X
تبلیغات
رایتل

نامه‌ی یک قزمیت به غول قزمیت ها

سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 19:12

[ از شیفتگیِ دَه تا هفده سالگی به بعد همیشه منتظر بوده ام که سید ابراهیم گلستان و «زمینِ سفت» جایی حضور به هم برسانند. هنوز هم منتظرم؛ تا وقتی که گلستان قبل از من بمیرد چون بعدش باید شروع کنم و در رثای او بنویسم و بی خیال همه ی دریده گویی هاش از رابطه اش با فروغ حتا، دفاع کنم. خوب! خوشبختانه سیّد هنوز زنده است و حجمِ پروستاتِ او در این سن و سال امیدوارم می کند که بتوانم آن زمین سفت، من باشم.]


بی بهره از مردانگی و تمامِ فضائل ممدوحِ کیمیایی، بعد از دوباره خوانیِ نامه ات به سیمین هم نمی توانم با تو همدل باشم. نامه ات را دوبار خوانده ام. باز هم می خوانم اش تا جز مقدمه ی مضحک - و کاملاً یونگی اش- جایی به چیزی  برسم که پَرت گفته باشی. مشکل من با تو همین است سید! حتا وقتی از میزِ احضار ارواح حرف می زنی، آدم باید قانع شود. درست مثل زمانی که حسادت ات به لطفعلی خان زند - خوشگل بوده سگ مسّب- از زیر شال ابراهیم خان کلانتر بیرون می زند و بی خایگیِ آغا محمد خان مجال ات می دهد داس برداری و همه را از دم اخته کنی. اخوان را، لابد به خاطر حیای خراسانی اش و تنگدستی اما نه دریوزه-منشی اش، همیشه استثنا کرده ای. گلی به جمال سال های دورَت که زنان جوان را از شیراز به وزارت فرهنگ و صنایع مستظرفه می کشاند؛که تو هیچ وقت آن جا کار نمی کردی [ لطفعلی خنجی می گفت شاید که روزی زنی از شیراز می آید تهران که جمال ات را زیارت کند. عصر می رسد. از دربانِ ساختمانِ وزارت، سراغ «آقای گلَستان» را می گیرد. دربان می گوید : آقای گلِستان نیستند. زن می پرسد: مگه آقای گلَستان اینجا کار نمی کنند؟ دربان می گوید: الآن که اداره تعطیله خانم! آقای گلستان صبح ها اینجا کار نمی کنند].


سی و پنج سالی هست که پا به سن گذاشته ای و ظاهراً قصدت زدنِ رکورد جمالزاده است. جایی هم که میزبان ات عباس میلانی باشد یا داریوش کریمی و قرار باشد همه را از دم تیغ بگذرانی، چندان هم کم حوصله نیستی! من اما در آستانه ی چهل و پنج-شش سالگی، اگر انگیزه ی اسم در کردن نباشد، رغبتی به کل زدن با طرفدارانِ شیدای تو ندارم که از خودت هم غیر قابل تحمل تر اند. اما راست اش حیفم می آید این چند کلمه را درباره ی " زنِ درجه یکی" به اسم سیمین و تو ننویسم.

مشکلِ تو با جلال فقط این نیست که جلال مطلقاً  بی فکر بود و یکسره احساساتی. در دوره ی تو و جلال خیلی ها اینطوری بودند. جلال گنده شد چون تو و دیگران غول نبودید. این که بین این همه آدمِ کم مایه و مذبذب یقه ی جلال را آن هم پیش زن اش و بعد از مرگِ جلالِ آلِ قلم!!! بگیری، چیزی نیست که من راحت از کنارش بگذرم. مشکل تو با دریابندری هم از همین سنخ بود. راحت بگویم ات : تو هیچ وقت نتوانستی حسرت ات را از نداشتنِ سیمین پنهان کنی. جلال البته فحش خورَش ملس است لعنتی! هم به خاطرِ لاطائلاتی که بافته و هم زیگزاگ رفتن های مدام اش که هنوز عده ای را به تلو تلو خوردن وا می دارد اما مشکل تو با جلال این نیست که در زمان حیات اش حتا وقتی اخوان را «مواجب بگیر» تو می خواند دَم بر نمی آوردی. خوب می دانستی که " آن مرد، مردِ همراه" سیمین نبود. سیمین هم می دانست. اما سیمین همراه بود و ماند. او از تو و جلال مردتر بود.


رسیدم به جایی که همیشه می رسم و مشکل اصلی من با تو هم همین جا است سید ! جز حسادت نسبت به موفقیت های مالی و هنری، ادبی، سیاسی؟ اجتماعی!ت - که برای یک روانپزشکِ آس و پاس با کُلّی کانفلیکتِ پولی اصلاً قابل تحمل نیست - مشکلم با تو و خیلی های دیگر این است که فیگورهای ذهنی مرا به هم زده اید!

من به خودم حق می دهم که هر غلطی بکنم. به آدم های میانمایه ای مثل خودم هم. اما به تو و به براهنی و نجف و هیچ کدام از غول های قزمیتِ دیگر حق نمی دهم تصویرِ روشنفکرِ مونوگامیک را در ذهن من به هم بریزید! اگر گلشیری فقط نویسنده ی جن نامه بود، برای من به همین اندازه بزرگ بود و رشک انگیز! و کریم امامی و انگشت شمار آدم حسابی های دیگری که تو بهتر از من می شناسی و جرأت نکرده ای درباره شان چیزی بگویی. تو فروغ را هم برایم غیر قابل تحمل کرده ای جد به کمر زده! - در این هم رگه هایی  از حسادت هست! - که اگر به تو پا نمی داد لابد او هم یک قزمیت می شد منتها با های تأنیث!

نمی دانم می فهمی یا نه اما در همه ی این حرف ها، گذشته از حسادتی کودکانه، یک احترام عمیق هم هست که چون تمایلی به آن نداری بیشتر بازش نمی کنم. تو عادت داری تمجیدهای اطرافیان ات را جوری ندیده بگیری که پشیمان شان کنی. من اما همچنان که لیچار بارَت می کنم، با نثر شگفت آورت حال می کنم و جاهایی هم ادای تو را در می آورم؛ فقط دور بر ندار! اینجا کمی تواضع چاشنیِ نامه ام کرده ام که طرفدارانِ چیز نخوانده ات زحمتِ پاسخگویی را به من تحمیل نکنند. همه مثل من در هدایت و تو نمانده اند؛ رضا قاسمی را بگو برایت بخوانند .


ناصر همتی

خردادماه ۹۶

ایلام

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد