایی است... پس می دونم چی می نویسم و چرا؛ برای همین نگران هیچ قضاوتی نیستم

زنده باشید و تندرست
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد