X
تبلیغات
زولا

ولایت مشروطه

دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 00:04

«ولایتِ مشروطه ی فقیه»

پیشنهادی برای خروج از انسدادِ سیاسی در جمهوری اسلامی ایران

نویسنده:  ناصر همتی 

مقدمه: شروعِ پرشور و پایانِ غمبارِ اعتراضات و حوادثِ دی ماهِ 1396 - که من ترجیح می دهم آن را «خیزشِ دی ماه» بنامم - باعث شد که بار دیگر، به شیوه های ممکن برای اصلاح ساختار سیاسی در ایران فکر کنم. باورپذیر باشد یا نه، نقد - و صریح تر بگویم مخالفت با سیاست های -  جمهوری اسلامی و نگرانی از پیامدهای ناکارآمدیِ این نظام برای من به دهه ی 60 بر می گردد؛ زمانی که در آغاز دهه ی دوم زندگی ام، مقلّدِ جوانانِ انقلابی و سرخورده از تحوّلاتِ بعد از انقلاب بودم. طبیعی است که کنش های من در آن زمان فقط تلاشی برای ابرازِ وجود در میان کسانی بود که به انقلابی گری، ضدّیت با نظام پهلوی و سمپاتی با گروه ها و سازمان های سیاسی  شُهره بودند و به دلیل همین ویژگی ها، در یک بخشِ کوچک از استانِ ایلام – آبدانان – محبوبِ مردم بودند و به داشتنِ «سواد» و شجاعت مشهور. انکار نمی کنم که بخشی از آن بزرگ منشیِ کودکانه و تلاش برای دیده شدن و به حساب آمدن هنوز در من هست ( و این دومین هدیه ی من به منتقدینِ نظریه ای است که در ادامه شرح خواهم داد؛ با این مژده که  تنها این دو نیست؛ دست کم 10 مورد دیگر هم هست که آن منتقدین، با شعفِ بسیار خواهند توانست موضوعِ نقد و احتمالاً استهزاء کنند). در میانِ شگفت زدگی و سکوتِ استادانِ جامعه شناسی و علوم سیاسی، که نه در تبیینِ رفتار سیاسی-اجتماعیِ مردم ایران حرفی برای گفتن دارند و نه اگر حرفی داشته باشند، جسارت بیان اش را در خود می بینند، تصمیم گرفتم از حقّ شهروندی ام استفاده کنم و افکارم را با صدای بلند برای خودم و اگر مخاطبی بود برای آنان بخوانم.

ورود به بحث :   

  1. از آن زمان که جمهوری اسلامی - به هر دلیل - دیگر نتوانست مخالفین اش را در میان سکوتِ شرم آورِ داخلی و بین المللی قلع و قمع کند و مانند سال های 60 تا 67 به گورهای جمعی بسپارد، تا امروز ( اوّل بهمن ماه 1396)  سه رخدادِ سیاسیِ مهم در تاریخچه ی تقابلِ جمهوری اسلامی ایران و منتقدین اش قابل تشخیص است: حرکتِ دانشجویی 18تیرماه 77، جنبش سبز در سال 88 و خیزشِ دی ماه 96. نیازی به یادآوری نیست که در همه ی این سال ها و خصوصاً طیِّ دهه ی 70، سرکوبِ روشنفکران و در مواردی مانندِ قتل های زنجیره ای، کُشتنِ آنان هیچ وقت از دستور کار جمهوری اسلامی ایران (ج.ا.ا) خارج نشده است. خشونتِ عریان در «برخورد» با هر صدای مخالف، چیزی نیست که ج.ا.ا بتواند آن را انکار کند، بماند که آشکار و پنهان به آن بالیده است. باید پذیرفت که «ادبیاتِ برخورد» - عنوانی که من به این رویکردِ ج.ا.ا می دهم– در خفه کردنِ صدای مخالفان و حتا منتقدینِ درونِ نظام، در سه دهه ی اخیر موفق بوده است چرا که با وجود انسدادِ سیاسی و اصرارِ حاکمیت بر تغییر ناپذیریِ تمام اصول و مبانی اش، فقط سه حادثه ی ذکر شده قابل مشاهده است که این سه مورد نیز با همان ادبیات، «جمع» شده بی آن که پس از ختمِ غائله و پایانِ «فتنه» کوچکترین تغییری در رفتارِ نظام دیده شود.

  2. بر خلافِ کشتارهای دهه ی 60، در سه واقعه ی ذکر شده، من دیگر یک کودک یا نوجوانِ منفعل نبوده ام که به تماشا بنشینم و از خشم، لب به دندان بگزم. البته جز حضور در خیابان های 88 و نوشتنِ پیرامون خیزشِ 96 کار خاصی هم نکرده ام؛ امّا شهادت می دهم و وجدانِ خودم را گواه می گیرم که هرگز نخواسته ام منفعلانه فقط نقشِ «ناظرِ بی گناه» را بازی کنم.

  3. سه دهه است که در کنار تحصیلات دانشگاهی ( نخست طبّ عمومی و سپس دوره ی تخصصی روانپزشکی) کار ادبی کرده و مطالعاتِ فلسفی، اجتماعی و سیاسی داشته ام. در این سه دهه، به اقتضای شرایطِ اجتماعی و البته روحیّاتِ شخصی، هر بار یک گرایشِ سیاسی را با علاقه ی بیشتری پی گرفته و رفتارهای کنشگرانِ آن گرایش را به دقت بررسی کرده ام. عمده ترین گروه هایی که به آنان امید بسته و در مقاطعی همدل شان بوده ام، نیروهای چپ، فعالانِ ملی-مذهبی و اصلاح طلبان بوده اند. به جرأت می گویم که کوچکترین تحولاتِ سیاسی و اقتصادی کشور را - خصوصاً از دوم خرداد سال 1376- دنبال کرده ام؛ بیش از 80 درصدِ جلساتِ علنی مجلس شورای اسلامی را از مجلس پنجم تا امروز با دقت شنیده و در حدّ توان تحلیل کرده و گاهی نیز درباره ی آن نوشته ام.

  4. با «بصیرتِ» حاصل از این تأملات و مشاهده ی کاستی ها، ناکارآمدی ها و نکبت ها، بارها به کلماتی مثلِ رِفُرم، اصلاح، انقلاب، شورش، طغیان و عصیان فکر کرده ام اگرچه در عمل جز نقدِ روندهای موجود کاری نکرده ام.

  5. در تمامِ مقاطعی که اشاره کردم، آراء و نوشته های استادانِ بنامِ جامعه شناسی، علوم سیاسی و فلسفه در ایران را خوانده ام و به هر طریق ممکن سعی کرده ام بفهمم این استادان! در مورد رویدادهای سیاسی کشور چه مواضعی داشته اند، تحلیل شان از اوضاع چه بوده و برای آینده چه پیشنهادی داشته اند.

خلاصه ی آن چه پس از این همه سال دریافته ام این است:

اولاً : ج.ا.ا با عبور از گردنه های جنگ، درگذشتِ رهبری کاریزماتیک و غُر زدن های فرزندانِ چموش و اصلاح طلب اش، قلم زدنِ منتقدینِ آگاه و دگراندیش و حوادثِ داخلی و خطراتِ بین المللی، گردن افراخته و ظفرمند از فتوحاتِ پیاپی، هیچ بدیلی برای خود نمی بیند؛ اپوزیسیون را یا سرکوب و یا با مذموم ترین و غیر اخلاقی ترین شیوه ها بدنام کرده است. مدافعینی  سینه چاک و جان بر کف دارد که اگر «نظام» بخواهد، به اسم «دفاع از حرم» برای حفظ مترسکِ متعفّنی به اسم بشّار اسد هم حاضرند جان فشانی کنند. منتقدینی محافظه کار و جبون  دارد و مخالفینی که یا بُزدل اند و یا متأثر از خشمی کور، احساس شجاعت می کنند و پایش که برسد، از خودِ نظام خشن تر و ضد انسانی تر رفتار می کنند.   

ثانیاً: با وجودِ فساد سیستماتیک و ساختار معیوبی که فقط به یُمن دلارهای نفتی و خشن ترین شیوه های سرکوب سرِ پا است، نظام ج.ا.ا هیچ گوشی برای شنیدنِ زمزمه های منتقد ندارد و ابداً تمایلی به تن دادن به تغییر نشان نمی دهد؛ صدایِ نعره ی برخورداران از رانتِ قدرت و ثروت، چنان بلند است که زمزمه و گاه فریادِ به جان آمدگان از تبعیض و فساد و فقر را به راحتی خفه می کند. نیروهای وفادار به جمهوری اسلامی به راحتی و بدون هیچ احساسِ شرمساری، مخالفان را تحقیر می کنند و هیچ ابایی ندارند که آنان را به کهریزکی کردن تهدید کنند بی آن که یک لحظه به یاد بیاورند که رهبرشان آن فاجعه ی هولناک را جنایت خوانده بود.

ثالثاً: در میانِ صاحب نظرانِ علوم سیاسی و اجتماعی، هیچ کسی این جسارت را ندارد که صراحتاً بگوید اصلاحِ یک نظامِ سیاسی از رأس نظام شروع می شود و بعد به دیگر ساختارهای میانی و پایین تر بسط می یابد. به زبانِ ساده تر وقتی رأسِ حاکمیت، تمامِ قدرت را در قبضه دارد امّا عملاً به هیچ مرجعی حتا مجلسی که منصوب اش کرده است، پاسخگو نیست، داشتنِ رییس جمهور اصلاح طلب یا اصولگرا و یا «معتدل و مدبّر»! هیچ تغییری در شرایط ایجاد نمی کند.

نتیجه آن که صاحبانِ رسانه و تریبون در ایرانِ امروز 3 دسته اند:

  1. چاکران، مدّاحان و تملّق گویان نظام ج.ا.ا که چهار دهه است بدون کمترین خلّاقیتی، در حال تکرار ادبیاتی مبتذل و نخ نما شده اند بی آن که لزومی برای تنوّع دادن به شیوه های «گوبلز»ی خود احساس کنند. آنان از صدا و سیما تا منابر وعظ و خطابه را در قبضه دارند و از هیچ مناسبتِ مذهبی و غیر مذهبی برای تکرار آزاردهنده ی داستان های بی مایه شان نمی گذرند.

  2. اصلاح طلبانِ حکومتی که منویّاتِ رأسِ نظام را به شیوه ای که دیگر جز برای خودشان، برای هیچ کسی اقناع ایجاد نمی کند، تَکرار می کنند. حرفِ آن ها زمانی در میانِ بخشی قابل توجه از مردم خریدار داشت ولی از سوی رأس هرم قدرت یا نشنیده گرفته می شد و یا مورد صریح ترین نقدها و حتا تمسخرها قرار می گرفت؛ امّا امروز دیگر در میان مردم و حتا طرفداران شان هم هیچ اشتیاقی به این «تَکرار»های بی محتوا دیده نمی شود. طبیعی است که این عده تا زمانی که فرصتِ چَریدن در دامنه های قدرت را داشته باشند، ابایی از تَکرار هزار باره ی تِزهای پوسیده شان ندارند. وقتی هم از دایره ی قدرت کنار گذاشته شوند، جز نِق زدن و التماس کار دیگری بلد نیستند. در زبونی و حقارتِ این عده همین بس که اگر صد بار از درگاه رانده شوند، با مشاهده ی کوچکترین لطف، به کُرنش می افتند.

  3. کسانی که مثلاً درس سیاست و علم الاجتماع خوانده اند اما از آن جا که نه دانشِ کافی دارند و نه شرافتِ اخلاقی برای ابرازعقیده و نقد، در تمام مقاطعی که بر شمردم، یا سکوت کرده اند و یا به تحلیل های سطحی برای دانشجویان یا مریدان شان پرداخته اند. این استادان! شاکرَند که در دانشگاه های عاری از دانش و تحقیق، اجازه ی تدریس دارند و جز این شان هنری نیست که با لفّاظی و مضمون پردازی های بی مایه، ژستِ روشنفکری بگیرند و ادایِ هابرماس و بوردیو یا چامسکی را در بیاورند. هیچ یک ازاین استادان! تا کنون نتوانسته اند به روشنی، مدلی تحلیلی برای دوره های تاریخیِ ذکر شده ارائه دهند و یا با زبانی در خور، با حاکمیت به گفت و گو بپردازند. مصداقِ خودگفتن و خود خندیدن اند ! اباذری هم که باشند، از ترسِ از دست دادنِ کُرسی استادی، هر چند وقت یک بار، خشمِ خود را بر سرِ مردمی خالی می کنند که خود زخمیِ حاکمیت اند.    

امّا دلایلی که باعث شده است من به عنوانِ یک روانپزشک به یک «پیشنهاد» فکر کنم، منحصر به همین موارد نیست ( باید تأکید کنم که کلمه ی پیشنهاد برای آن چه می خواهم ارائه دهم اندکی فروتنانه است؛ از دیدِ من این نه یک پیشنهاد که «نظریه»ای برای گریز از بُن بستِ انسداد سیاسی و خروج از چرخه ی تکراری « خیزش/سرکوب» است).

مدّعای من در این نوشته این است: به دلیلِ فسادِ آشکار، گسترده و سیستماتیک، ناکارآمدی، عدم پاسخگویی و مسئولیت ناپذیریِ کلیّتِ نظام، ایران و جمهوریِ اسلامیِ حاکم بر آن، دیر یا زود باز هم شاهد خیزش های دیگر خواهد بود. اگر زمان، شدّت و کیفیتِ این خیزش ها قابل پیش بینی نباشد ( که از نظر من با مدل هایی تجربی، هست ) وقوعِ آن ها به دلایل بسیار، اجتناب ناپذیر است؛ از همه ی این دلایل مهم تر این ها است:

  1. با وجودِ تنوّعی که در بروز اعتراضات دیده می شود، شیوه ی «برخورد» حکومت با این خیزش ها هیچ تغییری نکرده است. حکومتِ ج.ا.ا اعتراضاتِ تیرماه 77، جنبش سبز88 و خیزشِ دی ماه 96 را دقیقاً به یک شیوه سرکوب کرده است. فاجعه بار است که یک نظام، به اعتراضات دانشجویی، اعتصاباتِ صنفی، شکایاتِ انتخاباتی و شورش های مردمی به دلیل فقر و گرسنگی، به یک طریق واکنش نشان دهد بدون آن که تفاوتِ ماهیّت این تنش ها را ببیند.

  2. رفتارِ حاکمیت بعد از «جمع کردن» اعتراضات و سرکوبِ « فتنه» هیچ تغییری نکرده است؛ در حقیقت نظام ج.ا.ا از آن جا که مسأله ای پیش روی خود نمی بیند و اگر حرکتی اعتراضی را هم شاهد باشد در تبیین آن به تئوری های به شدّت تکراری و آشنا متوسّل می شود، اساساً لزومی به تغییر در رویکردش نمی بیند. از نظر رهبری ج.ا.ا، کشور در اوجِ امنیّت و اقتدار است امّا دشمنانِ خارجی مدام در تلاش اند که به کمکِ عواملِ داخلی این اقتدار را متزلزل و این امنیت را مخدوش کنند. نکته ی بسیار مهم تر این که رهبریِ نظام اگر از موضوعِ «انکار» ناکارآمدی خارج شود و بپذیرد که نقص هایی هم هست، آن را متوجه دو دستگاهِ – نسبتاً – انتخابی می داند: مجلس و خصوصاً دولت.

به گمانِ من زمانِ آن رسیده است که این نگاه با صراحت نقد شود ( گفت: گاهِ آن رسید و از آن نیز درگذشت؛ من هنوز خوشبینم که زمان نگذشته باشد). جمهوریِ اسلامیِ ایران یک کـــُلِّ تجــزیه ناپذیر است. به استنادِ سخنانِ شخصِ رهبری و مواضع ایشان – البته در زمانِ پیش از ولایت – در هر معضلِ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، زیست محیطی، بین المللی و ... تمامِ حکومت و در رأسِ آن، شخص اوّل مسئول است. فی المثل پذیرفته نیست که وزیر خارجه در دولت، پس از اخذِ نظرِ رهبری انتخاب و سپس به مجلس معرّفی شود اما ایشان در قبال عملکرد وی پاسخگو نباشد. در مورد مهم ترین وزرای کابینه مثل وزارت کشور؛ اطلاعات؛ علوم ، تحقیقات و فناوری؛ آموزش و پرورش و فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز وضع چنین است. تأکید بر این وزرا به دلیل دخالتِ مستقیم رهبری در انتخاب آن ها است وگرنه شخصِ اوّلِ کشور در قبالِ عملکرد تک تکِ وزرا و در رأس آنان رییس جمهور مسئولیت دارد. این مسئولیت به یک دلیلِ آشکار قابلِ نفی و انکار نیست: شخصِ اوّلِ مملکت دارای ولایتِ مطلقه است؛ ولیِ فقیهی که در تمامِ شئونِ کشور و همه ی نهادهای انتخابی و انتصابی دارای قدرتِ مطلقه است، نمی تواند و نباید صرفاً موضعِ انتقادی داشته باشد. او مسئول اوّل و آخر کشور است و همان قدر که باید در صورتِ سعادت ملّت ستایش شود، در نابسامانی هم باید موردِ نقد و نکوهش قرارگیرد؛ نمی شود داشتنِ موشک با بُردِ 2000 کیلومتر را حاصلِ رهبری داهیانه ی او دانست اما وی را در زندگیِ بیش از سی میلیون نفر زیرِ خط فقر مسئول ندانست؛ نمی شود از ترسِ شماتتِ او به خاطرِ دیدارِ گذرا با رییس جمهور ایالاتِ متحده، در دستشویی های سازمان ملل پنهان شد اما در صورتِ رفتن به فهرستِ کشورهای «محورِ شرارت» مورد طعن و تمسخر وی قرار گرفت و لقبِ شاه سلطان حسین دریافت کرد! کسی که رییس جمهور نامطلوب اش را شاه سلطان حسین می خواند، خود را در قامتِ خلیفه دیده است. بنا بر این:

در شرایطِ فعلی و با توجّه به ساختارِ موجود، دو مسیر پیش روی نظام ج.ا.ا وجود دارد:

یا این که تقسیمِ صوریِ وظایفِ شخص اول، بینِ سه قوه و دیگر نهادهای قدرتِ پایان یابد و ولایتِ مطلقه به «خلافت» بدل شود تا هم خلیفه از وهمِ «نامسئول بودن» به در آید و هم جامعه تکلیف اش را بداند و طرف اش را بشناسد؛

و یا: ولایتِ فقیه از حالتِ ولایتِ مطلقه به «ولایتِ مشروطه» درآید.

پیدا است که ج.ا.ا به مسیرِ اول تن نخواهد داد؛ این مسأله اتفاقاً خواستِ بسیاری از منتقدین نظام ج.ا است: در یک نظامِ خلافتی، عیارِ کارآمدی فقها روشن خواهد شد چرا که در چنان حکومتی دیگر هیچ سوراخ دعایی برای گریز از مسئولیت وجود ندارد ( دقت کنید که جمهوری اسلامی ایران در شکلی کنونی اش عیناً یک حکومت خلافتی است اما این شکل از حکومت چنان در زرورقِ مقام های – مثلاً - انتخابی و نهادهای ظاهرالصلاح پیچیده شده است که عملاً قدرتِ نقد را از اکثریّت مردم گرفته است؛ در نظام فعلی  اصلِ ولایتِ فقیهِ مدام در حالِ بازی دادن دیگر اصول قانون اساسی است) بنابراین تبدیلِ نظامِ عجیبی به نام «جمهوری ولایتِ فقیه اسلامی مطلقه ی ایران» به خلافتِ فقیه ناممکن است ( این کلمات را عمداً آشفته نوشته ام تا غریب و غیر عادی بودنِ نظامِ فعلی را نشان دهم) امّا مشروطه کردنِ ولایت فقیه نه تنها ناممکن نیست که تنها راه پیشِ رویِ حکومت برای گذر از وضعیتِ نا به سامانی کنونی است.

بگذارید کمی صریح تر بگویم:

در نظام کنونی ( جمهوری اسلامی ایران) شخصِ ولیِّ فقیه، طبقِ نصِّ صریح قانون اساسی، شخص اوّل کشور است این در حالی است که این شخص اول، خود را نه قدرتِ اول که « مصلحِ مشفق » کشور می داند. در این نظام، اساساً شخصِ دومِ کشور بودن بی معنا است؛ رییس جمهور - هر چند با سازوکاری کاملاً معیوب و غیر دموکراتیک - توسطِ مردم انتخاب می شود اما آلتِ فعل شخصِ اول است و هیچ شأنی در اداره ی کشور ندارد.

پرسش این است که چرا باید به این بازیِ بی معنا ادامه داد و بعد به دلیلِ ناکارآمدی این روش کشورداری، هر چند سال یک بار مملکت را به ورطه ی آشوب کشاند؟ چرا باید به قیمتِ حفظِ این ساختارِ نامتوازن و سراسر نقص و تناقض، میلیون ها نفر را همچنان گرسنه نگه داشت و طبقه ی متوسط را در حسرتِ آزادی های مدنی، تحت فشار قرار داد؟

شگفت آور است امّا رفتار جهموری اسلامی ایران در قبال مردم و جهان، چنان است که انگار خود دعوت کننده به فروپاشی است! به طور مثال وزیرِ کشورادعا می کند که در خیزشِ دی ماه 96 فقط چهل هزار نفر در اعتراضات حضور داشته اند؛ بعد گفته می شود که حدود چهار هزار نفر در این اعتراضات بازداشت شده اند، این یعنی 10 درصدِ مردمِ معترض! فهمِ مضحک بودن ادعا نیاز به هوش بالایی ندارد. بعد تأکید می شود که این معترضان از خارج دستور گرفته  و وابسته به آمریکا و اسراییل و عربستان بوده یا از طرفِ سلطنت طلبان و ... حمایت و تشویق شده اند. از تریبونِ نماز جمعه، آن ها را آشغال می دانند و وقتی هم در زندان کشته شوند، از طرفِ مسئولین قضایی با برچسب معتاد تحقیر می شوند. این میزان از بی تدبیری در برخورد با مردمِ معترض و تحقیر آنان و نادیده گرفتن شان و ناشنیده گذاشتن صدایشان در دو صورت قابل درک است:

یا جمهوری اسلامی ایران تمایل دارد که با شورش های بیشتر رو به رو شود و در نهایت از هم بپاشد!

یا آن چنان به قدرتِ خود غرّه است که با همآورد طلبی، در صددِ تحکیم و تثبیت قدرت خویش است.

مشهور است که بازرگان در زمانِ محاکمه اش پیش از انقلاب بهمن 57،  خطاب به حکومت پهلوی گفته بود: ما آخرین کسانی هستیم که مخالفت مان را با رژیم شاه، از طریق «کلمات» بیان می کنیم؛ که تلویحاً به معنای هشدار دادن به رژیم گذشته در خصوصِ رادیکال تر شدنِ مبارزات ورفتنِ آن به سمتِ خشونت بود. رژیم شاه این هشدار را نشنیده گرفت و به همان دلیل هم طومارش در هم پیچیده شد. اکنون سه دهه است که نهایتِ خشونتِ معترضین، منتقدین، مخالفان و یا فرودستانِ گرسنه و خسته از فساد و فقر، آتش زدنِ سطل های زباله است امّا آیا این میزان از خشونت همیشه در همین حد باقی خواهد ماند؟ آیا سرانِ جمهموری اسلامی ایران گمان می کنند که صبرِ مردم بی نهایت است؟ نگاهی به شعارهای سه نقطه ی عطفی که از آن گفتم، نشان می دهد که خشمِ معترضین در حالِ فزونی است.

با توجه به مسیرِ طی شده و چشم اندازِ پیشِ رو، به عنوانِ یک ایرانی که نگرانِ خشونت و قطبی شدنِ جامعه است، تنها راهِ مسالمت آمیز برای شروعِ روندِ اصلاحی را در مشروطه کردنِ ولایتِ فقیه می دانم. رهبریِ نظام در برهه های مختلف نگرانیِ خود را از دوقطبی شدنِ جامعه ابراز داشته است امّا متاسفانه این نگرانی با عملکردی کاملاً معکوس، به سمت تشدیدِ قطبی شدن میل کرده است:

در قضایای سال 88 ، هشت ماه اعتراض میلیونیِ اقشارِ مختلف، «فـتـنه» نام گرفت و یک راهپیمایی در روز «نهم دی» با عنوان حماسه ی مردمی، چماق شد و به عنوانِ جشنِ پایانِ فتنه واردِ تقویم حکومت؛ این نگاه دوگانه از دیدِ مردم پنهان نماند که در خیزشِ دی ماه 96 شاهد شعارهایی بر علیه شخص اول نظام بودیم. بدون هیچ پرده پوشی باید گفت که شرایط امروزی جامعه  و وجود شکاف های عمیق بین مردم و حاکمیت از یک سو و بین طبقات و اقشار مختلف مردم از سوی دیگر، حاصل نگاهِ یکسویه ی رأسِ حکومت است که بخشی از جامعه را به عناوینِ مختلف «غیر خودی» می خواند و روز به روز با تهمت، طعنه، تحقیر و سرکوب به سمت رفتارهای خشن سوق می دهد. این که این «بخش» چه درصدی از جامعه را به خود اختصاص می دهد، از نظر من روشن است امّا اگر «نظام» اصرار دارد که با اقلیّتی «خس و خاشاک» یا «آشغالِ» سر سپرده و معتاد و بیکار، رو به رو است، من هیچ اصراری ندارم بگویم این «بخش» جمعیتی میلیونی است؛ فقط تأکید می کنم که اگر چهل هزار نفر هم باشد، باید حرف اش را شنید چون چهل هزار نفر معترضِ خشمگین، سرخورده و ناامید، می توانند هزینه های بسیاری را به ج.ا.ا و ایران تحمیل کنند.


سخنی با منتقدین و مخالفانِ نظام ج.ا.ا:

اولاً ایده ی «ولایتِ مشروطه» یک نظریه ی خلق الساعه نیست؛ من مدت ها است که با توجه به دو انقلابی که ایران از سر گذرانده است به این موضوع فکر می کنم. شخصاً به دلایل مختلف انقلابِ مشروطه را نقطه ی اوجِ تاریخ ایران می دانم و به دلایلی دیگر انقلابِ بهمنِ 57 را شروعِ سیرِ نزولی و پسرفت در تاریخِ ایران مدرن.

ثانیاً فکر می کنم رو به رو شدن با نظامِ جمهوری اسلامی ایران با دو رویکردِ انقلابی ( براندازانه) و اصلاحی ( با قرائتِ محمد خاتمی و پیروان اش)  کاری عبث است. گمان نمی کنم نفیِ رویکردِ رذیلانه ی اصلاح طلبانِ درون حکومت، نیازی به بحث داشته باشد؛ این رهیافت عملاً مُرده است و اگر شخصِ خاتمی مرگ آن را اعلام نکرده، به خاطر منافع مردم یا کشور نیست؛ بحثِ تقسیم قدرت و ماندن در دایره ی آن است به هر قیمت. اصلاحات را در یک پیکره ی انسانی از «سر» شروع می کنند و در یک حکومت از «رأس» آن؛ خاتمی و یاران اش بیست سال است که مغزِ و سر ( یعنی شخص اوّل ) را رها کرده و در حال کوتاه کردنِ ناخن های نظام و اصلاح موهای زهارش هستند؛ همین را هم البته به سر انجام نرسانده اند.

امّا درموردِ  مشیِ انقلابی به قصدِ براندازیِ جمهوری اسلامی، قصد ندارم به تئوری های مشهور بپردازم و با نقل قول از بزرگانِ صاحب نظر در این زمینه، نظریه ی خود را تحکیم ببخشم یا آن را علمی جلوه دهم؛ این که وقوعِ یک انقلابِ دیگر، چه تبعاتی دارد برای مخاطبینِ من روشن است و آن ها دست کم به اندازه ی من از این تبعات آگاه اند؛ اگر بیشتر ندانند.

بر اندازی جمهوری اسلامی ایران با یک شورشِ همگانی شاملِ اعتصابات سراسری و خیزش های خیابانی اگر ناممکن نباشد، بسیار بسیار دشوار و مستلزمِ عبور از دریای خون است. با کسانی که با این روش، حتا با وجودِ احتمالِ وقوع جنگ داخلی و کشتارِ بی رحمانه ی مردم یا خطر تجزیه ی کشور موافق اند، حرفی ندارم؛ این افراد عموماً کنار گود ایستادگان و دست کم سه دسته اند:

دسته ی اول: ایرانیانِ خارج از کشور که حتا اگر دلسوز و مشفق هم باشند، چون از دور شاهد رخدادها هستند و آسیبی نمی بینند، اخلاقاً حق ندارند مردم را به شورش دعوت کنند.

دسته ی دوم: کسانی که در داخلِ ایران اند امّا از حاضر نیستند از توییتر و فیسبوک به خیابان قدم بگذارند.

و دسته ی سوم: کسانی که می گویند هر انقلاب قربانیانی دارد و پذیرفته اند که انقلاب بر علیهِ انقلابِ 57 حتماً قربانیانی خواهد داشت و البته خود نیز حاضرند در زمره ی آن ها باشند.

موضوع بسیار مهم امّا چیز دیگری است:

  1. در نظامِ جمهوری اسلامی ایران، از همان آغاز «جمهوریت» وجود نداشته است؛ طی چهار دهه باید بر همه ی اهل فکر روشن شده باشد که در چارچوبِ این نظام، با همین ساختار، نباید در پیِ یافتنِ مبانیِ «جمهوریت» بود.

  2. فساد گسترده ی مالی با وجودِ فقر و نکبتی که گریبانگیر مردمان این کشور است، در کنارِ مداخلاتِ منطقه ای و بلندپروازی های بین المللیِ ج.ا.ا باید به همگان نشان داده باشد که «ایرانیّت» هم دیگر محلی از اعراب ندارد.

بنابراین نظامِ فعلی به شکلی که خود را مدام تبلیغ می کند، یک نظامِ «اسلامی» شیعی است که برای آن نه «جمهوری» مهم است و نه «ایران». بسیار دور از خِرد – و با پوزش، کاملاً ابلهانه – است که فکر کنیم این نظام در برخورد با هر نوع حرکتِ اعتراضی یا انقلابی، به خاطر اصلِ جمهوریت یا حفظِ تمامیتِ ارضی ایران، کوتاه بیاید.

خیلی واضح به مخالفینِ این نظام می گویم که «ج. اســـلامی.ا» برای حفظِ خود نه به 80 میلیون نفر آدم نیاز دارد و نه به خاکی به وسعتِ یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلومتر مربع [دلیل من در نوشتنِ نامِ این نظام به شکلِ «ج.اسلامی.ا» باید واضح باشد]. شعارهای ایران دوستیِ حُکّام را رها کنید! آن ها اگر در این شعارها صادق هم باشند، خلاف آن ها عمل می کنند و از آن مهم تر اگر زمانی بینِ انتخابِ « حفظِ اصلِ نظام» و تمامیتِ ارضی ایران مُخَیَّر شوند، ایران را انتخاب نخواهند کرد.

خانم ها ! آقایان!

به یاد بیاورید که بنیانگذارِ جمهوری اسلامی ایران، معتقد بود که برای حفظ نظام می شود – و باید – ضروریاتِ دین از قبیلِ نماز را تعطیل کرد.

آیا گمان می کنید برای یک نظامِ تا این حد مقیّد به حفظِ خود، «خاک» ایران و «خون»ِ مردم اش مهم است؟

بنا بر همین استدلال است که مبارزه با جمهوریِ اسلامی ایران را به قصد براندازی، نه ممکن می دانم و نه مفید؛ تردید ندارم که مبارزه ی انقلابی با این نظام، آن هم به فرضِ حمایتِ نظامیِ قدرت های خارجی – که خود یک تراژدی و باعث سرشکستگیِ ابدی مردم ایران و خصوصاً طرفداران این نوع مداخله است - یک نتیجه دارد: جمهوریِ اسلامیِ قُم و نطنز، به این معنا که جمهوری اسلامی ایران، تلاش برای حفظِ خود را تا زمانی که فقط بر قُم و سایت های هسته ایِ فوردرو و نطنز تسلط داشته باشد، ادامه خواهد داد حتا اگر برای حفظ این قلمروِ نظامی-عبادی! تمامِ ایران را از دست بدهد.

با این مقدمات اگر کسانی حاضر باشند ایران را صد تکه کنند و بعد به جمهوری اسلامی قم و نطنز بخندند، مرا با آنان گفت و گویی و کاری نیست؛ مخاطبِ من کسی است که هم از استبدادِ دینی  و انسدادِ سیاسی به تنگ آمده و هم از فقرِ ناشی از ناکارآمدیِ ج.ا.ا در رنج است. مخاطبِ من کسی است که با وجودِ یک انقلابِ درونی و جوششی روانی و کُشنده، که هر آن او را به شمشیر کشیدن می خواند، حاضر نیست این خواست را با کُنشی هیجانی جامه ی عمل بپوشاند و چهل سال پس از «بهمنِ بهمنِ 57 » دوباره کشور را گرفتارِ یک سیلِ بنیان کن سازد.

با توجّه به این نکته ها است که من بر پیشنهادِ خود تأکید می کنم: ولایتِ مشروطه ی فقیه.


ولایت مشروطه ی فقیه؟


از نظر من آن چه باید از این به بعد به عنوانِ یک خواست همگانی پیگیری شود، حکومتی است که همچنان جمهوریِ اسلامی است و همچنان دارای ولیّ فقیه که در آن قدرتِ ولیِ فقیه با مکانیسمهایی حقوقی و مشخص، مشروط و محدود شده است. دنبال کردنِ ولایتِ مشروطه، این حُسن را دارد که بر خلافِ دیگر پیشنهادها، ماهیّتی ساختارشکنانه و براندازانه ندارد و از این رو جمهوری اسلامی نمی تواند آن را به بهانه ی بر اندازی، با خشن ترین روش ها و بدونِ هراس از محکومیتِ بین المللی سرکوب کند.  

چند پرسش:

  1. آیا من فکر می کنم که ج.ا.ا از این پیشنهاد استقبال می کند و مرا به عنوانِ نظریه پردازِ صدرِ مشروطه ی دوم، قدر می شناسد و بر صدر می نشاند؟ !

  2. آیا تصور می کنم که اگر همه ی اقوام ایرانی برای تحققِ ولایتِ مشروطه، تقاضای رفراندوم کنند، جمهوری اسلامی به خواست آنان تن می دهد؟؟    

حاشا که این قدر ابله باشم!

برای من روشن است که با طرح این ایده، گذشته از این که سابقه ی شخصی ام را در نقدِ دائمی ج.ا.ا  نزدِ یاران و همدلانم از دست  داده ام، خطرِ بازخواست شدن از سویِ نظام را هم به جان خریده ام. شاید با طرح این نظریه یا پیشنهاد ( که به شرح و بسط اش در نوشتاری دیگر خواهم پرداخت) خود را بدنامِ تاریخی کرده باشم که مخالفینِ ج.ا.ا زمانی خواهند نوشت. می دانم که با بیان ِ صریحِ برخی حقایق، خود را بیش از پیش مغضوبِ این نظام و سینه چاکان اش کرده ام بی آن که در میان منتقدین و مخالفین این نظام، محبوبیتی به دست آورده باشم؛ از هیچ کدام باکی ندارم.

هدفِ من روشن است: تلاش برای تغییر و اصلاح در حکومتی که  سرانِ آن به دلایلِ بسیار از جمله گرفتار شدن در حلقه ی مدیرانِ فاسد و فرصت طلب، بصیرت شان را از دست داده و رو به سقوط، در حال حرکتی پر شتاب اند.

آیا من نگرانِ حفظ نظام ج.ا.ا هستم؟ مطلقاً نه؛ امّا برایم چون روز روشن است که ج.ا.ا به خاطرِ حفظ خود، ایران را به نابودی و تجزیه خواهد کشاند و این چیزی است که آرامش را از من گرفته است. به خاطرِ همین کابوس است که من برای به حد اقل رساندنِ خطر جنگِ داخلی و تجزیه ی ایران، مشروطه کردنِ قدرتِ ولایتِ فقیه را به عنوانِ یک نظریه یا پیشنهاد مطرح می کنم. نظریه ی ولایتِ مشروطه ی فقیه اگر هم موردِ «پذیرش» مردم، روشنفکران و طبقه ی حاکم بر ایران قرار نگیرد ( که به احتمالِ قریب به یقین هم  قرار نخواهد گرفت) شاید بتواند انگیزه ی بحث های علمی در میان صاحب نظرانِ جامعه شناسی و فلسفه ی سیاسی، برای یافتنِ بدیل های ممکن باشد. این احتمال هم وجود دارد که با طرح نظریه هایی از این دست، نظامِ حاکم بر ایران از وَهمِ نداشتنِ آلترناتیو به در آید و تغییراتِ بنیادین را خود و از خود شروع کند پیش از آن که ناچار به شنیدنِ «صدای انقلابِ مردم ایران» در وقت های اضافه شود و سوتِ پایان را همزمان با صفیرِ گلوله ای که به شقیقه اش  شلیک می شود، بشنود.

(پایانِ یادداشتِ نخست)

ساعتِ چهار صبح روز شنبه سی امِ دی ماه 1396

دکتر ناصر همتی (روانپزشک)

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد