X
تبلیغات
رایتل

عنوان قصه را بعداً عرض می‌کنم

پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 15:13

✍ حضورِ ملازمان تان عرض شود که بنده نوشتنِ بدون ایده را این طور شروع می‌کنم: اوّل مداد نقره‌ایم را بر می‌دارم با چند تا کاغذ کاهی و یک زیردستیِ پاپکو. بعد می‌نشینم روی «سه قُل»ِ قدیمی و دود گرفته‌ی مادربزرگ که با یک تکه کارتُن، شبیه یک صندلی لهستانی است، جان به در بُرده از جنگ جهانی دوم و گیر افتاده در خیابان های تهران. حلقه‌ی نقره‌ای یاقوت نشان ام را انگشت می‌کنم! ساعتِ طلایی ام را دست می اندازم! و قبل از نزدیکی با مخاطب، سیگاری می‌گیرانم و صبر می‌کنم تا ایده‌ها یکی-یکی از راه برسند. بعد همه‌ی این ها را - جز سیگار - کنار می‌گذارم و می‌نشینم پشتِ لپ تاپ و شروع می‌کنم به ادامه‌ی تایپ! یاد صحنه‌ی معروفی از یک فیلم وودی آلن می‌افتم آنجا که در «پول را بردار و فرار کن» اسلحه‌ی کمریِ رفیق تبهکارمان زیر باران کف می‌کند. 


راست اش بچه‌تر هم که بودم، یادم نمی‌آید به این صحنه خندیده باشم. اولین بار که این صحنه را دیدم، همزمان که داشتم به حماقتِ وودی آلن فکر می‌کردم، از بلاهتِ اطرافیانم هم لج ام گرفته بود که به این تمهید مضحک هِر هِر می‌خندیدند (حماقتِ وودی آلن را همین طوری گفتم که اطرافیانم ناراحت نشوند). یادم هست که روی موکتِ قرمزِ « کَن» وقتی به بهانه‌ی گرفتنِ امضا وودی آلن را نگه داشته بودم، از او یک وقت ملاقات خواستم.


- ببخشید! چرا باید دعوت شما را قبول کنم؟ 


- اگر گِی نباشی وودی، دلیل بهتری ندارم... امّا نه! صبر کن! من چند تا از جمله‌های معروف تو رُ به فارسی ترجمه کردم و به یکی از اونا هم کُلّی خندیدم. 


- خوب که چی؟


-قانع نشدی خره؟


-تو انگار حال ات از من هم بدتره!


- زنِ من اصفهانیه...  دو تا پسر دارم (بازوی اش را سفت چسبیده بودم)


- ول کن آقا ( عصبی به نظر می‌آمد، نمی‌فهمیدم چرا)


- من یه روانکاوم وودی! الآن ام رُ نبین! چشم ام که به موکتِ قرمز می‌افته، سانچوپانزام میشه سوپر ایگو و شروع می‌کنه به مسخره کردن دون کیشوت ام. البته دلایل دیگری هم هست مثل لبِ بالایی ناتالی پورتمن و... 


- گفتی روانکاوی؟  ( بی نزاکت حرف ام را قطع می‌کرد)


- ها! روانکاو ... تازه شاعر هم هستم!


- امشب ساعتِ یازده وقت داری؟


- راست اش امشب با استیون قرار دارم؛ بعد هم باید ژولیت را ببینم. مرگِ کیارستمی افسرده‌ش کرده و دیگه نمی تونه تو فیلم های پ[اپک]ورن بازی کنه. 


- فردا چطور دُکی؟ حوصله‌ داری صبحونه رُ با هم بخوریم؟


- هوم؟ من اهل صبحونه خوردن... 


- قبول کن دیگه (مردک لُپ ام را می‌کشید) 


-وقت ندارم...  نه وودی ! با جیمز میلر برای ناهار قرار گذاشته‌م... باشه یه وقت دیگه


-یه کاری اش بکن ناصر ( اینجا آستین کُت ام را محکم چسبیده بود)


- اسم منُ از کجا می‌دونی؟


- همین الآن برَد رد شد وُ بهت سلام کرد؛ متوجه نشدی؟


- آها!  فهمیدم ...  حوصله‌شُ نداشتم!


- خوب چکار می کنی؟ ساعت هشت خوبه؟ کافه‌کافکا

- دقیقه‌ای چند میدی ووودی؟ شرمنده ها! من هم مثِ خودت حرفه‌ایَ م 


- اول تو تقاضای ملاقات کردی آ! 


- ببین! اول و دوم نداره؛ قرار نیست که با هم هارد به هارد کنیم! 


- منظورت آرد به ...

 

- خفه شو وودی! من می‌خوام این داستانُ تو ایران چاپ کنم!


- خیلی خوب! خیلی خوب! ... صبحونه رُ مهمون منی. برای هر یک دقیقه هم چهل و شش دلار میدم. دوانلو هم همین قدر می‌گیره...  شیش دلار بیشتر از یالوم.


- چهل و شش دلار؟ باشه... به‌نظرم باید یه دو-سه ساعتی برات وقت بذارم... مشکل ات خیلی جدیه! زمان می‌خواد... 


- اما من که هنوز چیزی درباره‌ی مشکلم نگفتم!


-نیازی نیست وودی! همین که روی موکتِ قرمز این همه حرف می‌زنی علامت مهمیه! در ضمن عینک ات را هم می خوام. 


- عینک امُ ؟ بدون اون درست نمی‌بینم... ببین...


- نیازی بهش نداری وودی! چشمات گرفتارت می‌کنه اون هم تو کَن... در ضمن اگه یه بار دیگه این طور به ناتالی نگاه کنی، امکان نداره بهت وقت بدم! 


- بسازُم خنجری نیش اش ز پولاد؟ 


- نه وودی! نیازی به این همه خشونت نیست، عینک اتُ به من بدی حلّه!


همان جا عینک اش را گرفتم و راه افتادم سمتِ خروجی سالن؛ «وودی» هم بعد از چند بار سکندری خوردن، سوار لیموزین شد و رفت هتل. 


با این که هم داریوش آشوری دعوتم کرده بود و هم رضا قاسمی، ترجیح دادم زیرِ پُلی همان اطراف اتراق کنم. لپ تاپ را باز کردم و مثل تمام اوقاتی که هیچ ایده‌ای برای نوشتن ندارم، نوشتم: 


 حضور ملازمان تان عرض شود که... 




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ] «با وودی آلن رویِ موکتِ قرمز»... بله!  فکر کنم این عنوان خوب باشد!




۱۸ امرداد ۱۳۹۶ 

ایلام

ناصر همتی

نظرات (2)
جمعه 10 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 19:32
جالب بود خیلی استاد،بیچاره ورودی آلن
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 15:04
عالی تر بود ناصر خان
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد