X
تبلیغات
زولا

به اسفندماهِ ۹۵ ؛ از نیما همتی

دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 10:28

خسته‌ام...  مثلِ نود و پنج... زخمی... مانند نود و پنج... دیگر به روز هاى آخرم نزدیک مى شوم...  همچون نود و پنج... چون نود و پنج، دیگر طاقت ماندن ندارم ، همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم...  


چون نود و پنج ، پر از عشق ، نفرت ، اشتباه ، عشق و حال ، خریّت محض ، سیاست ، دعوا... 

سوء تفاهم،

سوء تفاهم ، 

و باز هم سوء تفاهم  ...چون نود و پنج ... 

پر از تباهى بود، پر از غربت و تنهایى عمیقى که تمامى نداشت و انگار نمى خواهد داشته باشد... 

مثل وارثى عوضى و بى احساس که تنها براى ارث و میراث مرگ پدرش را بخواهد...

 لعنتى! 

منتظر پایان تلخ ات مى مانم تا روز هاى خوبم را پس بگیرم ...

 

آه نود و پنج! 


کارى کردى که این مردم وجود نکنند آخرین چهارشنبه ات را به آتش بکشند... 


ولى من کاسه ى" سمنو "را توى صورت ات خرد مى کنم! 


دانه دانه" سکه" هایى را که اختلاس شد از حلقوم ات بیرون مى کشم ...  "سرکه" را به آرامى درون چشم هایت مى ریزم...  از درختان "سنجد" و "سیب" دارَت مى زنم...

سرت را درون تنگ شیشه اى هفت سینم فرو مى کنم تا ماهى هایم، آرام آرام چهره ى زشت و کریه ات را محو کنند... در نهایت دستم به سمت قرآن مى رود ... 


نه!  قرار نیست با آیه هایش رامت کنم ...  گفتم شاید در راه "دَرَک" به دردت بخورد ... 


مسئله کاملا شخصى ست ... بحث نه نگارش است و نه لذتى که کسى قرار باشد از این" درد _نوشته ها" ببرد ... 

مى خواهم تا آخرین روزت، نود و پنج کارى کنم از تولّدت پشیمان شوى... 


✍ [نیما همتى] 


(نیما متولد فروردین ۱۳۸۰ است )


روز هاى پایانى/"سالمرگ نود و پنج"/ پایان هرزگى هاى نود و پنج / (قتل پلاسکو)/ (چهارشنبه سوزى) / 

نفس هاى آخر نود و پنج / 

شروع یک نود و شش /

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد