شجریان، کوبو آبه و عین القضات

پنج‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 16:24

چندی پیش در فضای مجازی لطیفه‌ای نالطیف دست‌به‌دست می‌شد که سازندگان - و احتمالاً بازنشر دهندگان‌اش - با ناشی‌گری، موسیقیِ آوازی ایران را به سُخره گرفته‌بودند . برای اطلاعِ دوستان باید بگویم که ماجرای اصلی در سفر چندسال پیشِ من به توکیو رخ داده و متأسفانه دستمایه‌ی این طنز خنک قرار گرفته بود؛ از این رو تکرارش برای من ملال‌آور است و آزار دهنده. ضمن این که با روایتِ ماجرای واقعی، یقیناً خوانندگان ِ این متن، به نتیجه‌ای که باید خواهند رسید و آن لطیفه را به یاد خواهند آورد.


دسامبر سال 1992 و کمی پیش از درگذشت‌اش به دعوتِ « کوبو آبه» در سفری به توکیو مهمان او بودم. این که طبق رسم آشنای ایرانیان، پیش از اسم «کوبو آبه»ی شهیر نمی‌نویسم " دوست نویسنده‌ام" دلیل دارد؛ دوستیِ من با «آبه» چه آن زمان و چه حالا که او دیگر مُرده است، یک اتفاق معمولی بود و هست! مثل دوستی‌ام با اکبر رادی، محمد چرمشیر و بهرام بیضایی که اگرچه هر کدام درهنر و ادبیاتِ ایران یک قله‌اند، برای من یک دوست‌اند چون دوستانِ دیگر که دلیلی برای تفاخر به دوستی شان نمی بینم.

در جریان آن سفر و در یکی از نشست‌های قصه‌خوانیِ «آبه» تلفنِ همراهِ دبیر اوّل سفارت ایران زنگ خورد؛ تا خانمِ «ف.ر» گوشی‌اش را در خورجینی که همراه‌اش بود پیدا کند، کمی طول کشید. «آبه» ساکت شده بود و به آواز دُردانه‌ی موسیقی ایران، گوش می‌داد: درآمد افشاری و تحریرها تا برسد به بیت آواز (بلبلی برگ گلی خوشرنگ در...) 

 تحریرهای بی‌مانندِ استاد شجریان، همه را ساکت کرده بود که صدا قطع شد! خانم «ر » نتوانست تلفن‌اش را جواب بدهد؛ داشت از آبه پوزش می‌خواست که با پاسخ دور از انتظار او روبه‌رو شد. نویسنده ی شهیرِ ژاپنی از او می‌خواست آهنگِ هشدار گوشی اش را پخش کند تا آواز شجریان را دوباره بشنود و تا خانم «ر» آهنگ را بیابد، قطعه آوازی را به زبان ژاپنی زمزمه می‌کرد؛ با آن که چیزی از آن نمی‌فهمیدم، چنان به دل‌ام نشست که از خانم «ر» معنی آن را پرسیدم. وقتی آن آواز کوتاه را در چندین جمله برای من  ترجمه کرد، با شگفت‌زدگی پرسیدم: "این همه حرف واقعاً ترجمه‌ی همان چند کلمه‌ای است که  کوبو خواند؟ " خوشبختانه خانم «ر» دیپلمات بود و این سؤال احمقانه را برای آبه ترجمه نکرد اما در همین فاصله خانم «ر » زنگ هشدار گوشی‌اش را از کارت حافظه آماده کرد و با اشاره‌ی آبه آن را با بلندترین صدای ممکن پخش کرد. صدای شجریان و  تار شهنازِ شهنواز در کشور آفتاب تابان دلربایی‌ها می کرد. استاد هنوز تحریرهای درآمد را می‌خواند و کلام آواز را شروع نکرده بود که آبه رو به من چیزی گفت. خانم «ر» با تلخنده‌ای که رگه‌هایی از ترس و طنز داشت، گفت آبه می‌پرسد : 


-  ناصر ! شجریان چی میگه؟


بدون درنگ رو به خانم «ر» گفتم: 


- اگر می‌توانی ترجمه کن ! 


و خواندم :


"......هر چه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آن چه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم نبشتن‌اش بهتر است از نانبشتن‌اش ... ای دوست نه هر چه درست و صواب بوَد روا بوَد که بگویند و نباید در بحری افکنم خود را که ساحل‌اش بدید نبود و چیزها نویسم «بی‌خود » که چون « وا خود » آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور .ای دوست می‌ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ....حقا و به حرمت دوستی که نمی‌دانم که این که می‌نویسم راه «سعادت » است که می‌روم یا راه «شقاوت» و حقا که نمی‌دانم که اینکه نبشتم «طاعت » است یا « معصیت» .کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی .چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن به غایت و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم و چون احوال عاشقان نویسم نشاید و چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید و هر چه نویسم هم نشاید و اگر هیچ ننویسم هم نشاید و اگر گویم نشاید و اگر خاموش هم گردم نشاید و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید . . ."



ناصر همتی

خرداد هشتاد و هشت

تهران

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد